جدول ستارههای کایه – آوریل 2013 2
راهنمای جدول:
● زحمت دیدنش را به خودتان ندهید
* اگر لازم شد ببینید
** ببینید
*** حتما ببینید
**** شاهکار
– هنوز دیده نشده
(برای دیدن جدول در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید)
راهنمای جدول:
● زحمت دیدنش را به خودتان ندهید
* اگر لازم شد ببینید
** ببینید
*** حتما ببینید
**** شاهکار
– هنوز دیده نشده
(برای دیدن جدول در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید)
راهنمای جدول:
● زحمت دیدنش را به خودتان ندهید
* اگر لازم شد ببینید
** ببینید
*** حتما ببینید
**** شاهکار
– هنوز دیده نشده
(برای دیدن جدول در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید)
راهنمای جدول:
● زحمت دیدنش را به خودتان ندهید
* اگر لازم شد ببینید
** ببینید
*** حتما ببینید
**** شاهکار
– هنوز دیده نشده
(برای دیدن جدول در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید)
راهنمای جدول:
● زحمت دیدنش را به خودتان ندهید
* اگر لازم شد ببینید
** ببینید
*** حتما ببینید
**** شاهکار
– هنوز دیده نشده
(برای دیدن جدول در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید)
ماد، جف نیکولز، 2012 (منبع تصویر)
از دیدن مادِ جف نیکولز میشود سر شوق آمد، همانطور که از خواندن ماجراهای هکلبری فین میشود کیف کرد. پسربچهی نوجوان، میسیسیپی، دوستی با مرد فراری، عشق و خلاصه مواد خامی که برای ساخت دنیای نوجوانی و دیالکتیکش با دنیای آدمبزرگها لازم است، در مکانیک سادهی ماد چفتوبست سالمشان را پیدا میکنند. کمی پیشتر، قلمروی طلوع ماهِ وس اندرسون قلمرویی برای ابراز دنیای نوجوانی گسترده بود. جف نیکولز در ماد همچون فرشتهی نگهبانی در کنار اِلیس حاضر است تا از گزند سوانح و آدمهای شریر حفظش کند و در سلوکش از مرتبهی یک بچهی چشموگوش بسته – به حال و روزش در اولین قرار عاشقانه با مری لی نگاه کنید – تا مقام مرد کوچکِ سرد و گرم چشیده همراهیاش کند. فیلم، با برآوردن آرزوی اِلیس دربارهی مادِ شیدای فراری به آخر میرسد. برادران داردن هم فرشتهی نگهبانِ سیریل، آن پسرک یکدندهی دوچرخهسوار بودند تا از بلایا و آسیبها و البته ناملایمات آدمبزرگها جان سالم بهدر ببرد. اگر که سینما نتواند دستکم وقتی پای بچهها در میان است گاه دنیایی زیباتر از جهنمی که در آن هستیم بسازد، پس به چهکار میآید؟ قدر این دنیاهای زیبا برای نوجوانها وقتی بهتر فهمیده میشود که فانتزیهایِ آبکیِ خوشفروشِ هریپاتری را به یاد بیاوریم.
بهسوی شگفتی، ترنس مالیک، 2012، (منبع تصویر)
فیلمهای از دست رفته فرصت مغتنمتریاند برای به بحث گذاشتنِ توقعمان از سینما و بهسوی شگفتی از دست رفتهی بزرگِ امسال بود. از زبان دوستداران فیلم شروع کنیم؛ کورسکی در دفاعیهاش در ریورس شات (+) شباهتِ بهسوی شگفتی و درخت زندگی را یادآوری میکند و در توجیه آزادی عمل هنرمند در مراجعهی مداوم به موتیفهایی یکسان، کلود مونه را شاهد میگیرد: «مگر آدمهای معاصر مونه از شیفتگیِ او به خرمنها گلهای داشتند؟». مونه و امپرسیونیستها کلیدواژههای مناسبی برای ورود به بحث سینما بهنظر میآیند. خرمنها (+) نام مجموعهایست که مونه از تابستان 1890 تا اوائل سال 1891 کشید. هدف: مطالعهی موشکافانهی تغییر نور و فصل بر آنچه او «نقشمایه» مینامید. سودایی که امپرسیونیستها در سر داشتند چنگ زدن به لحظه بود. هرچقدر که «استاد»های مَنریست سرگرم استادکاری و تفاخر فرمیشان بودند و سوژه برایشان بهانهای برای هنرنمایی بود، کار امپرسیونیستها ظاهری خامدستانه اما متواضع دربرابر سوژه داشت و به قصد درآوردن تهوتوی سوژه بود. نتیجه: طربناک، یله و دارای روح.
دو فیلم آخر مالیک، بیشباهت به هم نیستند. دستکم لایهی بیرونی – یا به تعبیر معمارها: فاساد – از یک مصالح است و از یک نظام زیباییشناختی پیروی میکند: دوربینِ جوینده حول بازیگران، زمزمههای آف، سیلاب موسیقی، خلاصه: «سبک» مالیکی. بیجهت نیست که سیریل بِگَن (در کایه) اینطور شروع میکند: «بهنامِ میزانسن بود که کایه به آن شدت طرفِ درخت زندگی را گرفت. بازهم بهنامِ میزانسن است که باید شکستِ بهسوی شگفتی را اعلام کرد». پس تفاوت دو فیلم کجاست؟ مگر این مالیک همان مالیک، با همان مشخصههای سبکی نیست؟
درخت زندگی بر پرسشی استوار بود: «کجا بودی آن هنگام که من زمین را بنیان گذاشتم؟». فیلم به روایتی شخصی از جهانی زیستشده توسط مولف میمانست: پرسشها، حیرانیها، افسوسها، گمشدهها، دلخوشیها، تجربههای کوچک. مگر جهانیترین و ماندگارترین کارها، شخصیترینها نیستند؟ حس میشد که فیلم محصول یک اضطرار بوده؛ حرفی در اعماق وجود مانده بود که باید درمیان گذاشته میشد. آن توقعی که از سینما میرود برآورده میشد: طربناک، یله و دارای روح؛ سینمایی ناخودآگاه نسبت به فرمهایش، فرمولهایش و فوتوفنهایش (آن دایناسورها خون خیلی از مخالفان را به جوش آورد!). روایت/سمفونیِ شخصیِ مالیک از هستی، از بیگبنگ تا لمس لباس زیر زنانه لای انگشتان پسرکی نوجوان را در خود جای میداد – آن سخاوتمندیام آرزوست!
بهسوی شگفتی صحنههای خوب هم دارد. سیریل بِگَن (در کایه) اشارهای به یکی از آنها میکند: «تنها صحنهی بهسوی شگفتی که از این نفسبریدگی جان سالم بهدر برده همانیست که شخصیتها را رو در روی منطقهای آرکائیک و غرق در سکوت قرار میدهد: گلهی بوفالوهای ایستاده در مقابل عشاق که با یک تراولینگ کوتاه به سطح پلان میآیند و همچون فشاری بیامان جلوه میکنند». اما بهسوی شگفتی چه دارد که به ما بگوید؟
– آه نه! از آن پرسشهای محتوا-زدهی عقبمانده!
این رنجشِ احتمالیِ دلبستگان فرمالیسم از طرح چنین سوالهاییست. بحث این نیست که «پیام» فیلم چیست، مساله این است که این دلبریها و دوربین گرداندنها و هنرنماییها قرار است چه رسوبی را در ذهن مخاطب ایجاد کند؟ چه دید تازهای هست، که مولف برای ارائهی آن دست به دوربین برده؟ اما سوال مقدمتر: «سوژه»ی جلوی دوربین تا چه حد سوژهی اصلیِ مورد کندوکاوِ دوربین است؟ استفان دُلُرم در یکی از نوشتههای پربازتابِ اخیرش در کایه که برای توضیح و بحث دربارهی آن به رادیو فرانس اَنتِر هم دعوت شد مینویسد : «جلوی دوربین، در وهلهی اول کسی هست برای نگاه کردن. باقیِ کار (روایت، موقعیتها، شخصیتها و میزانسن) از او نشات میگیرد. اما بیشتر وقتها برعکس است: اول شخصیتها را تصور میکنند، بعد داستان را، شروع، میانه و پایان را، اگر وقتی باقی ماند دنبال بازیگر میگردند و اگر دو دقیقهای فرصت بود به آن بازیگر نگاهی میاندازند».
برگردیم به مونه، به امپرسیونیستها و پروژهیشان: بهچنگ آوردن لحظه. چند دهه جلوتر بیاییم و در سینمایی که به ناروا انگ «تجربی» به آن میزنند تا در حاشیه نگهش دارند، این صحنه (+) از فیلمِ والدنِ یوناس مکاس را تماشا کنیم. حالا توصیف این صحنه را از زبان اُلیویه آسایاس (در کایه) بشنویم: «در لحظهای از والدن، او [یوناس مکاس] به ملاقات استان برکیج در کلورادو میرود، آنجا دیگر لفظِ «تجربی» احمقانه میشود. آن صحنه زیباترین شیوهایست که میتوان برای بهچنگ آوردن یک لحظه بهکار بست. آدمها بههم میرسند، در برف قدم میزنند و به یک سگ چشم میدوزند. آن صحنه امروز است و از شبِ دوران سر میزند. دو هنرمند دوشادوش هم راه میروند، خانم برکیج هم هست، بچهها، طبیعت. بوی پول به مشام نمیرسد، حتا فقدان هم احساس نمیشود. فقط با آدمهایی روبرو هستیم که فکر و ذکرشان این است چطور میتوان از یک دوره، از یک فصل، چیزهای بنیادین را بیرون کشید. امپرسیونیستها هم همینطور بودند. کاری که وارهول، مکاس و اَنگِر میکنند ارزشش در لحظه است نه در بازنمایی. دیالکتیکِ سینما همین است. آنها به ما آموختند که میتوان سینما را از نو خلق کرد و جهان را دگرگون ساخت».
کورسکی (همانجا) از ما میخواهد تا در مواجهه با بهسوی شگفتی پیشفرضهای روایی و علتومعلولی را کنار بگذاریم و فیلم را به مثابهی یک تجربهی بصریِ ناب درک کنیم – و لابد دوست بداریم. مساله اینجاست که گویا ترنس مالیک چنان محو افاضهی هنرش است که از یاد برده باید روحی در این آدمکها بدمد یا به عبارت درستتر: روحی که درونشان هست را نشانمان دهد. فقط همان یک مثال از مکاس خیالمان را آسوده میکند که میشود پیشرو بود، از قالبها فراتر رفت اما همچنان اگزیستانس انسان را روی پرده جاودانه کرد. زن و مرد در ماشین. زن چیزی را، رازی را، به مرد میگوید (یا نمیگوید؟). مرد از جا در میرود. آینهی بغل را خُرد میکند. زن را پیاده میکند و میرود. زن در جاده سرگردان است. مرد برمیگردد و زن را سوار میکند. این ویدئوکلیپِ «تو که بیوفا نبودی»ست یا فیلمی از مالیک؟ تصویری تا این حد کلیشهای از روابط زن و مرد؟ شاید آن باردمِ کشیش، تنها فرصت فیلم برای فرارفتن از این شبهروابطِ زنوشوهری و آن مثلث عشقیِ بدون حرفِ تازه، بوده است. شاید. «بر شوهر است که زنش را دوست بدارد، بدان سان که مسیح کلیسا را دوست داشت»، بر ماست که صدایمان را روی سینمای فروکاستهشده به فوتوفن بالا ببریم، بر ماست که طلبکارِ «استاد»ها باشیم.
تابهحال در تمام نوشتهها و ترجمههایم، Serge Daney را «سرژ دَنی» نوشته بودم. برای وفادار ماندن به تلفظ صحیح نام خانوادگیِ این منتقد فقید فرانسوی، از این به بعد آنرا بهصورت درستتر آن یعنی: «سرژ دَنه» خواهم نوشت.
* سال گذشته در بیستمین سالگرد فصلنامه «ترافیک»، مبراث سرژ دنه، آخرین سخنرانی او پیش از مرگش پخش شد (+).
درست از وسط ترجمه میآیم اینجا. چند کارِ اتفاقا شیرین که هفتههاست نیمهتمام روی میز و حالا دیگر کمکم روی اعصاب مانده. هفتههاست که هر روز صبح چه در مترو چه پشت رُل به این فکر میگذرد که امشب چیزی دربارهی این فیلم مالیک خواهم نوشت، حتا شده چند خط کوتاه، حتا یک موضعگیری ساده و صادقانه. البته هفتههاست که هرشب به کلنجار رفتن با همان کارهای نیمهتمام و همچنان ناتمام گذاشتنشان میگذرد. امشب دستکم پرانتزی باز خواهم کرد به عنوان مقدمه، برای حرفهایی که بیش و پیش از آنکه دربارهی بهسوی شگفتی باشد، به حالوهوای اینروزهایم برمیگردد.
درست حین کار، سر و کارم به تماشای چند صحنه از این فیلم کوچکِ آدام لیانِ جوان افتاد: مایه رو رد کن بیاد. این هم از امراض این روزهای من است: پیشکشیدنِ حرفِ فیلمهای هنوز ندیده! چند دوست خوبِ فیلمشناسِ من بسیار فیلم تازهی مالیک را پسندیدهاند، من نه. نقدهای مثبت دربارهی این فیلم هم هست؛ از جمله که این فیلم مملو از قابهای زیباست، که استادانه است؛ حرفیست درست، اما که چه؟! قیاسِ بهقول فضلا معالفارق میان فیلمی خامدستانه از یک بچهی تُخسِ نیویورکی (آدام لیان) و فیلمِ فاخری از یک استاد بزرگ (ترنس مالیک) را برای حمله به جریانهایی در سینمای معاصر و نه یک فیلم یا یک کارگردان خاص، بهکار گرفتهام (کلمهها را البته به کایه مدیونم): آکادمیسمِ دَلمهبسته. اگر درخت زندگی فیلمی رادیکال بود، بهسوی شگفتی چیزی نیست جز یک رادیکول: فیلمی که ادعای رادیکال بودن دارد اما در آنِ واحد میخواهد cool هم باشد، باحال و دلنشین هم باشد، ملوس هم باشد. بن افلک هم داشته باشد، واگنر هم داشته باشد، خطابه هم بخواند.
این پرانتز را به امید حرفهای بیشتر و البته روشنتر در شبهای نهچندان دور، با این جملهی تاتیانا خطاب به مادرش در همان فیلم مورد نظر میبندم که گویا حرف دل ماست:
باید از اینجا برویم، هر دو با هم. اینجا چیزی کم دارد.
ویک + فلو یک خرس دیدند، دُنی کُته، 2013. منبع تصویر: le devoir
دُنی کُته، که آوازهی بلندش در سینمای فرانسهزبانِ کانادا تابهحال با فیلمهای تجربی گره خورده بود، هفتمین فیلم بلندش را در جشنواره برلین به نمایش گذاشت. او در دورهی پیشینِ برلیناله با Bestiaire (در ادبیات به حکایات پندآموزی میگویند که حیوانات شخصیتهای اصلیاند) حضور داشت. به امید دیدن این کار تازهی دُنی کُته، چند قاب از پشت صحنهی آنرا از صفحهی فیسبوک فیلم برداشتهام:
The Cinema Scope Top Ten of 2012:
1. Leviathan (Lucien Castaing-Taylor and Véréna Paravel)
2. Tabu (Miguel Gomes)
3. Holy Motors (Leos Carax)
4. The Master (Paul Thomas Anderson)
5. Django Unchained (Quentin Tarantino)
6. Viola (Matías Piñeiro)
7. The Last Time I Saw Macao (João Pedro Rodrigues and João Rui Guerra da Mata)
8. autrement, la Molussie (Nicolas Rey)
9. Neighboring Sounds (Kleber Mendonça Filho)
10. Moonrise Kingdom (Wes Anderson)
Special Mentions:
Barbara (Christian Petzold), Bestiaire (Denis Côté),
Cosmopolis (David Cronenberg), In Another Country (Hong Sang-soo),
Room 237 (Rodney Ascher)