فاکسکچر 2
از بهترینهای امسال
فاکسکچر، بنت میلر، 2014
دانههای برف در رؤیا 1
مروری کوتاه بر پرندهی سفید در کولاک ساختهی گرِگ اِراکی در فیلمخانهی 11.
کایهی 700 در فیلمخانهی 11 11

یازدهمین شمارهی فصلنامهی فیلمخانه منتشر شد. در بخش «زندگیِ شهریِ» این مجله، تعدادی از نوشتههای ویژهنامهی شمارهی هفتصدم کایه دو سینما، انتخاب و ترجمه شدند. این ویژهنامهی کایه، به یکی از آن مهمانیهای باشکوه گتسبیِ بزرگ میماند: خیلِ عظیمی از دعوتشدگان در دستههای مختلف، به گپ زدن و نوشیدن و رقصیدن در فضای بازِ یک عمارت بزرگ مشغولاند و خبری از صاحبخانه نیست. سراسر این ویژهنامهی کایه (بهجز یادداشت سردبیر) به نوشتههای جورواجورِ مهمانهای مختلف اختصاص داده شده است. این تنوع، در گزینش ما هم خود را نشان میدهد: از منتقدان و نویسندگان صاحبنامی مثل ژان دوشه و ریموند بلور و سرژ توبیانا بگیرید تا طیف متنوعی از کارگردانها مثل دیوید لینچ، مارتین اسکورسیزی، فیلیپ گراندریو، کلر دُنی، پدرو آلمودووار، دیوید گوردون گرین، مانوئل دی اولیویرا، جیا ژانگکه، جیمز گرِی، هونگ سانگ سو، دیوید کراننبرگ، تا دومینیک ساندای بازیگر، ژان کلود کرییرِ فیلمنامهنویس، تلما شونمیکرِ تدوینگر و ژیل ژاکوب که سالهای طولانی رئیس جشنوارهی کن بوده است.
پیشگفتاری که برای بخش «زندگیِ شهریِ» فیلمخانهی 11 نوشتم را اینجا میآورم:
کایه دو سینما تابستان گذشته، هفتصدمین شمارهاش را به شیوهی تازهای جشن گرفت. البته پیش از این هم، هر شمارهی مضرب صد، به یک جشنِ ویژه بدل شده بود. گاه از سینماگران محبوبِ مجله خواسته شده بود تا خود سکّان شمارهی ویژه را بهدست بگیرند: گدار (شمارهی 300)، وندرس (شمارهی 400) و اسکورسیزی (شمارهی 500). اینبار اما، ایدهای هم فراگیر و هم متمرکز به میان آمد؛ فراگیر از نظر طیف مشارکتکنندگان در ویژهنامه، و متمرکز بر جایگاهِ راستین سینما و نوشتن دربارهی آن در سنّت نقادیِ سینهفیلی. سینما در یک کلام چیست؟ استفان دُلُرم – سردبیر فعلیِ کایه – پاسخ فولر به گدار را شاهد میآورد: «در یک کلام: احساس». و این، سرچشمهی جوشانِ ایدههای نوشتاری دربارهی سینما هم هست. سرژ دَنه، از سردبیران پیشین و پدر معنویِ نسل تازهای از کایهایها، میگفت اول فیلمها را دوست داریم، بعد میکوشیم تا این دوست داشتن را توضیح دهیم. احساس در دورهی فعلی کایه جایگاهی ویژه دارد. بارها از سینمای طربناک (Lyrisme) دفاع شده و سینماگرانی که عامدانه جهان را رنجناک خواستهاند و برای قبولاندناش به هر حربهای متوسل شدهاند، مورد شماتت قرار گرفتهاند. این یعنی مهم است که فیلمها در پی برانگیختن چه حسیاند. «کافیست به احساسها اعتماد کنیم». اینرا دُلُرم میگوید، و ادامه میدهد: «تصویرها بیاطلاعِ ما خود را درون ما حک میکنند و زیباترین چالش، شناختن آن و سخن گفتن از آن است».
برای جشن گرفتنِ شمارهی هفتصد، صدها دعوتنامه به اهالی سینما ارسال شد؛ از کارگردانان، فیلمنامهنویسان و آهنگسازان گرفته، تا بازیگران و منتقدان و ادارهکنندگان. «ما این شمارهی ویژه را به موضوعی اختصاص میدهیم که بیشترین اهمیت را برایمان دارد، و از خصوصیترین رابطهیمان با سینما پرده بر میدارد: احساس. همهی ما تسخیرشده و دلمشغولِ تعدادی تصویر هستیم: یک، دو یا سه تصویر، تا آخر عمر. این تصویرها ما را تکان دادهاند، تنمان را لرزاندهاند و ترکمان نمیکنند. همانقدر که صاحب آنهاییم، به همان نسبت در تصاحبشان هم هستیم. به همینخاطر شما را دعوت میکنیم به نقل و توصیفِ یک احساس که شما را در نوردیده، توصیف در جسمانیترین ابعاد، و یک لحظه از سینما (یک ژست، یک موقعیت دراماتیک، یک راکورد و …) که آن حس را برانگیخته است. آنچه از این طریق به خوانندگان مجله منتقل میشود، نه لزوما نخستین خاطرهی سینماییتان، بلکه تجربهی سرّی، خصوصی و التفاتِ ناگهانی شما به چیزیست؛ یعنی آنچه که در تمام زندگیتان طنین انداخته، یک تصویر که هرگز از آن بازنگشتهاید. اگر از جملهی کافکا وام بگیریم، لحظهی فرود آمدنِ “ضربهی تبری که دریای منجمدِ درونتان را شکافت”».
بیش از صد پاسخ در شمارهی هفتصدِ کایه دو سینما چاپ شد. تعدادی از آنها را برای این بخش انتخاب و ترجمه کردیم. اما از این طریق چه به خوانندهی فیلمخانه منتقل میشود؟ اگرچه هیچیک از این یادداشتها بهقصد نقّادی نوشته نشدهاند، اما از جوهر سینهفیلیِ آن نیرو میگیرند. پس شاید بتوان طرح این بحث را بهنوعی در امتداد بحث نقّادیِ سینهفیلی/آکادمی (فیلمخانه 9) دانست. جالب آنکه در سرمقالهی همان شماره از کایه به این تقابل ارجاع داده میشود. آنجا گفته میشود که عدهی زیادی احساس را جدی نمیگیرند و آنرا منسوب به خلسهی آدمهایی میدانند که سرشان را به سینما گرم میکنند، و کار نقّادیِ جدی و آکادمیست که تصویرها را به نظم در آورد. یا آنطور که اغلب در فضای دور و بر خودمان میشنویم، نقدی «جدی» و «تحلیلی» دانسته میشود که فیلم را بشکافد، ساختار آنرا برایمان روشن کند، و تفهیم کند که چطور کار میکند یا اینکه در کدام منظومهیِ فکریِ از پیش داده شده، قابل جانماییست. مسألهی دیگر، حساس بودن و حساس ماندن نسبت به تصویر و جزئیات آن است؛ این چیزیست که در یادداشتها لبپَر میزند.
کودک سِرّی 7

کودک سرّی از فیلمهای جاودانهی فیلیپ گَرِل است، و فیلیپ گَرِل از بهترین سینماگران دوران ماست. فیلمی چنین شخصی و جمعوجور، نوشتهای با همین حالوهوا هم طلب میکند. اینرا سرژ دَنِه، منتقد فقیدِ همنسلِ سینماگر، به ما یاد میدهد. یادداشت دَنه بر کودک سرّی را برای پروندهی فیلیپ گَرِل در فصلنامهی سینما و ادبیات ترجمه کردم. اصل این نوشته نخستینبار در لیبراسیون (خانهی دومِ دَنه بعد از کایه و پیش از ترافیک) در سال 1983 چاپ شد. فایل پی.دی.اف ترجمه را اینجا میگذارم:
کشاکش کونگفو 2

کشاکش کونگفو (2004) / استیون چو
با آغاز هزارهی سوم، فیلمهای چینیزبانی سر برآوردند که با ساختار تازهی تولید و توزیع، و با مشارکتِ استودیوهای آمریکایی، شانهبهشانهی فیلمهای هالیوود فروش کردند. در عصر تازه، صحبت از «بلاکباسترهای چینیزبان» یا «فیلمهای چینیزبانِ جهانی» به میان میآمد[1]. ببر خیزان، اژدهای پنهان (2000) از آنگ لیِ تایوانیتبار یکی از نمونههاست. در چنین چشماندازی، استیون چو به فکر کشاکش کونگفو (2004) افتاد. تا آنروز، سینمای هنگکنگ عصر طلاییِ دههی هشتاد را پشت سر گذاشته بود و دههی نود با تمام هول و هراسهایش سپری شده بود. بازگشت محتومِ هنگکنگ از قیومیت انگلستان به سرزمین مادری (چین) در سال 1997، سینمای این کشور را دستخوش بحران کرده بود. از این نظر، هزارهی تازه و خیز بلاکباسترهای چینیزبان، مقارن با دورهای از سینمای هنگکنگ است که آنرا عصر پسا-1997 مینامند[2]. در سپهرِ سینمای هنگکنگِ پسا-1997 و در زمان ساخت کشاکش کونگفو، استیون چو درست در نقطهی مقابل وُنگ کار وای قرار داشت. دومی، محبوب جشنوارهها و محافل هنریِ غرب، اما کممخاطب در هنگکنگ بود. اولی، اگرچه بینامونشان در غرب، اما یک بازیگر-سینماگرِ مردمپسندِ داخلی بود. پنج رکوردِ فروش در هنگکنگ را در اختیار داشت و سال پیش از این فیلم، تصویرش روی جلد تایم (ویژهی آسیا) قرار گرفته بود. او با فوتبال شائولین (2001) بختِ نهچندان بلندش را برای جهانیشدن آزموده بود.
کشاکش کونگفو یک بلاکباستر موفق چینیزبان است. شاخهی آسیاییِ سونی پیکچرز بودجهی هنگفتی به این فیلم اختصاص داد و آنرا از فیلمنامه تا فروش، تحت نظارت گرفت. ایدههای نوآورانه و کمدیهای بومیپسندِ استیون چو برای پیدا کردن زبان و اجرایی جهانی، چنین مشارکتی را کم داشت. این کمدی-اکشن ادای دینِ او به ژانر ووشیا (فیلمهای رزمی) در سینمای هنگکنگِ دهههای 60 و 70 و بازیگران پیر شدهی آن است. سرشار است از نوعی فانتزی که از انیمیشنها و کتابهای مصور سراغ داریم. در عینحال، گوشهچشمی هم به سینمای معاصر آمریکا (دار و دستهی نیویورکی، ماتریکس و …) دارد. سینگ (با بازی چو) جوانک بیدستوپاییست که میخواهد وارد گروهی تبهکار موسوم به تبرداران شود. آشناییاش با یک محلهی فقیرنشین (یادآور خانهی 72 مستأجر، فیلم پروفروش هنککنگ در 1973) زندگیاش را متحول میکند. با استادبزرگهای پابهسن گذاشتهای آشنا میشود که کونگفو را کنار گذاشتهاند. دگردیسی رخ میدهد: سینگ تبدیل میشود به یک کونگفو-کارِ افسانهای، استیون چو بدل میشود به یک فیلمساز جهانی.
[1] این بحث را وامدار مقالهی کریستینا کلین در Journal of Chinese Cinema هستم.
[2] مقالهی اندی ویلیس در Film International دربارهی سینمای پسا-1997 در هنگکنگ، راهگشای من بوده است.
این یادداشت پیش از این در فصلنامهی فیلمحانه، شماره 10، چاپ شده است.
فیلیپ گراندریو از «آینه»ی تارکوفسکی میگوید 9
این بخشیست از ترجمهام از یادداشت فیلیپ گراندریو بر سکانس پایانیِ «آینه»ی تارکوفسکی / بزودی در «فیلمخانه»
چشمانم را میبندم. هیچچیز حضور ندارد. اندیشه رشتهرشته میشود، از هم میپاشد، در خود میپیچد. از این شاخه به آن شاخه میشود. سرِ پا نمیماند. چشمانم را میبندم. هم تاریک است و هم سخت نورانی، مثل نوری که از شدتِ خودش به خاموشی برود. انگار چشمهایم روشنیهایی را میبیند که نیست. خاطراتم را میکاوم. هیچچیز نمیبینم. یک فریاد. اما هنوز هیچ نمیبینم. تا مدتها در ظلماتِ پلکهای بستهام میمانم. به انتهای «آینه»ی تارکوفسکی فکر میکنم. این همان فریادیست که بهیاد آوردم: «هاهاهاها…». این همان روشناییِ روزیست که در گندمزار به تاریکی میگراید. آسمانِ زرد و خاکستری، و درختها، و دوربین که از کودک فاصله میگیرد و با عقبعقب رفتن به درون جنگل رخنه میکند، و فیلم که به انتها میرسد. تصویری نمیبینم. آنچه هست، تنها حس روشنای آسمان است، و گرگومیشِ تابستانی، و نور که کمرنگ میشود اما تمام نمیشود، و شب که پاورچینپاورچین سرمیرسد. این نور و این فریاد لحظهای پیشینتر را در من زنده میکند. لحظهای در کودکیام با آن مراتع و جنگلها، رنگ آسمان، رودخانه، دست او روی شانهام و گیسوان پُرپشتِ قهوهایرنگِ او و گیسوان خوشعطر او، و همهی اینها که تا همین امروز در تیرگیِ تنم دَوران میکنند.
تنها انسانها بال دارند 8

مقالهی «تنها انسانها بال دارند» را اِروِه ژوبر-لورانسین دربارهی باد برمیخیزدِ میازاکی برای کایه دو سینما (ژانویهی 2014) نوشت. او استاد دانشگاه (Paris Ouest) است و کتابی بر کارهای میازاکی نوشته است. حوزهی فعالیت او بهجز انیمیشن، به سینمای پازولینی و آثار آندره بازَن هم کشیده میشود. او در کتاب Opening Bazin همکار دادلی اندرو بوده است.
«تنها انسانها بال دارند» را برای فصلنامهی فیلمخانه ترجمه کردم. فایلش را میتوانید در قالب پی.دی.اف از لینک زیر دریافت کنید. پارهای تغییرات ناهماهنگ پیش از نشر اتفاق افتاد که در این نسخه نیست.
The Death and Life of John F. Donovan 9
![]()


