سینمای آمریکا


پاریس، منهتن، قاهره 6

نیمه شب در پاریس، وودی آلن2011

منبع تصویر

 

شهر زیبایی و هنر، شهر تاریخ و فرهنگ، شهر عاشق شدن. شهر زبان فرانسه. شهری که می گویند اروپا حومه آن است. حالا هر چقدر هم که ساکنان شهر پاریس به شما بگویند بابا این حرفها برای شما توریست هاست که می آیید حال می کنید، چند تا عکس از اینجا در فیس بوکتان می گذارید و می روید پی کارتان، شما چه تاکنون واقعا این شهر را دیده باشید چه مثل نگارنده فقط خوابش را، به خرجتان نمی رود و همچنان مصمم می مانید که حتا اگر یک روز از عمرتان باقی مانده بود، آن روز را با گردش در پاریس جاودانه کنید.

 

گیل (اوون ویلسون) در کنار رود سن، منبع تصویر

 

خوب شما در این عشق بی حد و حصر تنها نیستید، وودی آلن این بار از زبان گیل قهرمان فیلم نیمه شب در پاریس، ستایشش را نسبت به این شهر ابراز می کند. راستی اولین دقایق فیلم منهتن (1979) این کارگردان را یادتان هست؟ آن تصاویر سیاه و سفید رویایی از نیویورک، زادگاه محبوب وودی آلن با موسیقی رسپودی آبی (Rhapsody in Blue) کار جورج گرشوین (George Gershwin) و البته صدای خارج از صحنه قهرمان فیلم، ایزاک (وودی آلن) که دارد فصل اول کتابش را مدام بازنویسی می کند: فصل اول، او شیفته نیویورک بود. او آن را بی اندازه می پرستید …

 

سکانس افتتاحیه فیلم منهتن

 

حالا اینجا می توانید بگویید: فصل دوم، او عاشق پاریس بود… (این نوشته را ببینید) و برای چند دقیقه از نماهای زیبای این شهر لذت ببرید. همینجا باید از تصاویر خوب داریوش خنجی، فیلمبردار ایرانی-فرانسوی این فیلم یاد کرد که حالا در کارنامه اش نام وودی آلن را هم به نامهای بزرگ دیگری مثل دیوید فینچر و برناردو برتولوچی اضافه کرده است.

داریوش خنجی، منبع تصویر

 

هشدار! از اینجا به بعد بخشی از داستان فیلم لو می رود. گیل پندر (Gil Pender) با بازی اوون ویلسون (Owen Wilson)، فیلمنامه نویسی است که آرزو دارد روزی رمان نویس بزرگی شود. او که در واقع دارد به جای وودی آلن بازی می کند، با نامزدش و پدر و مادر نامزدش از آمریکا برای مسافرت به پاریس آمده اند. دوران طلایی (l’Âge d’Or) به نظر او، پاریس دهه 20 است با موسیقی جز و همه نوابغ دنیای هنر که آنجا دور هم جمع بودند. ولی نامزدش اینز (Inez) که تنها علاقه مشترکش با او در نان پیتا خلاصه می شود، او را درک نمی کند. موضوع وقتی بغرنج تر می شود که آنها تصادفی پل (Paul) را می بینند. از آن آدمهایی که از بس همه چیز می دانند لج آدم را در می آورند. او که برای سخنرانی در دانشگاه سوربن آمده، از نقاشی و مجسمه سازی گرفته تا تاریخ و شراب و رقص، وسیله ای می سازد برای اظهار فضل و درنتیجه تضعیف بیشتر جایگاه گیل در نظر اینز. درست مثل افسانه های شاه پریان، یک شب وقتی صدای ساعت کلیسا نیمه شب را اعلام می کند، گیل سوار یک پژوی قدیمی می شود که مسافران شاد و شنگولش او را دعوت به گردش می کنند و به همین سادگی صاف می رود به آنچه همیشه برایش رویا بود: پاریس دهه 20! آنجا همه هستند: فیتزجرالد (ها)، همینگوی، استاین، پیکاسو، دالی، بونوئل و … گیل در این گردش های جادویی شبانه فرصت می کند از کسانی مثل همینگوی و استاین برای پیشبرد رمانش کمک بگیرد. بدیهی است که نامزدش حرف های او را درباره این سفر در زمان، می گذارد به حساب خل وضع بودنش. یکی از صحنه های تماشایی فیلم جایی است که گیل دارد به بونوئل ایده یک فیلم را می دهد: مهمانانی که بعد از صرف شام در خانه میزبان، به طرز اسرار آمیزی قادر به ترک آنجا نیستند. که اشاره دارد به فیلم ملک الموت (The Exterminating Angel) ساخته 1962 این کارگردان سوررئالیست. اما جالب تر عکس العمل بونوئل است که با تعجب می پرسد آخر برای چه مهمانان نمی توانند آنجا را ترک کنند؟

 

کارلا برونی همسر رییس جمهور فرانسه، در نقش راهنمای موزه

منبع تصویر

 

فانتزی، یکی از دستمایه های اصلی فیلم های وودی آلن است که جهانی به موازات جهان واقعی را پدید می آورد. این فانتزی گاه در فیلمی مثل رز ارغوانی قاهره (1985) به اوج خود می رسد. در آن فیلم، زن سرخورده عاشق سینما، این شانس را دارد که برای فرار از مصائب دور و برش، مورد عشق شخصیت سینمایی محبوبش واقع شود که از پرده سینما عبور کرده و وارد شهر شده است.

 

رز ارغوانی قاهره، وودی آلن 1985

منبع تصویر

 

در نیمه شب در پاریس هم این جهان موازی، بدون هیچ توضیحی به روی شخصیت اصلی گشوده می شود. لازم نیست آفرینش این جهان را مثل فیلم سزآغاز با دلایل علمی توجیه کنید یا ناهمزمان  (anachronistic)  بودنش را مثل فیلم بازگشت به آینده با ماشین زمان میسر کنید. در دنیای وودی آلنی این جادوی پست مدرن (postmodern magic) است که حکومت می کند. فانتزی بر خلاف انتظار، تنها یک خیالبافی ساده نیست بلکه منظری است که از آن جهان را می بینیم و قادر می شویم به واقعیت نگاه کنیم. این هسته خیالپردازانه (fantasmatic) ماست که ما را فرد یا سوژه می سازد. به قول دوستان علاقمند به روانکاوی، فانتزی ها شیوه ای هستند که ما بدان طریق عیش یا ژوئیسانس (Jouissance) خود را سازمان داده، رام می کنیم.

 

گیل با دستنویس رمانش، منتظر آمدن ماشین از دهه 20 است

منبع تصویر

 

شخصا اعتقاد ندارم که این یک شاهکار است، اما به نظر خیلی ها نیمه شب در پاریس یکی از کارهای شاخص وودی آلن در دهه اخیر است. امیدوارم از دیدنش لذت ببرید.

 

تریلر نیمه شب در پاریس

 

 

پانوشت: عنوان مطلب ترکیبی است از سه فیلم وودی آلن که به نظر من با هم در ارتباط هستند: منهتن، رز ارغوانی قاهره و نیمه شب در پاریس


 


سینما به مثابه شعر 8

منبع تصویر

کجا بودی وقتی که من زمین را بنیان گذاشتم… (کتاب ایوب)، نوشته ابتدایی فیلم

دو ساعت و نیم سینمای شاعرانه، شاید این بهترین توضیحی است که می توان درباره این فیلم داد:

 

درخت زندگی، منبع تصویر

 

هر چند برخورد زندگینامه ای با یک اثر را نمی پسندم، اما در مورد “ترنس مالیک” اوضاع متفاوت است: فارغ التحصیل رشته فلسفه از دانشگاه هاروارد، تدریس قلسفه در ام.آی.تی و پژوهش دریاره فیلسوفان تاثیر گذاری مثل کیر کگارد، ویتگنشتاین و هایدگر. همه اینها یک طرف و گزیده کار بودنش ( پنج فیلم در چهار دهه فعالیت) و البته دوری جستنش از رسانه ها و انظار عمومی، شخصیت منحصر بفردی را برای این فیلمساز آمریکایی، پدید آورده است.

درخت زندگی، برنده نخل طلای شصت و چهارمین جشنواره سینمایی کن، این روزها در حال اکران است. از آن فیلمهایی که مخاطب سینمای هالیوود به سختی قادر به برقراری ارتباط با آن است: نه “درام” مشخصی به معنای کلاسیک آن دارد و نه اصلا به راحتی می توان توضیح داد درباره چیست. وقتی استنلی کوبریک در سال 1968 پروژه جاه طلبانه و جسورانه اش به نام اودیسه فضایی 2001 را به نمایش گذاشت، کسی فکر نمی کرد روزی سینماگر دیگری یک قدم از او جلوتر (یا در واقع عقب تر) بگذارد. یعنی به جای نمایش انسانهای نخستین، نظریه فرگشت (evolution) داروین را از مبدا آن یعنی از مهبانگ (Big Bang) پی بگیرد و از پیدایش سیارات تا تک سلولیها، آبزیان آغازین و دایناسورها را در فیلمش بگنجاند. مبدا حیات موضوع پروژه ای بود به نام کیو (Q) که ترنس مالیک به سفارش پارامونت روی آن کار کرد، بعد از نمایش دومین فیلم بلندش به نام روزهای بهشت (1978).

 

فیلم سرشار است از تصاویر شاعرانه از پیدایش هستی، منبع تصویر

 

نمایی از عصر دایناسورها در این فیلم، منبع تصویر

اما مساله این است که این فیلم اصلا در مورد این چیزها نیست، در مورد زندگی خانوادگی آقای اوبراین هم نیست که الگوی یک خانواده آمریکایی طبقه متوسط است در دهه پنجاه میلادی.

خانواده آقای اوبراین، منبع تصویر،

این سه پسر بعد از یکسال مصاحبه با 10000 نابازیگر انتخاب شدند (لوس آنجلس تایمز)

 

جک اوبراین (شان پن استاد اینجور نقش هاست)، آرشیتکت سرگشته ای است هم عصر ما که خاطره مرگ برادر کوچکترش در جوانی، بهانه ای است برایش تا مدام به خاطراتش برگردد و پرسش های بنیادینش را طرح کند.

آه خدايا
چرا؟
کجا بودی در آن هنگام؟
تو  می دانستی . . .

پاسخ بده.

گم گشتگی های جک اوبراین (شان پن)، منبع تصویر

پدر، مادر، شما همیشه درون من مشغول کشمکش هستید…


پدر (یکی از درخشان ترین بازیهای برد پیت)، پدرسالاری است عاشق خانواده که می خواهد از سه پسرش، مرد بسازد. پدری منضبط، مذهبی و گاه خشن.

 

آقای اوبراین (برد پیت) به پسرانش مبارزه می آموزد، منبع تصویر

 

آقای اوبراین هیچگاه نتوانسته مطابق رویایش، موسیقی را به طور حرفه ای دنبال کند اما عاشق موسیقی است درست مثل ترنس مالیک، که جشنواره موسیقی به راه انداخته است: باخ، مالر، هولست، برلیوز، اسمتانا (رجوع شود به پست قبل) و … که البته نباید نقش الکساندر دسپلت آهنگساز این فیلم را فراموش کرد.

بخش هایی از موسیقی درخت زنذگی

 

مادر (جسیکا چستین) اما تقریبا بی کلام و  الهه عشق است.

برادر، مادر . . .
خدايا
تو حرفت را ـ از آسمان ـ با زبان مادر می‌گفتي
از طريق درختها می گفتي
. . .

کِـی بود که قلبم را نخستين بار لمس کردي؟


صحنه نشستن پروانه روی دست مادر (جسیکا چستین)

که به طور اتفاقی و خارج از فیلمنامه اتفاق افتاد، منبع تصویر


درخت زندگی، ضیافتی است تصویری که هر قاب آن، تابلویی است تمام، با کار درخشان امانوئل لوبزکی فیلمبردار مکزیکی این فیلم. دیالوگها بیشتر به تک گوییهایی درونی می مانند، مکاشفه ای که در نهایت به ساحلی رویایی ختم می شود که در آن جک، خانواده اش را باز می یابد و در آغوش می کشد. اگر چند نوشته مارتین هایدگر را فقط ورق هم که زده باشید، حس می کنید که انگار درخت زندگی فیلمی است درباره “هستی” و آشکار شدنش بر انسان یا به قول او دازاین (Dasein).

“ترنس ماليک، فيلمی داستانی نساخته است، بلکه شعر بلندی از تصوير سروده دربارهء سوگمندی و مرگ؛ يا دربارهء غربت و جداافتادگي. فيلمی که دوربين آن شناور است ميان لحظاتی گذرا از هستي؛ حاوی احساساتی به بيان در نيامدني. لحظات آرامش، هراس، مهر، اسارت، تنهايي، رشک، عطوفت، کين، خشونت، زشتي، مهر، سرگشتگي، و رهايي.” نقل قول از عبدی کلانتری، اینجا

 

تریلر فیلم درخت زندگی

 

 


لبه عکس و فیلم

عکس و فیلم چه چیزی را روایت می کنند؟ مرز بین عکاسی و سینما کجاست؟ سینمای تجربی و مستند کجا راهشان از هم جدا می شود؟ اصلا چرا راه دور برویم، به عکس زیر نگاه کنید:

Untitled                                                                        Sharon Lockhart, 2000

نظرتان چیست؟ حالا لطفا عکس های زیر را ببینید:

Pine Flat Portrait Studio – Mikey, Sierra,                  Sharon Lockhart,  2005

Untitled                                                                                 Sharon Lockhart, 1996

“شارون لاکهارت” عکاس و فیلمساز تجربی  47 ساله آمریکایی از هنرمندان صاحب نام چند دهه اخیر و پیرو سنت  ساختارگرایان دهه های 60 و 70 به شمار می رود. او در فضای بین موقعیت های روزمره اجتماعی و اجراهای تئاتری کار می کند. “لاکهارت” در عکس های پرتره اش، روی تنش بین واقعیت و نمایش تاکید می کند. سوژه های او با ژست دقیق در زیر نور داخلی، کشمکش بین صراحت و ابهام را ایجاد می کنند/ Uta Grosenick & Burkhard Riemschneider, ART NOW, Taschen

عکس ها و فیلم های “شارون لاکهارت” را باید در کنار هم  دید و تفکیک آنها ارتباط با اثر را دشوارتر می کند. اصلا گاهی هر دو رسانه در یک پروژه کنار هم قرار می گیرند. مثلا در فیلم و مجموعه پرتره های Pine Flat ، سال 2005، که درباره بچه های جمعیت سیصد نفره ای است که در منطقه اطراف دریاچه ای به همین نام در کالیفرنیا زندگی می کنند.

 Pine Flat, still frame                                                          Sharon Lockhart, 2005

Pine Flat, still frame                                                          Sharon Lockhart, 2005

هنرمند با صرف  سه سال وقت، با رفت و آمد به این منطقه، خود را به مردم آن نزدیک می کند. این فیلم، کودکان را در حال فعالیت هایی مثل بازی، مطالعه و شکار، در زمینه فوق العاده زیبای طبیعی به تصویر می کشد. گاهی “لاکهارت” بچه ها را کارگردانی می کند، گاهی هم کار به صورت بداهه پیش می رود. در خلال فیلم، کارگردان به تعامل با کودکان و خلوت آنها دست می یابد که بخشی از آن، نتیجه  ساده کردن روند کار است: فیلمساز عوامل صحنه را حذف می کند و با کمک یک تکنسین صدا، خودش فیلمبرداری را انجام می دهد. در نتیجه مرز بین هنرمند و سوژه، کمرنگ می شود/ HARVARD FILM ARCHIVE

فیلم Lunch Break ، محصول 2008، مثال دیگری است از کمرنگ شدن مرز عکس و فیلم در کارهای این هنرمند. تمام این فیلم 75 دقیقه ای در یک شات، در راهرو محلی صنعتی (Bath Iron Works) و در ساعت ناهار کارگران، فیلمبرداری شده است. اگر فیلم وسترن “نیمروز“، محصول 1952، به کارگردانی “فرد زینه مان” را به یاد داشته باشید، در آنجا مدت روایت فیلم و مدت نمایش آن تقریبا یکسان بود. یعنی در 85 دقیقه فیلم، ما شاهد تقریبا 85 دقیقه از زندگی قهرمان داستان بودیم. تکنیک نمایش حرکت آهسته در فیلم Lunch Break باعث شده که مدت نمایش فیلم عملا طولانی تر از مدت فیلمبرداری آن باشد! این موضوع و پرهیز از کات (فیلم “طناب” هیچکاک را یادتان هست؟)، فیلم را شبیه به زوم کردن در یک عکس کرده است. بخشی از آن را ببینید:

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=PR_ozZDSrzg]

فیلم Teatro Amazonas ، محصول 1999، که در سالن اپرایی به همین نام در برزیل فیلمبرداری شده، عجیب آدم را یاد فیلم “شیرین” کیارستمی می اندازد. تمام نیم ساعت فیلم، یک دوربین ثابت روی صحنه، جمعیتی را نشان می دهد که در یک سالن، مشغول تماشای یک اپرا هستند بدون آنکه ما چیزی را که آنها تماشا می کنند، ببینیم!

Teatro Amazonas ,still frame     Sharon Lockhart, 1999

مصاحبه با “شارون لاکهارت” را اینجا ببینید:

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=MkX0OixS8W4]


و اینک کاپولا-02

فرانسیس فورد کاپولا به همراه اسکورسیزی، اسپیلبرگ، لوکاس و دی پالما، از نسل جوانان با استعداد و عشق سینمایی بودند که در دهه هفتاد میلادی، سیستم استودیوهای هالیوودی را در اقبال عمومی و گسترده به فیلم های خود غرق کردند. آنها دارای قدرتی شدند که هیچ کارگردان دیگری تا آن زمان به دست نیاورده بود. فرانسیس فورد کاپولا توانست خود را به عنوان خالق اسطوره پدر خوانده و تصویر متافیزیکی اینک آخرالزمان معرفی کند. نسل جوان آن روزها از تصاویر او برای بسیج علیه جنگ ویتنام استفاده می کرد. بعد از این بود که استودیوها به این جوان ایتالیایی-آمریکایی اعتماد کردند. جوانی که شیفته عصر طلایی هالیوود بود و می دانست چگونه شکوه توام با جسارت آن را احیا کند و چگونه بازیگران بزرگی مثل براندو، پاچینو و دنیرو را کارگردانی کند. کاپولا بعد از ده سال کارگردانی همه چیز را به دست آورد: بیشترین موفقیت درفروش فیلم ها، جوایز اسکار و دو نخل طلای کن. تنها کاری که باقی مانده بود تحقق رویای آرمانی اش بود، تاسیس یک استودیو در سانفرانسیسکو به نام استودیو زئوتروپ و به دنبال آن ساخت متناوب فیلم های شخصی مانند غیر خودی ها و میزانسن های باشکوه در فیلم های سفارشی مثل پگی سو ازدواج کرد و دراکولا.
فرانسیس فورد در 7 آوریل 1939 دردیترویت میشیگان، در خانواده ای ایتالیایی-آمریکایی به دنیا آمد. او یک برادر بزرگتر به نام آگوست و یک خواهر کوچکتر به نام تالیا داشت که بعد ها نقش تالیا شایر را در فیلم پدرخوانده بازی کرد. سفرهای کاری پدر که نوازنده فلوت و رهبر ارکستر بود، خانواده را مجبور به تغییر مکان های مکرر می کرد تا این که بالاخره در نیویورک ساکن شدند. بیماری فرانسیس در سن 9 سالگی، باعث شد یک سال کامل بستری شود. او که نیمه فلج و در قرنطینه بود، خود را با یک پروژکتور هشت میلیمتری، تعدادی عروسک خیمه شب بازی و یک تلویزیون سرگرم می کرد. اشتیاق او ابتدا بین تئاتر و سینما در نوسان بود. در سال 1960 در رشته هنرهای نمایشی از دانشگاه هوفسترا نیویورک فارغ التحصیل شد و سپس در دانشگاه UCLA در لس آنجلس به تحصیل سینما پرداخت.
آشنایی با راجر کورمن و دستیاری او فرانسیس را وارد دنیای سینمای حرفه ای کرد. او در سن 24 سالگی اولین فیلم بلندش را با نام جنون 13 در نه روز کارگردانی کرد و سه سال بعد با فیلم تو دیگه بزرگ شدی نماینده آمریکا در جشنواره کن بود. کاپولا در سال 1971 نخستین جایزه اسکارش را برای فیلمنامه فیلم پاتون به دست آورد، اما برای یک شهرت تمام عیار یک سال دیگر مانده بود وقتی که موفقیت فیلم پدرخوانده همه را غافلگیر و شگفت زده کرد. او با این فیلم توانست جایگاه خود را در صنعت سینما به عنوان پدر خوانده نسل جدید کارگردانان تثبیت کند و جایزه اسکار بهترین فیلم را از آن خود نماید. موفقیتی که دو سال بعد با پدرخوانده2 تکرار شد. فرانسیس در سال 1976 فیلمبرداری پروژه جاه طلبانه اش را در فیلیپین شروع کرد و بعد از یک سال کار فشرده، با یک میلیون فوت فیلم که حاصل دویست و پنجاه ساعت فیلمبرداری بود به سانفرانسیسکو برگشت تا مراحل پس از تولید فیلم اینک آخر الزمان را انجام دهد. فیلمی که نخل طلای کن را درسال 1979 برای دومین بار نصیب او کرد و با یک تدوین جدید در سال 2001 نیز در این جشنواره اکران شد. او اولین نخل طلایش را در سال 1974 با فیلم مکالمه دریافت کرده بود. کاپولا در سال 1980 استودیو زئوتروپ را در لس آنجلس پایه گذاری کرد و فیلم از صمیم قلب را به طور کامل در آن ساخت. او در ابتدای دهه 90 با ساخت پدرخوانده3، سه گانه پدرخوانده را تکمیل کرد. این فیلم نیز مانند دو نسخه پیشین در روز کریسمس اکران شد.


و اینک کاپولا-01

در دنیای سینما کارگردانانی هستند که موفقیت در گیشه و جشنواره را با هم بدست می آورند. فیلمهای آنها، هم از نظر ساختار و تکنیک و هم از نظر محتوا و لایه های معنایی در خور تحسینند، از این جهت است که تبدیل به آثار کلاسیک سینما می شوند. فرانسیس فورد کاپولا از آنها کارگردانهاست که با فیلم های سه گانه پدرخوانده و اینک آخرالزمان به اوج رسید. مجله سینمایی کایه دو سینما با همکاری لوموند کتابی درباره این کارگردان و آثارش چاپ کرده است که نگاهی اجمالی به پدیده ای به نام کاپولا دارد. استفان دُلُرم نویسنده این کتاب، سردبیر کایه دو سینما است. بخشهایی از این کتاب را انتخاب و ترجمه کرده ام که در هفته نامه ندای جوان تاریخ 9 مرداد 1389 به چاپ رسید. در پست بعدی این متن را در اینجا می آورم.

معماری ایرانی به روایت هیچکاک 2

آلفرد هیچکاک بدون شک یکی از پدیده های نظری ای است که دردهه های اخیر شاهدشان بوده ایم و جریان بی پایانی از کتاب ها، مقالات، دوره های آموزش دانشگاهی و سخنرانی ها حول آثار او شکل گرفته است.فیلم های او دلهره آورند، نه به این دلیل که مردمش ترسناکند، بلکه چون خوب و حتا جذابند.
وقتی از ابژه ی هیچکاکی سخن می گوییم به طور کلی می توان سه نوع ابژه رادر فیلم های او تشخیص داد که به شرح زیر می باشند: اولین دسته از ابژه ها را مک گافین می نامند. هیچ چیز مطلق، مکانی تهی، یک وانمود محض که تنها نقش آن به جریان انداختن داستان است. مک گافین ها هم در هسته ی کنش قرار دارند و هم کاملا نا مربوط به آن هستند. بالاترین درجه ی معنا – آنچه همگان در پی اش هستند- با غیاب معنا مقارن می شود. ابژه خود نقطه ای برای محو شدن و یک فضای تهی است. نیازی نیست که این ابژه را نشان داد یا معرفی نمود، بر خلاف سکانس معروف بازی تنیس در فیلم بزرگنمایی آنتونیونی که در آن گروهی از افراد بدون توپ تنیس بازی می کنند و دیوید همینگز در آخر فیلم با پرتاب توپی که وجود ندارد، وارد بازی آنها می شود.
معروف ترین مک گافین ها در فیلم های هیچکاک به این قرارند: نقشه ی قطعات هواپیما در سی ونه پله، بند سری توافق نامه ی نظامی در خبرنگار خارجی، میکروفیلم در شمال با شمال غربی، آواز رمزگذاری شده در بانو ناپدید می شود و بطری های اورانیوم در بدنام. به طور مثال آنچه در فیلم بدنام اهمیت دارد این واقعیت نیست که بطری های شراب از خاک اورانیوم پرشده اند، بلکه مهم این است که شراب در زیرزمین قرار دارد، در زیر زمین قفل است، کلید در تصاحب شوهر است، شوهر عاشق همسرش است، همسری که خود عاشق دیگری است، و این فرد سوم مشتاق است که بداند در زیر زمین چه چیزی مخفی شده است.هیچکاک مدعی است که مک گافین ( در این مورد بطری های اورانیوم ) به خودی خود اهمیتی ندارد ویک هیچ صرف است. اگر بپرسید چنین ابزاری به چه درد می خورد، پاسخ این است که مک گافین به آرایش پیشبرد داستان کمک می کند یا به طور دقیق تر، کمک می کند تا میل به جریان بیفتد و دست به دست بگردد.
اکنون بیایید با این شناخت از مک گافین، به متن معماری ایرانی رجوع کنیم تا نتیجه ی شگفت آور آن را کشف کنیم. ابژه ای که بهترین پیرنگ های سینمای هیچکاک ( بخوانیم بهترین پیرنگ های تاریخ سینما )، حول آن شکل گرفته است با ابژه ای که معماری ایرانی اصولا با آن شناخته می شود در یک خصیصه مشترکند: هر دو یک هیچ هستند. از قرون اولیه ی میلادی رد پای حیاط مرکزی ( میانسرا ) در معماری ایرانی قابل پی گیری است، به طور مثال کاخ آشور دارای سه حیاط است که رواقی گرداگرد یکی از آنها قرار گرفته است. با سیرتکاملی این ابژه در معماری ایرانی، روایت معماری سامان می یابد و پیش می رود. با حضور این ابژه ی غیر مادی است که فضاها اهمیت و نسبت خود با دیگر فضاها را پیدا می کنند وروایت به جریان می افتد. در مقیاس شهری نیز این ابژه دارای همین کارکرد است، میدان های شهری را به خاطر آوریم که چگونه به طور مثال در میدان نقش جهان حضور فضای تهی در مرکز روایت و تعریف کننده ی آن است. به تعبیر هگل تعین نفی کردن است، لذا آدم با توجه به این تعریف تمایل دارد در جستجوی فرم خاصی از نه-هستی باشد.
دومین دسته از ابژه ها، گونه ای است که مانند مک گافین بی تفاوت نبوده و غیاب مطلق نیستند. آنچه در اینجا اهمیت دارد، حضور این ابژه و حضور قطعه ای از واقعیت است. کلید در بدنام و در شماره ی M را برای قتل بگیر، حلقه ی ازدواج در سایه ی تردید و در پنجره ی عقبی، فندک در غریبه ها در قطار و حتا کودکی که میان دو زوج رد و بدل می شود در مردی که زیاد می دانست. می توان این ابژه ها را به عنوان ابژه ی مبادله ای که میان سوژه ها در گردش است تلقی نمود که در نقش نوعی ضمانت در روابط نمادین سوژه ها عمل می کند. ساختار مبادله نمادین میان سوژه ها زمانی به وجود می آید که در قالب این عنصر مادی ناب که به عنوان ضمانتی برای این ساختار عمل می کند، ریخته شود. مثلا قرارداد مرگبار میان برونو وگای در غریبه ها در قطار مادامی پایدار می ماند که این ابژه ( فندک) بین آن دو دست به دست شود. این وضعیت بنیادین بسیاری از فیلم های هیچکاک است: در آغاز، همه چیز وضعیتی بی ساختار دارد که یک تعادل بی طرف است و در آن روابط سوژه ها هنوز به معنای دقیق ساختار نیافته است. این شبکه ی ساختاری روابط تنها مادامی می تواند برقرار گردد که در قالب یک عنصر مادی که بی طرفی ایستای روابط میان سوژه ها را مختل می کند، ریخته شود.اگر بخواهیم در متن معماری ایرانی به دنبال ابژه ی مبادله ای بگردیم، شاید اولین ابژه ای که به ذهن می رسد رواق باشد، یعنی ابژه ای که مانند حیاط غیر مادی و غیاب مطلق نیست. آن چه در این جا قابل بررسی است نقش این ابژه در ایجاد ارتباط بین فضاهای دیگر وپدید آوردن شبکه ی ساختاری روابط است. با پیشرفت معماری ایرانی از مراحل آغازین و ایفای نقش ایوان، گاه در کنار رواق و گاه در غیاب آن، نوع دیگری از ابژه ی مبادله ای قابل تشخیص است. در مقیاس شهری، ابژه ای که این رابطه را به وجود می آورد بازار است که به عنوان ضمانتی برای ساختار مبادله ی نمادین عمل می کند و مهمترین فضاهای شهر را به هم پیوند می دهد.
سرانجام با نوع سوم ابژه ها سروکار خواهیم داشت: مثل پرنده ها در فیلم پرندگان، لاشه کشتی عظیم الجثه در فیلم مارنی در انتهای خیابان محل سکونت مادر مارنی، مجسمه ی الهه مصر در فیلم حق السکوت، مجسمه ی آزادی در خرابکار و مجسمه های کوه راشمور در فیلم شمال با شمال غربی. این ابژه حضوری مادی، سنگین و غیر عادی دارد، مانند مک گافین یک خلأ بی طرف نیست، یک ابژه ی مبادله نیز نیست.این نوع از ابژه ها در معماری ایرانی، ابژه های معمارانه ای هستند که حضور آنها بر سیاهه ی شهری تأثیر گذار است. مناره ها وگنبد هایی که برای این منظور دو پوسته ساخته می شدند، از این منظر قابل ملاحظه اند. از سوی دیگر از قرن چهارم و پنجم هجری، آرامگاه های برجی و میل ها به متن معماری ایرانی افزوده شدند. آرامگاه های برجی بیشتر به ریخت چهارگوشه، پنج گوشه، شش گوشه، هشت گوشه یا استوانه ساخته می شدند که گرداگرد آنها پره دار یا ساده اجرا می شد. میل ها، برج های راهنما برای مسافران در بیابان بودند که افزون بر راهنما بودن، گور سازنده ی خود نیز بودند. گنبد قابوس یکی از این ساختمان هاست که در سال 397 هجری در گرگان ساخته شد. این ساختمان یک میل راهنماست که هم نشان شهر بوده وهم گور قابوس بنیاد کننده ی آن. بلندای ساختمان حدود 5/55 متر است که روی تپه ای دست ساخت، به بلندای 15 متر جای گرفته است.