صحبت از تولد ژان لوک گدار است. اینروزها بامزهترین مطلبی که دربارهاش خواندهام خاطرهایست که میشل سیمان (سردبیر پوزیتیف) دربارهی تجربه خواندن نوشتههای او نقل میکند. ترجمهاش را اینجا میآورم:
در پانزده-شانزده سالگی خوانندهی کایه دو سینما و پوزیتیف بودم. با این دو مجله بود که من سینهفیل بار آمدم. تروفو یکی از کسانی بود که شوق نوشتن دربارهی سینما را در من دمید. یک روز، در نوزده-بیستسالگی، برای خرید شمارههای قدیمیِ کایه دو سینما به دفتر مجله در شانزهلیزه رفتم. دَم در، به فرانسوا تروفو برخوردم. او هنوز فیلم نساخته بود اما منتقد سرشناسی بود. با خجالت طرفش رفتم و به او گفتم خیلی نوشتههایش را دوست دارم، همانقدر که نوشتههای ریوِت را دوست دارم. گفتم: «اما منتقدی در مجله هست که اصلا دوستش ندارم چون هیچ از چیزی که مینویسد سر در نمیآورم. اصلا او نقد نمیکند و همیشه از هر دری میگوید بهجز فیلم…». عجیب بود که اسمش یادم نمیآمد. گفتم: «همین که دربارهی پیروزیِ تلخِ نیکلاس ری مینویسد…». اینجا بود که تروفو جواب داد: «ژان لوک؟ ولی او مستعدترینِ ماست!»…
… مادرِ استیو [شخصیت فیلم مامی] در جوابِ آنان که پسرش را باور ندارند میگوید: «شکّاکان مبهوت خواهند شد». امید که این حرف دربارهی خودِ سینماگر صدق کند، چون برای او همهچیز در اعتقاد خلاصه میشود، در اعتقادِ تمام، بدون ذرهای شکّاکی. زَویه دُلان برای یک نسل اهمیت پیدا کرده چراکه هم الگوی جوانیست هم اُسوهی اعتقاد. شکّاکان مبهوت خواهند شد، این سخن به کسان دیگری هم رو میکند: به همهی آن سینماگرانی که اعتقاد از کف دادهاند، که خود را تکرار میکنند، که غرقِ ناامیدیاند و بِدان خشنودند. و البته به آنان که: اعتقادشان به قدر کفایت نیست و بختشان را در دستکاریهای بزدلانهی فرمهای دستمالیشده میآزمایند. شکگرایان و کلبیمسلکان و بزدلان. ماههاست، و حتا سالهاست، میگوییم از این فیلمهای محافظهکار و بدنهاد به تنگ آمدهایم. سینما محتاج فیلمهایی است که زبانه بكشند، و تماشاگرانشان را به مشتی مسکینِ مجذوب فرو نكاهند…
از شکّاکان مبهوت خواهند شد / استفان دُلُرم / سرمقالهی کایه دو سینما، اکتبر 2014
پانوشت: برای تلفظ دقیق نام کوچک این سینماگر، باید آنرا با «گ» ساکن شروع کرد. از آنجا که در فارسی شروع کلمه با حرف ساکن نامالوف است بهنظرم «زَویه» به تلفظ اصلی بسیار نزدیکتر است تا «اِگزویه».
… چنین است که مؤلفی سرشناس و قدردیده در دنیا، اعلام میکند که واپسین فیلمش را تقدیم مخاطبان میکند. با این مؤلف ژاپنی، چنین کنش هنرمندانهای به یک «مرگ خودخواسته» میماند. اما این مرگ خودخواسته، که هاراکیری بهعنوان معروفترین نمونهاش تنها یکی از انواع آن است، یک خودکشی نیست که در آن شرکت کرده باشیم. تفاوت در خواست است. شاید اعتراض کنید که همهی خودکشیها از روی خواست است. بله، اما تفاوت در تصدیق پرقدرت است، اطمینان به اینکه این ژست◦ خاتمهای زیبا میسازد بر زندگیای که رو به این انتها دارد، و بیشاز همه: زیباییِ ژست. انحنای استخوان ماهیِ اِسْقُمْری روی زمینهای از ابرهای سپید. اگر چنین پایانی زیباست، مرگی زیبا هم هست…
بخشی از تنها انسانها بال دارند، مروری بر باد برمیخیزد آخرین ساختهی هایائو میازاکی، نوشتهی: اِروِه ژوبر-لورانسین، کایه دو سینما، ترجمهی : مسعود منصوری
حالا چهار فیلم شده که از خود میپرسیم مرگ نزد گاس ون سنت چه معنایی بهخود میگیرد. با جری، فکر کردیم که مرگ تنها نتیجهی اختیار یا از روی تصادف است – چیزی نیست مگر سرابی در صحرا. با فیل، پنداشتیم که سینماگر با کنار گذاشتنِ جبرگراییها حادثهی کلمباین را تهی از معنا میکند یا برعکس، مغلوب تقدیرگرایی میشود. با آخرین روزها، راغب شدیم خودکشیِ بلیک را عملی تلقی کنیم که بهطور قطع اتفاق خواهد افتاد – با آن سمفونیِ پیشگویانه که آوازهخوان را قادر ساخت تا با فراسو آشنا شود پیش از آنکه در آن فرو غلتد / امانوئل بوردو، کایه دو سینما