زَویه دُلان، همچنان بالاتر 2

 

 

… مادرِ استیو [شخصیت فیلم مامی] در جوابِ آنان که پسرش را باور ندارند می‌گوید: «شکّاکان مبهوت خواهند شد». امید که این حرف درباره‌ی خودِ سینماگر صدق کند، چون برای او همه‌چیز در اعتقاد خلاصه می‌شود، در اعتقادِ تمام، بدون ذره‌ای شکّاکی. زَویه دُلان برای یک نسل اهمیت پیدا کرده چراکه هم الگوی جوانی‌ست هم اُسوه‌ی اعتقاد. شکّاکان مبهوت خواهند شد، این سخن به کسان دیگری هم رو می‌کند: به همه‌ی آن سینماگرانی که اعتقاد از کف داده‌اند، که خود را تکرار می‌کنند، که غرقِ ناامیدی‌اند و بِدان خشنودند. و البته به آنان که: اعتقادشان به قدر کفایت نیست و بخت‌شان را در دست‌کاری‌های بزدلانه‌ی فرم‌های دست‌مالی‌شده می‌آزمایند. شک‌گرایان و کلبی‌مسلکان و بزدلان. ماه‌هاست، و حتا سال‌هاست، می‌گوییم از این فیلم‌های محافظه‌کار و بدنهاد به تنگ آمده‌ایم. سینما محتاج فیلم‌هایی است که زبانه بكشند، و تماشاگران‌شان را به مشتی مسکینِ مجذوب فرو نكاهند…

از شکّاکان مبهوت خواهند شد / استفان دُلُرم / سرمقاله‌ی کایه دو سینما، اکتبر 2014

 

پانوشت: برای تلفظ دقیق نام کوچک این سینماگر، باید آن‌را با «گ» ساکن شروع کرد. از آنجا که در فارسی شروع کلمه با حرف ساکن نامالوف است به‌نظرم «زَویه» به تلفظ اصلی بسیار نزدیک‌تر است تا «اِگزویه».

 


فیلیپ گرل: کودک سرّیِ سینمای فرانسه

… مرد رنج کشیده است اما شکایت چندانی ندارد (او یک آقامنش است). نسل او؟ سوخته، معلوم است. تازه آن نسل، نسل ما هم هست. تجربه؟ ارزش گریستن را ندارد. یک مرد و یک زن با نام‌های انجیلی (اِلی و ژان-باپتیست) که دو بازیگر برسونی نقش آن‌ها را بازی می‌کنند (آن ویازمسکی و آنری دو موبلان). تلاقی الکترودهای شوک‌دهنده و اُوِر دوز، زیر سقف‌های پاریس. بین این دو نفر، سرِّ برملاشده‌ای هست؛ یک کودک، سوان. سوان (به‌معنای قو) علامت حیات است. علامت جان‌به‌دربردنِ دو نفره است. کودکِ کودکان است. سوان برش کوچکی‌ست از سلولوئیدِ لرزان. و روایت؟ دیگر از این روایت‌ها نقل نمی‌شود. هر لحظه‌اش همچون چخماق تراش خورده. همچون سنگ صافی میان دست‌ها نوازش شده. یک آغاز دارد یک پایان. یک قبل دارد یک بعد. پس برگردیم سر خانه‌ی اول…

از نقد سرژ دنه بر کودک سرّیِ فیلیپ گرل / ترجمه: مسعود منصوری / پرونده‌ی فیلیپ گرل در سینما و ادبیات 42

 


کلینت ایستوود / بخش اول: مقدمه 2

 

Eastwood-S&S-2

Sight & Sound©

کشف سینماگران تازه و جوان، یا گمنام و مهجور، و معرفی آنان به دیگر سینمادوستان، مثل کشف نو-درختی سبز در ظلمات جنگلی دوردست است. پر است از ماجراجویی و هیجان. اما باز-کشفِ سینماگرانِ نام‌آشنا و پرآوازه، به‌خصوص آنان، که کشف‌شده و تمام‌شده می‌پنداشتیم‌شان، به کشف دوباره‌ی یک درختِ کهنسال در خیابانی پُرازدحام می‌ماند. هر صبح از کنارش رفته‌ایم و هر بعدازظهر از زیر سایه‌اش برگشته‌ایم بی‌آنکه کنارش درنگ کنیم و سر بالا بگیریم و تلألو نور را  روی برگ‌های سبز و زردش ببینیم. کلینت ایستوود برای من، آن درخت کهنسال است. درختِ خیابان پرُازدحام است. انبوهی از مردمان، او را می‌شناسند و به‌خاطر می‌آورند. با او زندگی کرده‌اند و از او خاطره دارند. و همین شاید، برای ماجراجویانی که جز به سرزمین‌های دور از دسترس و کم‌رفت‌وآمد رضایت نمی‌دهند، یک عیب باشد. ولی به گمان من، اهمیت هر سینماگر و تعداد تماشاگرانش (چه دست‌چین‌شده و خاص باشند، چه انبوه) دو مقوله‌ی مجزا از هم است.

نوشته‌هایی که قرار است بیاید، نه قالب مشخصی خواهد داشت و نه زبان ثابتی. گاه به دل‌نوشته و خاطره می‌ماند. گاه نقل‌قول است، گاه یک ایده، یک تصویر، یک قاب، یک ویدئو، خلاصه هر چیزی که کوتاه باشد و در حوصله‌ی اینجا بگنجد.


فوتبال قرن: کایه در برابر پوزیتیف 10

 Nightswimming©

 

اگر دو مجله‌ی سینمایی کایه دو سینما و پوزیتیف دو باشگاه فوتبال بودند، با چه بازیکنانی دربرابر هم صف‌آرایی می‌کردند؟ یک سینه‌فیل  خوش‌ذوق فرانسوی طرح بالا را جهت اطلاع هواداران US CAHIERS DU CINEMA و POSITIF FC تدارک دیده. او در یک کار آماری-تاریخی، سینماگرانی را فهرست کرده که در هریک از این دو مجله بیشترین پرونده یا طرح جلد را به خود اختصاص داده‌اند.

 


سیاره‌ی میمون‌ها

 

PLANET-OF-THE-APES

 

اولین سیاره‌ی میمون‌ها (1968) را یادتان هست؟ یک فیلم کم‌خرج (کمتر از 6 میلیون دلار) اما هوشمند و پرظرافت. حالا دیگر آن نوع گریم خنده‌دار است. آن شامپانزه‌های دانشمند که موقع راه رفتن شلنگ‌تخته می‌اندازند، حالا عقب‌مانده به‌نظر می‌رسند. اما امروز کدام فیلم با مخاطب انبوه، چنین دقایق بی‌پایانی را صرفِ راه رفتن آدم‌ها در کوه و دشت می‌کند؟ اولین سیاره‌ی میمون‌ها این‌کار را می‌کند (تصویر بالا). این جسارت را به خرج می‌دهد. تلاش می‌کند رابطه‌ی انسان و مکان (یکی از تم‌های اصلی فیلم) را به تجربه‌ای سینمایی بدل کند. از کش دادنِ این سکانسِ اساسی و شگفت‌انگیز ترس به دل راه نمی‌دهد. برای پرسش‌های بزرگش، راه‌حل‌هایی ساده و به‌شدت مقرون‌به‌صرفه (به‌ویژه در دکور) پیدا می‌کند.

امروز دیگر عادت‌مان شده که به دنباله‌ها بدبین باشیم. ادامه‌هایی که برای سیاره‌ی میمون‌ها ساخته شده اغلب حق را به ما داده‌اند. از این بابت، طلوع سیاره‌ی میمون‌ها (2014) یک غافلگیری بزرگ است. این فیلم از یک طرف، گامی بزرگ در تکنولوژی تصویرسازیِ کامپیوتری (CGI) است. یک دنیای تازه و یک تجربه‌ی سینمایی تازه می‌سازد. موجودات زنده‌ی بی‌بدیلی را برای لمس کردن به ما می‌دهد. در دهه‌های اخیر، فیلم‌های کمی توانسته‌اند این لطف را در حق‌مان بکنند. آواتار یکی از نادرترین مثال‌هاست. بدیع‌ترین دنیاها و دل‌انگیزترین موجودات را برای‌مان ساخت. طلوع سیاره‌ی میمون‌ها نمی‌توانست به صرف تکنولوژی چیزی شود که هست. کافی‌ست به هم‌قطارانش نگاه کنیم. ترانسفورمرها: عصر انقراض را ببینیم تا سرچشمه‌ی تفاوت را ملتفت شویم. جسارت و ذکاوت کارگردان تعیین کننده است. مت ریوز دوربین‌ها و دَم‌ودستگاهِ فیلم قبل (ظهور سیاره‌ی میمون‌ها ) را از داخل استودیوهای کنترل‌شده برمی‌دارد و به قلب جنگل‌های باران‌زده و گل‌آلودِ ونکوور می‌زند. ریسک آن‌را به جان می‌خرد. سزار و قبیله‌اش را در محیط طبیعی‌شان نشان‌مان می‌دهد. بخش قابل ملاحظه‌ای از فیلم به زبان اشاره (زبان میمون‌ها) و با زیرنویس می‌گذرد. این برای فیلم‌های به‌قصدِ مخاطب انبوه یک ریسک تجاری‌ست، ولی برای تم اصلی فیلم (ارتباط میان دو گروه و میان اعضای هریک) یک تصمیم عقلانی‌ست. ارتباط و گفتگو چنان پررنگ می‌شود که جای اکشنِ مالوفِ فیلم‌های سرگرمی‌ساز را تنگ می‌کند. و همین، فاصله‌ی طلوع سیاره‌ی میمون‌ها را با دیگر بلاک‌باسترهای امسال زیاد می‌کند.

 


داگویل 6

 

 

داگویل (2003) که آمد، ما هنوز در حال‌وهوای دانشکده‌ی معماری تنفس می‌کردیم. فرم برای ما (البته با تعریف دم‌دستی خودمان) همه‌چیز بود؛ چه در معماری، چه در سینما. شبی که از دیدن داگویل برمی‌گشتیم، دوست پرحرارتی دستانش را در هوا تکان می‌داد و اعتراض می‌کرد چرا معمارها جسارت فرمیِ فون تریه را ندارند؟ یک دهه از آن شب می‌گذرد. دوباره فیلم را مرور می‌کنم. حالا داگویل یک سیاه‌نماییِ کور و اسیر مَنریسمِ تئاتری به نظرم می‌رسد. بدتر از آن، «ژستی‌»ست که فون تریه در فیلم اتخاذ می‌کند. در صورت پذیرشِ «اخلاقی بودنِ انتخاب میزانسن»: مشکل، موضعِ اخلاقی‌ای است که او در فیلم انتخاب می‌کند. اگر تعبیر کنت جونز در فیلم کامنت را بپذیرید: نمایش «فاشیسم». اگر اصطلاح ژاک رانسیر در کایه دو سینما را ترجیح دهید: تاییدِ «خشونتِ رهایی‌بخش». خاطرمان هست که سال پیش از آن، جرج بوش «محور شرارت» را ساز کرده بود و مقدمات لشکرکشی به عراق را هموار کرده بود. خشونت برای آزادی، خشونت برای عدالت…

 


فیلمی درباره‌ی ابراهیم منصفی، منتظر بودجه برای اتمام

 

Chicheka Lullaby, by Raha Films, Kick Starter: Link

 

فیلم چی‌چکا که به بندرعباسی به معنی «قصه‌ی شب» است، مستندی 90 دقیقه‌ای موزیکال و مردم‌نگار است. فیلم روایتگر زندگی پرچالش خنیاگر جنوبی ابراهیم منصفی و معرف موسیقی محلی و معاصر بندرعباس است. چی‌چکا پنجره‌ای به جنوب ایران باز می‌کند و فرهنگ زندگی، آداب و رسوم مردمان این منطقه را به تصویر می‌کشد / رها فریدی (منبع: +)