صحبت های ژاله: بدون لهجه، با لکنت

 

گفتگوی منتشر نشده ژاله، مرتضی نیک، 1391 / فیلم کوتاه، تقدیر شده و برنده ی جایزه ی تصویر برداری در هفتمین جشنواره اردی بهشت، بندرعباس

 

کارگردان های بد ( بد به حال شان) ایده ندارند. کارگردان های خوب (از سرِ محدود بودن) ایده های زیادی دارند. کارگردان های بزرگ (به خصوص ابداع گران) فقط یک ایده دارند. ایده ی ثابتی که به آن ها امکان می دهد تا راه را بگیرند و از میانه ی چشم اندازی همیشه تازه و جذاب عبور کنند./ سِرژ دَنی*

 

برای نوشتن درباره ی گفتگوی منتشر نشده ژاله، شروع های مختلفی را امتحان کردم؛ مثلا : «آلبومی از کارت پستال های خوش آب و رنگ که متاسفانه…»، یا : «تلاشی بلندپروازانه که تقدیرش را در پیشانی فیلم و درست در طراحی فونتِ عنوان آن می شود خواند: ناخوانا…»، اما به راستی چنین شروع های سرد و غُرغُرویی نمی توانست جانب انصاف را درباره ی این فیلم رعایت کند، که هر اثر را باید در افق خودش و در مکالمه با پیشینیان و معاصرانش خواند. پس اجازه بدهید نقطه ی شروع را در مختصات دیگری بنا کنیم : این که با فیلمی طرفیم که اگر اولین نباشد، از مهمترین فیلم های «بدون لهجه»ی سینمای هرمزگان است. بلافاصله باید این توضیح را اضافه کنم که این حکم دارای اعتباری نسبی است چرا که اشرافی به همه ی فیلم های هرمزگان ندارم.

جاذبه ها و موتیف های بکر و دل فریبِ اقلیمی، معماری، موسیقی، قوم نگاری و …، همیشه به عنوان امکانی دمِ دستی در اختیار جریان غالب فیلمسازان و هنرمندان هرمزگان بوده است و هر یک در نسبتی با این امکان، جهان شان را بنا کرده اند. مرتضی نیک، اما کمترین نسبت یعنی صفر را انتخاب می کند تا فیلم، زبان و دنیایی «بدون لهجه» داشته باشد. «لهجه» را در مفهومی عام تر از زبان ارتباطی و به معنای هر گونه کد ارجاع دهنده به بسترِ اثر در نظر دارم. متوجه هستم که بی / با لهجه بودن یک فیلم نمی تواند به خودیِ خود، ملاکی برای ارزش گذاری باشد، قصدم از برجسته کردنِ آن را توضیح خواهم داد. به سراغ اولین پلان فیلم برویم درست همان جا که شوق بلندپروازی را می توان در آن حس کرد، که این، فیلم دیگری است؛ که این، فیلمِ ضیافتِ قاب هاست. عبدالحسین رضوانی، سامی حزنی، «عجب قدی کشیده است عکاسی در این استان! و چه خوب که به کمک سینما آمده اند…»، چیزی شبیه به این ها را در اولین مواجهه ام با فیلم می گفتم. به سیاهه ی شهر در پس زمینه ی این پلان و پلان های مشابه در ادامه دقت کنیم. چشم پوشی از امکانات و کدهای دم دستیِ جغرافیایی، دستاوردی قابل تحسین (اولین در استان؟) را برای این فیلم به ارمغان آورده است : به تصویر کشیدن روح پریشان شهری امروزی، فارغ از مختصات مکانی، با ساختمان هایی بلند و انبوه، در مواجهه با آدم هایی رها شده و تنها در پیش زمینه. اگر اجازه داشته باشم تا کمی با اصطلاح های ریموند دورنیات در نقد فیلم بازی کنم، خواهم گفت : تصویر شهر به مثابه روح. درست همینجاست که تصمیم مرتضی نیک، در راستای ایده ی تماتیک فیلم اهمیت خود را نشان می دهد : شاهد حکایت آدمهایی هستیم که دردشان عمومی تر از آن است که فیلم بخواهد موقعیتی مکانی یا همان «لهجه»، به خودش بگیرد.

اما چرا این رویا اینقدر زود به آخر می رسد؟ چرا این فیلم به نیمه نرسیده اینقدر ناخوانا می شود و روند سقوط آزادش را شروع می کند؟ یک بار دیگر به گفته ی مشهور سرژ دَنی در مقدمه ی این نوشته برگردیم. مرتضی نیک، عزمش را برای عبور از جبرِ جغرافیایی اش جزم کرده است، مکالمه با جدایی نادر از سیمین، شاید در همین راستا و چیزی فراتر از یک ادای احترام باشد. مشکل اینجاست که در این راه هرچه دارد را می خواهد رو کند. روایت های موازی هم مثل فلش بک ها، فلش فورواردها و … تا وقتی که در خدمت کلیت فیلم باشند، نه فقط پذیرفتنی که گاه جذابند؛ اما سرعت زیاد در رفت و آمد بین آدم ها در این فیلم، زمان لازم برای شکل گرفتن و رسوب تدریجیِ شخصیت ها در ذهن مخاطب را به دست نمی دهد. می خواهم بگویم که شاید وسواسِ بیش از اندازه ی کارگردان، به زیادی گویی منجر شده است : تعدد شخصیت ها، طولانی بودن مونولوگ ها، کش پیدا کردن موزیک متن که تلاش خستگی ناپذیری هم برای گرفتن اشک بیننده می کند و … اما مشکل اصلی جای دیگری است. حتا از شر آن مونولوگ های گل درشت که برای اداکنندگانش هم به نظر نامفهوم می رسد، می شود با قطع باند صدا راحت شد! (هفتمین بار که فیلم را دیدم آن را امتحان کردم). برای بیان آن چه به نظرم اساسی ترین مشکل فیلم است، می خواهم از خود فیلم کمک بگیرم. در هر فیلم چیزی هست، نیرویی شاید، که جهانِ آن را به حرکت در می آورد و کلیت آن را ضمانت می کند. چیزی که همه ی فراز و فرودها و پیچ و تاب ها را به هم می دوزد و از آن بافتی یکدست و یکپارچه می سازد. این نیرو در این فیلم را می خواهم به آن پیکان سیاه تعبیر کنم که قرار است شخصیت ها را به هم و به صحنه ی پایانی فیلم برساند. اما این پیکان، تکلیف ما را در همان اولین پلان روشن می کند : کاپوتش بالاست، راننده اش هم گاه در ادامه ما را (برای قضای حاجت؟) تنها می گذارد. مرتضی نیک، باید به دنبال آن نیروی گم شده ی فیلمش باشد.

دلم نمی خواهد آن فاتحه ی پایانی را فاتحه ای برای یک فیلم از دست رفته تعبیر کنم، فیلمی که می توانست در بیاید و هم قدِ تصویرهای فراموش نشدنی اش بشود. دلم می خواهد از همین الان برای فیلم بعدیِ گروه، لحظه شماری کنم.

 

 

*این بخشی از نوشته ی سرژ دنی، منتقد فقید فرانسوی، درباره ی آندره بازَن است به تاریخ 1983. متن کامل آن را برای دومین شماره ی ماهنامه ی سینما – چشم، چاپ لندن، ترجمه کرده ام.

 

 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, سینمای ایران | برچسب‌شده | 6 پاسخ

بازن/ولز

 

 

این چند خط را از کتاب André Bazin نوشته ی Dudley Andrew ترجمه کردم، به طور دقیق تر از موخره ی آن به قلم Jean-Charles Tacchella ؛ فکر کردم شرح ملاقات بازَن و ولز در سالروز تولد (6 می) کارگردانی که بازن او را رنسانسیِ قرن بیستم می نامید، بی مناسبت نباشد: « …آندره نسبت به ملاقات کردن فیلم سازها محتاط بود. شاید پیش خودش می ترسید نکند استقلالِ قضاوتش را از دست بدهد، اما ولز او را به سوی خودش می کشید. یک شب کاری کردم ولز به سینه کلوبی بیاید که آندره آنجا امبرسون ها را نمایش می داد (فیلمی که خودِ ولز تمام شده اش را ندیده بود). بازن و ولز خیلی زود با هم گرم گرفتند. بعد از شکستِ فیلم مکبث در جشنواره ی ونیز 1948، شب را در بارِ اکسلسیور گذراندیم. برای این که حالِ ولز را خوب کنیم، نقاط قوت فیلمش را به او گوشزد می کردیم و به او می گفتیم که نباید به دل بگیرد. آن شب آنقدر مشروب خوردیم که به اتفاقِ ولز به خاطر پایان گرفتن کارش در آمریکا به گریه افتادیم».

 

 

ارسال شده در آندره بازن | پاسخ دهید:

باشگاهِ شورشی ها

 

Festival du Film Maudit (Biarritz 1949). Left to Right; first row: Alexandre Astruc, André Bazin, Claude Mauriac. Second row: Grisba Daba, René Clément, Jean Grémillon, Raymond Queneau, Jacques Doniol-Valcroze, Jean Cocteau, Jean-Charles Tacchella, Jean Tronquet, Roger-Marc Thérond, France Roche, Pierre Kast, Jean-Pierre Vivet, Jacques Bourgeois

Edition de l’Etoile 1983©

 

اینجا، ساحل بیاریتز در شمال غربی فرانسه است، روزی بین 29 ژوییه تا 5 اوت 1949. این گروهِ دوستان، نه برای گذران تعطیلات تابستانی، که برای اعلان جنگ گرد آمده اند. کافی است نگاهی به نام ها بیندازید! با دور شدن شبح جنگ از فرانسه، جنگ دیگری در جبهه ی سینمانویسی و سینماشناسی در گرفته بود. عطشِ سرکوب شده ی سینمادوستانِ نوظهور، در قالب گروه ها و نشریه ها و سینه کلوب ها به جریان افتاده بود تا «سینه فیلی» مفهومی  بنیادین پیدا کند و از همان آغاز، نطفه اش با طغیان بسته شود. آندره بازَن در اکران فرانسه [L'Ecran Français] شروع به نوشتن کرده بود و در خط مقدم نبرد می جنگید؛ او از ولز می گفت، از وایلر، از دسیکا، از چاپلین و سیل حملات در خیابان ها، در جوابیه ها و در مناظره ها متوجهِ او بود. این حلقه سرانجام سینه کلوبِ اُبژکتیف 49 را به طور رسمی با مدیریت ژان کوکتو و با اکران فیلم والدین وحشتناک از او، به راه انداخت. حالا دیگر فقط یک جشنواره ی مستقل فیلم  کم داشتند که آن را هم پی گرفتند: «جشنواره ی فیلم [های] نفرین شده» که عکس یادگاری اش را می بینید. اگرچه اُبژکتیف 49 عمر درازی نکرد و اکران فرانسه هم به دست کمونیست ها افتاد، اما این گروه شورشی، انتقال دهنده ی فرهنگی شدند که یکی دو سال بعد با کایه دو سینما به اوج خود رسید.

 

 

 

 

ارسال شده در آندره بازن, سینمای اروپا | برچسب‌شده | 4 پاسخ

جنگ

 

www.zoghalmag.com©

 

جنگ شده بود

هجوم سربازها به خانه ها و خاطره ها

به قاعده بود

کُشته ها و پُشته ها به قافیه

 

 

ارسال شده در چیزی شبیه شعر | 3 پاسخ

فیلمسازی که دیدید، یک پرومته بوده است

 

قطار وارد ایستگاه می شود، براردران لومیر، 1896

L’Arrivee d’un train a La Ciotat (Arrival of a Train)
The Lumiere Brothers, 1896 (source)

یک

در اولین روزهایی که لومیرها فیلم های یکی دو دقیقه ای شان را نمایش می دادند، واکنش مخاطبان را می توان از اصیل ترین مواجهه های انسان با سینما دانست. از این جهت که هنوز تفاوتی بین این دو نبود و هر آنچه بر پرده بود، در بی واسطه ترین شکل، با انسان پیوند داشت.  آن را می شود مرحله ی «پیشاآینه ایِ» انسان در مواجهه با سینما دانست. همین عدم تمایز هم شاید، باعث عکس العمل هایی غریزی می شد به قطاری که دارد از پرده بیرون می آید.

 

دو

و خدایان اُلمپ نشین آمدند: خدای جنگ، خدای سفر، خدای عشق … و هر یک شایسته ی پرستش بودند. هریک از چیزی که قرار بود اسباب سرگرمی باشد، چیز دیگری ساختند که در تصور آدمی نمی گنجید. کم کم «زبان» ساخته شد و آدمی هم. حالا دیگر آنچه بر پرده بود، هرچه که بود، بر پرده بود، با فاصله ای پرناشدنی با صندلی ها. دیگر آن قطار، تصویری بود از قطار، دیگر نه ترسناک بود ونه غیرمترقبه، در بهترین حالت، یعنی در استادانه ترین حالت، فقط می توانست باورپذیر یا تفکربرانگیز باشد.

 

سه

در زندگی فیلم هایی هست که به قطار لومیر می ماند: نه یک بازنمایی که خودِخودِ زندگی است. نمی شود گفت استادانه است یا نه، باورپذیرست یا نه، خوش ساخت است یا نه، متفکرانه است یا نه، که اصلا مدار گفتگو را به یکباره دور چیز دیگری  به چرخش در می آورد. شعله های آتشی است که پرومته ی نگون بختی، به دور از چشم خدایان المپ، آن را در سالن تاریک به اهتزاز در می آورد. نور آتش چنان چشم زننده است که مجالی برای دیده شدنِ کارگردانش باقی نمی گذارد و چه بهتر، که کارگردان خوب، کارگردان مرده است. کارگردان خوب، کارگردانی است که سکوت می کند و ثبت می کند. در زندگی فیلم هایی هست که دوباره آن شور دیونیزوسی را زنده می کند، فیلم های که ما را می برد به دوران تراژدی، به دورانی که هنوز متافیزیک نبود، هرچه بود، خودِخودِ زندگی بود. آنچه «استادْبزرگ» ها می کنند، تا حد پرستش قابل احترام است اما آنچه پرومته ها می کنند، عبور کردن از متافیزیکی است که چیستیِ سینما را به چالش می کشد.

 

سایه ها، جان کاساوتیس، 1959

Shadows, John Cassavetes, 1959, (source)

چهار

لِلیا گولدونی می گوید (+) که صحنه ی بوسه ی او و تونی، پنجاه و هفت بار برداشت شده است! کارگردانی با این وسواسِ برسونی در پایان بندیِ سایه ها، اولین فیلمش، می نویسد: « فیلمی که دیدید بداهه بوده است». بداهه بودن برای او موقعیتی است ویژه با معنایی متفاوت که خود نوشته ای مفصل را می طلبد. او، جان کاساوتیس است، از پرومته های سینما.

 

 

 

ارسال شده در جان کاساوتیس | 5 پاسخ

ولزِ بازَن

 

Chavane1950©

سوژه که اُرسُن ولز باشد و عکاسْ آندره بازَن، دیگر چه کم دارد این عکس برای جاودانه شدن؟

این عکس را از اولین ویرایش ولزِ بازن برداشته ام همان کتابی که به تعبیر رُزنبام، بازَنِ واقعی آنجاست! (در این باره به زودی بیشتر خواهیم خواند). ولز در این عکس به عادت همیشگی اش، مراحل آماده سازی صحنه را به دقت زیر نظر دارد، این بار برای فیلم اُتللو.

 

 

ارسال شده در آندره بازن | پاسخ دهید:

طعمِ آمریکا

Paris, Texas (1984): Harry Dean, Nastassja Kinski and Wim Wenders

Jean-Michel Place, 1999©

« یک بارِ دیگر به آمریکا می پردازیم. دلیل: گفتگوی دنیاهای کهن و نو هیچ واسطه ی بهتری بجز این دو نداشته است: وندرس و لئون. آمریکا دوپاره است، واقعی و خیالی؛ جایی است که  امکانِ رویاپردازی و تا نهایتِ واقعیت رفتن را می دهد، واقعیتی که رویا امکان عبور از آن را پیدا نمی کند. »

سرژ دنی، لیبراسیون، 21 می 1984

 

« آمریکا تنها کشوری بوده است که در مدت زمانی طولانی، اسطوره شناسیِ اقوام دیگر را به عاریت گرفته است و با منافعِ ایدئولوژیک و بلاهتِ خاصِ دهاتی های آمریکایی، داستان هایی را نقل کرده که به خودش تعلق نداشته است (شاه آرتور، انقلاب فرانسه). اما به هرحال کاری کرده که هیچ کس دیگری نکرده است. ما هیچ وقت یک فیلم فرانسوی که داستانی وسترن را روایت کُند ندیده ایم: [که در این صورت] تمسخر فرهنگی قلمداد می شد. این خود نشان می دهد که آمریکایی ها در آن دوره، به نظر من هنوز هم، جایگاهی کاملا منحصر بفرد داشته اند که خوشبختانه یا متاسفانه به درکِ آن نائل نمی شوم. مساله این است که آنها دیگر ابزارِ حفظ این تعهد یا وعده ی جهان را ندارند. این گونه است که امروز با وجود تسلط مطلق فرهنگی، بسیار تحقیر شده اند. »

سرژ دنی، از فیلم گفتگو با او در ژانویه 1992 چاپ شده در کتاب:

Serge Daney, Itinéraire d’un ciné-phils, Jean-Michel Place, 1999

 

 

ارسال شده در سرژ دنی، پسر سینما, سینمای آمریکا | یک پاسخ

گفتگوی سرژ دنی با ژَک ریوِت

 

این لینک بخشی از گفتگوی سرژ دنی با ژَک ریوِت است که مرور کوتاهی است بر شکل گیری گروه کایه ای ها.

 

 

ارسال شده در سرژ دنی، پسر سینما | برچسب‌شده | پاسخ دهید:

An extract: Interview with Giorgos Lanthimos

 

Giorgos Lanthimos

 

[…]

Lanthimos: […] you can be a renowned filmmaker or whatever, but there are still no funds. Now the financial crisis is even worse. I mean, there were no funds before, but now you know they’re telling you the truth when they say they don’t have any money. They really, really don’t.

Scope: When I interviewed Athina about Attenberg she felt quite adamantly that there’s no such thing as a Greek New Wave. Do you feel the same about the films coming out of your country these days?

Lanthimos: Something is happening, but I think it’s just a coincidence. It’s a generation thing. We have a generation of people who understand that there’s nothing to expect. No education, no funding, nothing. So they have to find their own way of making films. Before we had these two or three 70-years-old directors…

Scope: Like Angelopoulos… Maybe he’s the one who spent all the money!

Lanthimos: He actually did. Those guys spent all the money. They basically had private accounts with the Ministry of Culture from which they could just draw money and make their films. No one else had access to any of it. With our first film we didn’t even think about going to the Greek Film Centre for money. We just made it on our own. From then on, five or six years later, most people are doing that. And because of the success of a couple of these films, like Dogtooth or Attenberg, there’s this need among journalists and the international community to discover this new scene. But I don’t think that there’s much in common between the Greek films that have been shown internationally in the last few years.

[…]

Cineam Scope, Issue 50, p.47

ارسال شده در سینمای اروپا | برچسب‌شده | 8 پاسخ

بدن های رام

 

اَپولونید (خاطرات روسپی خانه)، برتراند بونلو، 2011، منبع تصویر


اَپولونید، تازه ترین کارِ برتراند بونلو را بهترین دستاورد او و یکی از جاه طلبانه ترین فیلم های فرانسویِ چند سال اخیر دانسته اند [کایه دو سینما، شماره 670]؛ فیلمی که توانست در برخی فهرست های پیشنهادی برای بهترین های سال 2011 هم وارد شود. این که به جز یک صحنه ی بیرونی، تمامی فیلم در اندرونیِ یک روسپی خانه ی اعیانی بگذرد، می تواند آن را خواهرخوانده ی گلهای شانگهای (1998)، شاهکارِ هوشیائوشین لقب بدهد. این خواهرخواندگی اما، چه دریچه هایی را به روی فیلم باز می کند؟ در یک طرف خواهری نشسته است از شرق دور با انضباطِ کامل و در اوجِ «کمال». جهانِ این خواهرِ بزرگ، جهانی است به تمامی زیر نگاهِ مردانه، با کمی اغماض همه ی صحنه هایش در حوزه ی دید و در حضور یک مرد دیده می شود. مردانی به شدت شبیه به هم و تجرید شده، که در آن صحنه های روشن شده با یک چراغ، تمیز دادن آن ها دشوار است. کمالاتِ این خواهرِ بزرگ، به تعبیر رابین وود از جنسِ موسیقی است [سینه اکشن، شماره 56]، اصلا چطور می شود یک قطعه از بتهوون را توضیح داد؟ خواهر کوچکتر اما، خواهری است بی گفتگو «فرانسوی»: در ضیافتِ بدن های برهنه ی زنانه، بازیگوش و از همه مهمتر «درتجربه». اگر فیلمْ کردنِ دستمایه ی تماتیکِ «در حبس/کنترل بودن» در گلهای شانگهای، به انتزاعِ فرمیْ موسیقایی پهلو می زند، همان بهانه در اَپولونید، راهش را از نقاشیِ قرن نوزده شروع می کند و درمسیری پرخطر، به یک پایان جنجالی با سفری صدساله در زمان می رسد: پاریسِ معاصر از دیدِ مستندنمای یک دوربین خانگی، خیابان روسپی های منتظر و پیاده شدنِ کلوتیلد از ماشین یک مشتری. اینجا شاید دیگر ترانه ی شبهایی در ساتنِ سپید، روی رقص باشکوهِ دخترانِ ابتدای قرن بیستم، چندان از نظر زمانی نامتجانس [anachronistic] نباشد،  یا بهتر است بگوییم که آن «در حبس/کنترل بودن»، ازلی/ابدی شده است.

 

منبع تصویر

 

پیش از آن که جلوتر برویم، دوباره بازگردیم به نقاشیِ قرن نوزدهم فرانسه، که خود می تواند ایده های دیگری را از دلِ فیلم بیرون بکشد، یا اگر بخواهیم دقتِ تئوریک را رعایت کنیم: ایده های دیگری را در فیلم بدمد. اشاره ام به طورِ مشخص، به تابلوی جنجالیِ ناهار در چمنزارِ ادوارد مانه است که چندان از زمانِ داستان دور نیست. چه چیزِ این تابلو داوران آکادمیک و البته اذهان عمومی را برآشفت و آن را از نمایش در سالن اصلیِ نمایشگاه پاریس بازداشت؟ بدن برهنه حتا از نوع زنانه ی آن سُنتش به رنسانس می رسید، یا اصلا کافی است نمونه های متنوع ترِ آن را در نئوکلاسیست های معاصرِ مانه ببینیم: انگر، کابانل و… پس آنچه نابهنجار می نمود را باید در جای دیگر و در اشتراک با تابلوی جنجالیِ دیگرِ مانه، یعنی اُلمپیا جستجو کرد: «پهلوی هم نهادن» [juxtaposition]. آنچه در معادل فارسی غایب است دقیقا همانی است که می خواهم بر آن پافشاری کنم، پس آن را این طور برگردانیم: «پهلوی هم نهادن، با وجود نامتجانس بودن». آن گلِ اُرکیده در موها، دسته گل و گربه ی سیاه در اُلمپیا و آن اشاره به پارک بولونی (پاتوق روسپی ها) در ناهار در چمنزار، هاله ی قدسیِ بدنِ برهنه ی زنانه را که در تابلوهای کلاسیک با ارجاع به الهه ها و فرشته ها ساخته می شد، دود می کند و به هوا می فرستد. اگر آن را به پهلوی هم نهادنِ عناصرِ معاصر و آنتیک تعبیر کنیم، دوباره باز خواهیم گشت به ایده ای که در پاراگراف قبل گفته شد: عدم تجانسِ زمانی [anachronism]. حالا شاید بهتر بتوان از «بازیگوشیِ» این خواهر فرانسوی سخن گفت. اَپولونید نه فقط با برهنه نشان دادن دختران در کنار مردانِ سراسرپوشیده، بلکه با پهلوی هم نهادنِ عناصرِ ناهماهنگ، سنت مانه را در فرم و در قاب های امپرسیونیستیِ فیلم، امتداد می دهد. این دستمایه خود را با «پهلوی هم نهادنِ» رویا/واقعیت در همان اولین صحنه ی فیلم در اتاقِ مادلن، خود را به عنوانِ لوگوسِ فرمیِ فیلم عرضه می کند و همپایِ روایت، بسط و گسترش پیدا می کند: سرازیر شدنِ اشکِ اسپرم از چشمان مادلن، فلاش-بک-فوروارد ها، رقص با ترانه ای که بیش از شصت سال بعد سروده شده،… و سرانجام آن سکانسِ پایانی.

اگر سمفونیِ گلهای شانگهای در موومانِ وانگ/کریمزِن کلیتِ جادویی اش را باز می یابد، در اَپولونید این رابطه ی هولناکِ مادلن با مشتری اش است که روایت را مفصل بندی [articulate] می کند. فیلمِ هوشیائوشین، با انکارِ بدن و زندگی روزمره ی دخترها (جایی که مردان غایبند)، راه را برای ایده ی «در حبس/کنترل بودن» و تاویلِ ضدسرمایه داریِ پدر/مرد سالارانه ی رابین وود باز می کند [همانجا]؛ در کارِ برتراند بونلو اما، بخش مهمی از فیلم به «بدنِ» دخترها اختصاص دارد: شستن، نظافت کردن، مهیا شدن، خوردن، خوابیدن، به نمایش گذاشته شدن، گیشا شدن، آدم آهنی شدن و … تا آنجا که پایِ یک فرانسوی دیگر به میان می آید: میشل فوکو. اَپولونید خانه ایست برای تولید «بدن های رام» یا اگر بخواهیم دوباره برگردیم به عقب، آنجا جایی است برای «پهلوی هم نهادنِ» دو عنصرِ نامتجانسِ دیگر: خانه و زندان. با ورود دخترجوان و به بهانه ی معرفی کردن خانه به او، انضباط حاکم با جزییات مرور می شود. مادام می تواند دخترها را در حال کار نظاره کند، این «سراسربینی» به معنای فوکوییِ آن، در تقسیم کردنِ قاب [split screen] که به مونیتورهای نگهبانی می ماند، پی گرفته می شود. اگر تاویلِ رابین وود از گلهای شانگهای را بپذیریم، باید گفت که اَپولونید هم فیلمی است به همان معنا، بدبینانه. جایی که بدن های برهنه، دیگر نه قُدسی اند و نه حتا اروتیک، تنها ابژه هایی هستند در حبس، چه صد سال پیش و چه امروز.

 

  • پانوشت: برتراند بونلو عضو باشگاهِ زیرِ پنجاه های سینمااسکوپ است (اینجا) و در میان کارگردان هایی که در این فیلم به بازی گرفته است، یک عضو دیگرِ این فهرست هم حضور دارد: زَویه بووا.

 

 

ارسال شده در سینمای اروپا | برچسب‌شده | پاسخ دهید: