بنر در جنگل لیبرالیسم 8

آخر نفهمیدم “عمو جغد شاخدار” قبل از مرگش چه چیزی را می خواست به “بنر” بگوید. بنر، سنجاب دوست داشتنی که یک فرق بزرگ با همه سنجاب های دیگر داشت، این که یک “گربه” او را بزرگ کرده بود و تا مدت ها فکر می کرد یک گربه است. ماهی می خورد، دمش را موقع خواب بغل می کرد و زنگوله به گردن داشت.
اما با آتش سوزی مزرعه، همه چیز عوض شد. او “مادر-گربه” مهربان و مزرعه “امن” را از دست داد و خود را در جایی دید که بعدها فهمید نامش جنگل است. یکی از زیبا ترین سکانس های این انیمیشن، جایی است که بنر برای سیر کردن شکمش سعی می کند از رودخانه ماهی بگیرد و وقتی “سو”، یکی از سنجاب های جنگل، برایش گردو می اندازد او اصلا نمی داند چیست و به چه درد می خورد.
“آتش سوزی” مهیب سال گذشته، باعث شد عده بیشتر و با شتاب بیشتری “مادر-گربه” مهربان را ترک کنند و پا به “جنگل لیبرالیسم” بگذارند. جایی که اولین بار چیزهایی را تجربه کردند که در این جنگل، حق طبیعی هر سنجابی است: پریدن روی شاخه های درخت، آزاد بودن، سنجاب بودن و … البته شروع کردن همه چیز از اول: غذا پیدا کردن، غذا خوردن، راه رفتن، فرار کردن از چنگ روباه و … . اما در این جنگل چیز دیگری هم برای تجربه کردن هست: تصویر مزرعه ای که پشت سر همچنان می سوزد.
راستی چقدر عمو جغد شاخدار مهربان بود که به خاطر دوستی اش با بنر دیگر سنجاب نمی خورد. کاش می دانستم قبل از مرگش چه رازی را می خواست به بنر بگوید.

لینک تصویر


مسجدی در اندونزی 8






در زندگی زخمهایی هست که … اصلا ولش کن اگه بخوام خیلی خودمونی بگم کارهای خود آدم برای این که خود آدم رو دق بدن کافیه! اون از اون کتابخونه که هر بار می بینمش نمی دونم باید حرص بخورم یا ازش لذت ببرم (لینک)این هم از این مسجد که تو اندونزی ساخته شده (لینک) و باز هم مجبورم لذت دیدنش رو با احساسات دیگه تجربه کنم.احساساتی برخاسته از کمی ناسزا (بخوانید فحش های رکیک) به خود، که اگه می شه مسجد رو اینطوری طراحی کرد پس این هایی که ما طراحی کردیم چیه؟ مثلا این یکی (لینک). آخه آدم که نمی تونه همه چی رو گردن این و اون بندازه! آخه آدم … این … که تو …واقعا فکر کردی…که … ایه؟ پس …چی؟…. هم شد … ها؟ بابا این … که دیگه …. نداره!…

آلدو روسی 7


این روزها همه چیز و همه کس دیجیتال است! از دانشجوی سال اول معماری تا بزرگترین دفاتر معماری برای ارائه طرح ها یشان به چیزی کمتر از آخرین نسخه به روزترین نرم افزارها، برای “ویژوال” کردن کارهایشان (یا همان رنگ و لعاب دادن خودمان!)رضایت نمی دهند. این جاست که دیدن کارهای دستی استادانی مثل آلدو روسی درست مثل دیدن فیلم “رزمناو پوتمکین” در زمانه اکران فیلم سه بعدی “آواتار” است، برای من به همان اندازه جذاب!
آلدو روسی، معمار و نظریه پرداز ایتالیایی (1931-1997) و بنیانگذار جنبش نئو راسیونالیسم است که از مهترین معماران نیمه دوم قرن بیستم به شمار می رود.
برای دیدن معرفی و تصاویر کاملتر به منبع مراجعه کنید.

شاخه گلی به اوزن 5

پیشترها که می آمدی
خیلی پیشترها را می گویم
که بیشتر می آمدی،
-غم-
گاز خطرناکی بود که از -دل-
پا می گذاشت به فرار
و لایه اوزن را می کرد
سوراخ سوراخ سوراخ.
زنده باد امروزها
زنده باد زمین سبز

چهل کلاغ 9

چهل کلاغ نشستند
شکارچی ایستاد
یک کلاغ افتاد
سی و نه کلاغ ماندند
سی ونه کلاغ کر بودند
دومی افتاد…

شهر تن تن 1

دیوید بوردول تئوریسین و منتقد فیلم نامدار آمریکایی و استاد دانشگاه ویسکانسین-مدیسون، بعد از بازدید از موزه تن تن در بلژیک، در وب سایتش مطلبی به نام شهر تن تن نوشته است که ترجمه بخشهایی از آن با افزوده هایی از نگاهتان می گذرد.

او معروفترین شخصیت خیالی بلژیکی در دنیاست، بسیار معروفتر از هرکول پوآرو، ولی من او را حدود شصت سال نادیده گرفته بودم. تن تن بخشی از کودکی من نبوده و تا این اواخر هیچ وقت ماجراهایش برایم جالب نبوده است ولی ناگهان به اهمیت آن پی برده ام و فهمیده ام که هرژه (ژرژ پراسپر رمی با نام هنری هرژه، نویسنده و کارتونیست بلژیکی و خالق تن تن 1983-1907 ) کارتونیست بزرگی است. در واقع به نظرم کاری که او انجام می دهد آن است که سینما را قابل فهم می کند.

“من از سینمای رایج ابزار دکوپاژش را برداشت کرده ام، همین که یک شخصیت اهمیت پیدا می کند، آن چه انجام می دهد را نشان می دهید. شات ها را تغییر می دهید و یک صحنه واحد را از فاصله بسیار دور و بسیار نزدیک نشان می دهید. هرژه 1939 “

بیشتر منتقدان هرژه می گویند که او یک خوره فیلم بوده و خیلی از موقعیت ها را از روی فیلم های دهه های 1920 و 1930 کشیده است. مانند سینمای هالیوودی، داستان های او جذاب ترین تکنیک ها را در خدمت قصه گویی روان به کار گیرد. وقتی آدم داستانهایش را می خواند، به غنی بودن شگفت انگیز تصویر سازی آنها پی می برد. وقتی به تصویرها به عنوان تصویر نگاه می کنید می بینید که چطور ترکیب بندی و رنگ و جزئیات، به نرمی روایت را پیش می برد. هرژه کاملا به اهمیت تصویر سازی درخشانش آگاه بود ولی آن را در خدمت روایت بزرگتری می دید. او می گوید :” من سعی نمی کنم تا فقط قصه ای بگویم، بلکه مهمتر از آن سعی می کنم تا قصه ای بگویم. تفاوت ظریفی بین این دو وجود دارد.”

در اینجا نگاهی می اندازیم به تصویر سازی صحنه ای در کتاب راز اسب شاخدار (تصویر بالا از چپ به راست):
در این صحنه جیب تامپسون و تامسون (در نسخه اصلی و ترجمه فارسی: دوپوند و دوپوند) را در خیابان زده اند. هرژه در این تصاویر جزئیات پیش زمینه را حذف کرده است تا نگاه را روی بازی گرافیکی شخصیت های مشکی پوش متمرکز کند. در تصویر دوم زاویه ایستادن شخصیت نسبت به کادر، عکس تصویر اول است و این بازی در تصویر یکی مانده به آخر تکرار می شود. تصویر سوم بالا با آخرین تصویر قرینه سازی شده است. در این بین و در گفتگوی بین دو کارآگاه (شخصیت های مشکی پوش)، عصاها و دست به دست شدنشان، تنوع ظریفی در ترکیب بندی ایجاد کرده است. تمام این شوخی های تصویری بر پایه یک اصل وجودی دو شخصیت بنا شده است: تامپسون و تامسون در تمام رفتار و گفتارشان قرینه یکدیگرند.

این مطلب در هفته نامه ندای جوان مورخ 30 مرداد 1389 به چاپ رسیده است.


و اینک کاپولا-02

فرانسیس فورد کاپولا به همراه اسکورسیزی، اسپیلبرگ، لوکاس و دی پالما، از نسل جوانان با استعداد و عشق سینمایی بودند که در دهه هفتاد میلادی، سیستم استودیوهای هالیوودی را در اقبال عمومی و گسترده به فیلم های خود غرق کردند. آنها دارای قدرتی شدند که هیچ کارگردان دیگری تا آن زمان به دست نیاورده بود. فرانسیس فورد کاپولا توانست خود را به عنوان خالق اسطوره پدر خوانده و تصویر متافیزیکی اینک آخرالزمان معرفی کند. نسل جوان آن روزها از تصاویر او برای بسیج علیه جنگ ویتنام استفاده می کرد. بعد از این بود که استودیوها به این جوان ایتالیایی-آمریکایی اعتماد کردند. جوانی که شیفته عصر طلایی هالیوود بود و می دانست چگونه شکوه توام با جسارت آن را احیا کند و چگونه بازیگران بزرگی مثل براندو، پاچینو و دنیرو را کارگردانی کند. کاپولا بعد از ده سال کارگردانی همه چیز را به دست آورد: بیشترین موفقیت درفروش فیلم ها، جوایز اسکار و دو نخل طلای کن. تنها کاری که باقی مانده بود تحقق رویای آرمانی اش بود، تاسیس یک استودیو در سانفرانسیسکو به نام استودیو زئوتروپ و به دنبال آن ساخت متناوب فیلم های شخصی مانند غیر خودی ها و میزانسن های باشکوه در فیلم های سفارشی مثل پگی سو ازدواج کرد و دراکولا.
فرانسیس فورد در 7 آوریل 1939 دردیترویت میشیگان، در خانواده ای ایتالیایی-آمریکایی به دنیا آمد. او یک برادر بزرگتر به نام آگوست و یک خواهر کوچکتر به نام تالیا داشت که بعد ها نقش تالیا شایر را در فیلم پدرخوانده بازی کرد. سفرهای کاری پدر که نوازنده فلوت و رهبر ارکستر بود، خانواده را مجبور به تغییر مکان های مکرر می کرد تا این که بالاخره در نیویورک ساکن شدند. بیماری فرانسیس در سن 9 سالگی، باعث شد یک سال کامل بستری شود. او که نیمه فلج و در قرنطینه بود، خود را با یک پروژکتور هشت میلیمتری، تعدادی عروسک خیمه شب بازی و یک تلویزیون سرگرم می کرد. اشتیاق او ابتدا بین تئاتر و سینما در نوسان بود. در سال 1960 در رشته هنرهای نمایشی از دانشگاه هوفسترا نیویورک فارغ التحصیل شد و سپس در دانشگاه UCLA در لس آنجلس به تحصیل سینما پرداخت.
آشنایی با راجر کورمن و دستیاری او فرانسیس را وارد دنیای سینمای حرفه ای کرد. او در سن 24 سالگی اولین فیلم بلندش را با نام جنون 13 در نه روز کارگردانی کرد و سه سال بعد با فیلم تو دیگه بزرگ شدی نماینده آمریکا در جشنواره کن بود. کاپولا در سال 1971 نخستین جایزه اسکارش را برای فیلمنامه فیلم پاتون به دست آورد، اما برای یک شهرت تمام عیار یک سال دیگر مانده بود وقتی که موفقیت فیلم پدرخوانده همه را غافلگیر و شگفت زده کرد. او با این فیلم توانست جایگاه خود را در صنعت سینما به عنوان پدر خوانده نسل جدید کارگردانان تثبیت کند و جایزه اسکار بهترین فیلم را از آن خود نماید. موفقیتی که دو سال بعد با پدرخوانده2 تکرار شد. فرانسیس در سال 1976 فیلمبرداری پروژه جاه طلبانه اش را در فیلیپین شروع کرد و بعد از یک سال کار فشرده، با یک میلیون فوت فیلم که حاصل دویست و پنجاه ساعت فیلمبرداری بود به سانفرانسیسکو برگشت تا مراحل پس از تولید فیلم اینک آخر الزمان را انجام دهد. فیلمی که نخل طلای کن را درسال 1979 برای دومین بار نصیب او کرد و با یک تدوین جدید در سال 2001 نیز در این جشنواره اکران شد. او اولین نخل طلایش را در سال 1974 با فیلم مکالمه دریافت کرده بود. کاپولا در سال 1980 استودیو زئوتروپ را در لس آنجلس پایه گذاری کرد و فیلم از صمیم قلب را به طور کامل در آن ساخت. او در ابتدای دهه 90 با ساخت پدرخوانده3، سه گانه پدرخوانده را تکمیل کرد. این فیلم نیز مانند دو نسخه پیشین در روز کریسمس اکران شد.


و اینک کاپولا-01

در دنیای سینما کارگردانانی هستند که موفقیت در گیشه و جشنواره را با هم بدست می آورند. فیلمهای آنها، هم از نظر ساختار و تکنیک و هم از نظر محتوا و لایه های معنایی در خور تحسینند، از این جهت است که تبدیل به آثار کلاسیک سینما می شوند. فرانسیس فورد کاپولا از آنها کارگردانهاست که با فیلم های سه گانه پدرخوانده و اینک آخرالزمان به اوج رسید. مجله سینمایی کایه دو سینما با همکاری لوموند کتابی درباره این کارگردان و آثارش چاپ کرده است که نگاهی اجمالی به پدیده ای به نام کاپولا دارد. استفان دُلُرم نویسنده این کتاب، سردبیر کایه دو سینما است. بخشهایی از این کتاب را انتخاب و ترجمه کرده ام که در هفته نامه ندای جوان تاریخ 9 مرداد 1389 به چاپ رسید. در پست بعدی این متن را در اینجا می آورم.

در جستجوی فضای از دست رفته 3

در طرح های معماری که با دانشجویان در بندرعباس تجربه می کردیم، یکی از موضوعات مهمی که همیشه مورد بحث قرار می گرفت، توجه به خلق فضاهای شهری توسط پروژه مورد نظر بود. این که چگونه یک توده ساختمانی، حوزه بلافصل شهری خود را سامان می داد به اندازه معماری خود آن بنا، ملاک موفقیت پروژه معرفی می شد.
اعتراف می کنم که در زمان طرح آن مباحث، هیچ گاه نقش این فضاهای نامرئی را تجربه نکرده بودم. فضاهای باز و قابل انعطافی که با پذیرش خیل جمعیت در جشنواره های شهری، مرئی و قابل لمس می شوند. شاید علت بیگانه بودن ما با این مفهوم ساده این باشد که تنها فستیوال شهری رسمی در ایران، دسته های عزاداری است که بعد از حرکت در خیابان به مسجد یا حسینیه ختم می شود. ظاهرا چیزی به اسم شادی عمومی در فرهنگ رسمی حاکم، پذیرفته شده نیست.
زندگی در مونترال که میزبان خستگی ناپذیر جشنواره های تابستانی است، برای من فرصتی برای تجربه این موضوع است. مرکز اصلی برپایی این جشنواره ها در فضاهای پیرامونی بناهای فرهنگی شهر است که میدان هنر (Place- des- Arts) خوانده می شود. جشنواره هایی فرهنگی هنری که به لطف اسپانسرهای مالی، شرکت در آن ها برای همه مردم شهر رایگان است. جایی که مردم تجربه اجراهای زنده را در زیر آسمان شهر جشن می گیرند.


موزه هنرهای زیبای مونترال 4




موزه هنرهای زیبای مونترال

آرشیتکت: موشه سفدی
موقعیت: مونترال، کبک، کانادا
تاریخ: 1991

برای دوستداران معماری، قدم زدن در پروژه معمارانی که همیشه نام و عکسی در کتاب یا اینترنت بوده اند تجربه ای هیجان انگیز است. موشه سفدی یکی از آن نام هاست که در شهر مونترال آثار قابل تاملی به جا گذاشته است. موزه هنرهای زیبای این شهر که ترکیبی از ساختمان های مرمت شده تاریخی و بنای ساخته شده در دهه نود است، در کنار نمایشگاه های موقت، در نمایشگاه های دائمی خود سیر هنرهای تجسمی را از قرن شانزدهم تا قرن بیستم معرفی می کند. بازدید از این موزه غیر از بخش نمایشگاه های موقت، رایگان است.