مسعود


“بیگ”، داروینیسم فرمالیستی و معماری عصر “کلیک” 2

هر جور که حساب می کنی نمی توانی سر در بیاوری کسی که فقط پنج سال است شرکت مستقلش را راه انداخته و تازه حدود ده سال است که کلا وارد کار حرفه ای شده، چطور توانسته به این همه شهرت و موفقیت بین المللی برسد.

“بیارک انگلس” بدون شک یکی از پدیده های معماری در ابتدای هزاره جدید است. این معمار جوان دانمارکی که کارش را در دفتر “رم کولهاس” در رتردام شروع کرد، خیلی زود توانست راه و روش خودش را پیدا کند و به تازگی در آخرین لیست صد چهره خلاق دنیا قرار بگیرد.

Bjarke Ingels

او علاوه بر پروژه های متفاوتش، شخصیت متفاوتی را نیز از آرشیتکت ارائه می دهد. بر خلاف  نسل قبل از خودش که معمولا آنها را خیلی جدی در لباس های کامل سیاه یا کاملا سفید با عینک  گرد یا مربعی می دیدیم، “بیارک انگلس” را باید از نسل جوانان “خوشحال” عصر “کلیک” دانست. جوانانی که “کلیک” کردن در شبکه های اجتماعی، مجله های اینترنتی و دنیای مجازی حداقل به اندازه نیازهای اولیه، وقتشان را به خود اختصاص می دهد. تعلق داشتن به همین دنیا هم باعث شد که او بتواند با این سرعت خودش را به دنیا معرفی کند و مثلا به سرنوشت قدیدمی ترهایی مانند “یورن اوتزن” طراح اپرای سیدنی دچار نشود. کافی است سری به صفحه هواداران او در “فیس بوک” بزنید. جایی که این نسل، در کنار عکسهای تولد توله های سگ همکلاسی شان، سونامی ژاپن، لیدی گاگا و کشتار در لیبی، آخرین اتفاقات دنیای معماری را هم با یک “کلیک” دنبال می کنند.

وقتی این معمار “مت دیمون” نما در همایش ها، طرح هایش را توضیح می دهد، خیلی سخت است باور کنیم که او نه هنرپیشه سینماست و نه شومن تلویزیونی! دوستانی که در برنامه معرفی او در تهران حاضر بودند هم این را تایید می کنند. مثلا ویدئوی زیر را نگاه کنید:

 

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=4AYE3w5TWHs&feature=player_embedded#at=12]

 

او از دو جریان در معماری انتقاد می کند: دسته اول آوانگاردهایی که مباحث تئوریک، آنها را کاملا از دنیای واقعی جدا کرده و دسته دوم شرکت هایی که ساختمان های کاملا مطابق استاندارد ولی کسالت بار و قابل پیش بینی می سازند. با این رویکرد او خودش را به یک جریان سوم متعلق می داند که تکیه اصلی اش را روی “تکامل تدریجی” فرم با توجه به شرایط “زمینه” قرار می دهد و به نظریه “انتخاب طبیعی” داروین ارجاع می دهد. یادمان هست که نسل معماران منتقد مدرنیسم، اغلب تکیه گاهشان متون “دریدا”، “چارلز جنکز” و با کمی واسطه “دریفوس” و “هایدگر” بود. عزیزانی که برای فهم شان باید چند واحد فلسفه را به عنوان پیش نیاز می گذراندید! “بیارک انگلس” اما خیلی راحت و “خوشحال” گوشه مکعبش را می گیرد می کشد یا آن را می پیچاند و می شکند تا به شرایط خاصی در سایت پاسخ دهد. مثلا این ویدئو را ببینید که در آن روش طراحی پروژه مسکونی معروف به 8 را توضیح می دهد. یا مثلا مراحل شکل گیری طرح ” پنجاه و هفت ام غربی” را ببینید:


وب سایت شرکت BIG هم از آن وب سایت هاست! هر پروژه دارای یک نام اختصاری سه حرفی و یک لوگوی مخصوص به خود است که با “کلیک” روی آن، پروژه پیش رویتان قرار می گیرد. گفتگوی زنده اش در شبکه CNN را که به معرفی نحوه ارائه کارهایش در وب سایت اختصاص دارد، اینجا ببینید.


وکیل مدافع شیطان 1

* بیرون گود نشستن هم خوب چیزیست، کلا می گویم. نشسته ای با شلوارک گل گلی به پا، لبت را از لیوان بشکه ای ات که پر از “لیموناد” با پنج سانتی متر کف است بر می داری و هی داد می زنی: “لنگش کن”.
* در یکی از سمینارها در جامعه مهندسان مشاور، یکی از سخنرانان که خود آرشیتکت بود گفت میدانید تفاوت معماران با فاحشه ها چیست؟ این که فاحشه ها مشتری یکدیگر را قاپ نمی زنند!
* حتا اگر موکلت به طور خصوصی پیش تو اعتراف کند که واقعا او آن دخترک بیچاره را کشته، تو به عنوان وکیل حرفه ای باید از او دفاع کنی، باید اثبات کنی که شواهد کافی وجود ندارد. شاید هم همینطور که داری احساسات هیات منصفه را به نفع موکلت قلقلک می دهی تصاویر تجاوز او را هم قبل از قتل دخترک پیش چشم داشته باشی و این جمله او را که با پشیمانی به تو گفته اگر جسد را در ماشین چوب بری انداخته بود حالا گیر نمی افتاد! این یکی از شباهت های رقت انگیز معماران و وکلاست. کارفرما که مسوول تامین پارکینگ و فضاهای شهری نیست، هست؟ ساختن هرچیزی که نمی توان آن را فروخت هم یعنی حماقت! و شما هم به عنوان مشاور باید در جلسات تصویب طرح در سازمان های ذیربط و بی ربط مانع اتفاق افتادن این حماقت شوید.
* دوست عزیزم که قلم خیلی خوبی دارد ولی آدم را در انتظار نوشته هایش دق می دهد در وبلاگش مطلب جالبی نوشته درباره معضل خیابان های بندرعباس. مسوولین شهری بندرعباس خیلی مهربان هستند، کلا می گویم. یعنی بعضی وقت ها مرام و معرفت را شرمنده می کنند. آخر چه معنی دارد که سرمایه گذار بیچاره این همه پارکینگ بسازد؟ یا مثلا مجبور باشد کمی از زمینش عقب نشینی کند تا جا برای عابران باز شود؟ یا زبانم لال یک رواق برای پیاده رو درست شود تا ملت زیر آفتاب کباب نشوند؟ تازه این بنده خدا که دارد جریمه کمبود پارکینگ و اضافه تراکمش را هم دو دستی می دهد، پس دیگر مشکل کجاست؟ میدانم که این مسوولین عزیز هر از گاهی به ماموریت یا مسافرت به کشورهای منطقه می روند. این که شب ها از کجاها بازدید می کنن به خودشان مربوط است ولی خواهشی که دارم این است که روزها همین طور که دارند زحمت می کشند کمی هم به دور و برشان نگاه کنند. ثواب دارد به خدا.
* چند ماهی است که خارج از گود کار حرفه ای نشسته ام و دارم از نوشیدنی ام لذت می برم. عجب چیزی است این سبکی تحمل ناپذیر هستی!

لینک تصویر


بنر در جنگل لیبرالیسم 8

آخر نفهمیدم “عمو جغد شاخدار” قبل از مرگش چه چیزی را می خواست به “بنر” بگوید. بنر، سنجاب دوست داشتنی که یک فرق بزرگ با همه سنجاب های دیگر داشت، این که یک “گربه” او را بزرگ کرده بود و تا مدت ها فکر می کرد یک گربه است. ماهی می خورد، دمش را موقع خواب بغل می کرد و زنگوله به گردن داشت.
اما با آتش سوزی مزرعه، همه چیز عوض شد. او “مادر-گربه” مهربان و مزرعه “امن” را از دست داد و خود را در جایی دید که بعدها فهمید نامش جنگل است. یکی از زیبا ترین سکانس های این انیمیشن، جایی است که بنر برای سیر کردن شکمش سعی می کند از رودخانه ماهی بگیرد و وقتی “سو”، یکی از سنجاب های جنگل، برایش گردو می اندازد او اصلا نمی داند چیست و به چه درد می خورد.
“آتش سوزی” مهیب سال گذشته، باعث شد عده بیشتر و با شتاب بیشتری “مادر-گربه” مهربان را ترک کنند و پا به “جنگل لیبرالیسم” بگذارند. جایی که اولین بار چیزهایی را تجربه کردند که در این جنگل، حق طبیعی هر سنجابی است: پریدن روی شاخه های درخت، آزاد بودن، سنجاب بودن و … البته شروع کردن همه چیز از اول: غذا پیدا کردن، غذا خوردن، راه رفتن، فرار کردن از چنگ روباه و … . اما در این جنگل چیز دیگری هم برای تجربه کردن هست: تصویر مزرعه ای که پشت سر همچنان می سوزد.
راستی چقدر عمو جغد شاخدار مهربان بود که به خاطر دوستی اش با بنر دیگر سنجاب نمی خورد. کاش می دانستم قبل از مرگش چه رازی را می خواست به بنر بگوید.

لینک تصویر


مسجدی در اندونزی 8






در زندگی زخمهایی هست که … اصلا ولش کن اگه بخوام خیلی خودمونی بگم کارهای خود آدم برای این که خود آدم رو دق بدن کافیه! اون از اون کتابخونه که هر بار می بینمش نمی دونم باید حرص بخورم یا ازش لذت ببرم (لینک)این هم از این مسجد که تو اندونزی ساخته شده (لینک) و باز هم مجبورم لذت دیدنش رو با احساسات دیگه تجربه کنم.احساساتی برخاسته از کمی ناسزا (بخوانید فحش های رکیک) به خود، که اگه می شه مسجد رو اینطوری طراحی کرد پس این هایی که ما طراحی کردیم چیه؟ مثلا این یکی (لینک). آخه آدم که نمی تونه همه چی رو گردن این و اون بندازه! آخه آدم … این … که تو …واقعا فکر کردی…که … ایه؟ پس …چی؟…. هم شد … ها؟ بابا این … که دیگه …. نداره!…

آلدو روسی 7


این روزها همه چیز و همه کس دیجیتال است! از دانشجوی سال اول معماری تا بزرگترین دفاتر معماری برای ارائه طرح ها یشان به چیزی کمتر از آخرین نسخه به روزترین نرم افزارها، برای “ویژوال” کردن کارهایشان (یا همان رنگ و لعاب دادن خودمان!)رضایت نمی دهند. این جاست که دیدن کارهای دستی استادانی مثل آلدو روسی درست مثل دیدن فیلم “رزمناو پوتمکین” در زمانه اکران فیلم سه بعدی “آواتار” است، برای من به همان اندازه جذاب!
آلدو روسی، معمار و نظریه پرداز ایتالیایی (1931-1997) و بنیانگذار جنبش نئو راسیونالیسم است که از مهترین معماران نیمه دوم قرن بیستم به شمار می رود.
برای دیدن معرفی و تصاویر کاملتر به منبع مراجعه کنید.

شاخه گلی به اوزن 5

پیشترها که می آمدی
خیلی پیشترها را می گویم
که بیشتر می آمدی،
-غم-
گاز خطرناکی بود که از -دل-
پا می گذاشت به فرار
و لایه اوزن را می کرد
سوراخ سوراخ سوراخ.
زنده باد امروزها
زنده باد زمین سبز

شهر تن تن 1

دیوید بوردول تئوریسین و منتقد فیلم نامدار آمریکایی و استاد دانشگاه ویسکانسین-مدیسون، بعد از بازدید از موزه تن تن در بلژیک، در وب سایتش مطلبی به نام شهر تن تن نوشته است که ترجمه بخشهایی از آن با افزوده هایی از نگاهتان می گذرد.

او معروفترین شخصیت خیالی بلژیکی در دنیاست، بسیار معروفتر از هرکول پوآرو، ولی من او را حدود شصت سال نادیده گرفته بودم. تن تن بخشی از کودکی من نبوده و تا این اواخر هیچ وقت ماجراهایش برایم جالب نبوده است ولی ناگهان به اهمیت آن پی برده ام و فهمیده ام که هرژه (ژرژ پراسپر رمی با نام هنری هرژه، نویسنده و کارتونیست بلژیکی و خالق تن تن 1983-1907 ) کارتونیست بزرگی است. در واقع به نظرم کاری که او انجام می دهد آن است که سینما را قابل فهم می کند.

“من از سینمای رایج ابزار دکوپاژش را برداشت کرده ام، همین که یک شخصیت اهمیت پیدا می کند، آن چه انجام می دهد را نشان می دهید. شات ها را تغییر می دهید و یک صحنه واحد را از فاصله بسیار دور و بسیار نزدیک نشان می دهید. هرژه 1939 “

بیشتر منتقدان هرژه می گویند که او یک خوره فیلم بوده و خیلی از موقعیت ها را از روی فیلم های دهه های 1920 و 1930 کشیده است. مانند سینمای هالیوودی، داستان های او جذاب ترین تکنیک ها را در خدمت قصه گویی روان به کار گیرد. وقتی آدم داستانهایش را می خواند، به غنی بودن شگفت انگیز تصویر سازی آنها پی می برد. وقتی به تصویرها به عنوان تصویر نگاه می کنید می بینید که چطور ترکیب بندی و رنگ و جزئیات، به نرمی روایت را پیش می برد. هرژه کاملا به اهمیت تصویر سازی درخشانش آگاه بود ولی آن را در خدمت روایت بزرگتری می دید. او می گوید :” من سعی نمی کنم تا فقط قصه ای بگویم، بلکه مهمتر از آن سعی می کنم تا قصه ای بگویم. تفاوت ظریفی بین این دو وجود دارد.”

در اینجا نگاهی می اندازیم به تصویر سازی صحنه ای در کتاب راز اسب شاخدار (تصویر بالا از چپ به راست):
در این صحنه جیب تامپسون و تامسون (در نسخه اصلی و ترجمه فارسی: دوپوند و دوپوند) را در خیابان زده اند. هرژه در این تصاویر جزئیات پیش زمینه را حذف کرده است تا نگاه را روی بازی گرافیکی شخصیت های مشکی پوش متمرکز کند. در تصویر دوم زاویه ایستادن شخصیت نسبت به کادر، عکس تصویر اول است و این بازی در تصویر یکی مانده به آخر تکرار می شود. تصویر سوم بالا با آخرین تصویر قرینه سازی شده است. در این بین و در گفتگوی بین دو کارآگاه (شخصیت های مشکی پوش)، عصاها و دست به دست شدنشان، تنوع ظریفی در ترکیب بندی ایجاد کرده است. تمام این شوخی های تصویری بر پایه یک اصل وجودی دو شخصیت بنا شده است: تامپسون و تامسون در تمام رفتار و گفتارشان قرینه یکدیگرند.

این مطلب در هفته نامه ندای جوان مورخ 30 مرداد 1389 به چاپ رسیده است.


و اینک کاپولا-02

فرانسیس فورد کاپولا به همراه اسکورسیزی، اسپیلبرگ، لوکاس و دی پالما، از نسل جوانان با استعداد و عشق سینمایی بودند که در دهه هفتاد میلادی، سیستم استودیوهای هالیوودی را در اقبال عمومی و گسترده به فیلم های خود غرق کردند. آنها دارای قدرتی شدند که هیچ کارگردان دیگری تا آن زمان به دست نیاورده بود. فرانسیس فورد کاپولا توانست خود را به عنوان خالق اسطوره پدر خوانده و تصویر متافیزیکی اینک آخرالزمان معرفی کند. نسل جوان آن روزها از تصاویر او برای بسیج علیه جنگ ویتنام استفاده می کرد. بعد از این بود که استودیوها به این جوان ایتالیایی-آمریکایی اعتماد کردند. جوانی که شیفته عصر طلایی هالیوود بود و می دانست چگونه شکوه توام با جسارت آن را احیا کند و چگونه بازیگران بزرگی مثل براندو، پاچینو و دنیرو را کارگردانی کند. کاپولا بعد از ده سال کارگردانی همه چیز را به دست آورد: بیشترین موفقیت درفروش فیلم ها، جوایز اسکار و دو نخل طلای کن. تنها کاری که باقی مانده بود تحقق رویای آرمانی اش بود، تاسیس یک استودیو در سانفرانسیسکو به نام استودیو زئوتروپ و به دنبال آن ساخت متناوب فیلم های شخصی مانند غیر خودی ها و میزانسن های باشکوه در فیلم های سفارشی مثل پگی سو ازدواج کرد و دراکولا.
فرانسیس فورد در 7 آوریل 1939 دردیترویت میشیگان، در خانواده ای ایتالیایی-آمریکایی به دنیا آمد. او یک برادر بزرگتر به نام آگوست و یک خواهر کوچکتر به نام تالیا داشت که بعد ها نقش تالیا شایر را در فیلم پدرخوانده بازی کرد. سفرهای کاری پدر که نوازنده فلوت و رهبر ارکستر بود، خانواده را مجبور به تغییر مکان های مکرر می کرد تا این که بالاخره در نیویورک ساکن شدند. بیماری فرانسیس در سن 9 سالگی، باعث شد یک سال کامل بستری شود. او که نیمه فلج و در قرنطینه بود، خود را با یک پروژکتور هشت میلیمتری، تعدادی عروسک خیمه شب بازی و یک تلویزیون سرگرم می کرد. اشتیاق او ابتدا بین تئاتر و سینما در نوسان بود. در سال 1960 در رشته هنرهای نمایشی از دانشگاه هوفسترا نیویورک فارغ التحصیل شد و سپس در دانشگاه UCLA در لس آنجلس به تحصیل سینما پرداخت.
آشنایی با راجر کورمن و دستیاری او فرانسیس را وارد دنیای سینمای حرفه ای کرد. او در سن 24 سالگی اولین فیلم بلندش را با نام جنون 13 در نه روز کارگردانی کرد و سه سال بعد با فیلم تو دیگه بزرگ شدی نماینده آمریکا در جشنواره کن بود. کاپولا در سال 1971 نخستین جایزه اسکارش را برای فیلمنامه فیلم پاتون به دست آورد، اما برای یک شهرت تمام عیار یک سال دیگر مانده بود وقتی که موفقیت فیلم پدرخوانده همه را غافلگیر و شگفت زده کرد. او با این فیلم توانست جایگاه خود را در صنعت سینما به عنوان پدر خوانده نسل جدید کارگردانان تثبیت کند و جایزه اسکار بهترین فیلم را از آن خود نماید. موفقیتی که دو سال بعد با پدرخوانده2 تکرار شد. فرانسیس در سال 1976 فیلمبرداری پروژه جاه طلبانه اش را در فیلیپین شروع کرد و بعد از یک سال کار فشرده، با یک میلیون فوت فیلم که حاصل دویست و پنجاه ساعت فیلمبرداری بود به سانفرانسیسکو برگشت تا مراحل پس از تولید فیلم اینک آخر الزمان را انجام دهد. فیلمی که نخل طلای کن را درسال 1979 برای دومین بار نصیب او کرد و با یک تدوین جدید در سال 2001 نیز در این جشنواره اکران شد. او اولین نخل طلایش را در سال 1974 با فیلم مکالمه دریافت کرده بود. کاپولا در سال 1980 استودیو زئوتروپ را در لس آنجلس پایه گذاری کرد و فیلم از صمیم قلب را به طور کامل در آن ساخت. او در ابتدای دهه 90 با ساخت پدرخوانده3، سه گانه پدرخوانده را تکمیل کرد. این فیلم نیز مانند دو نسخه پیشین در روز کریسمس اکران شد.


و اینک کاپولا-01

در دنیای سینما کارگردانانی هستند که موفقیت در گیشه و جشنواره را با هم بدست می آورند. فیلمهای آنها، هم از نظر ساختار و تکنیک و هم از نظر محتوا و لایه های معنایی در خور تحسینند، از این جهت است که تبدیل به آثار کلاسیک سینما می شوند. فرانسیس فورد کاپولا از آنها کارگردانهاست که با فیلم های سه گانه پدرخوانده و اینک آخرالزمان به اوج رسید. مجله سینمایی کایه دو سینما با همکاری لوموند کتابی درباره این کارگردان و آثارش چاپ کرده است که نگاهی اجمالی به پدیده ای به نام کاپولا دارد. استفان دُلُرم نویسنده این کتاب، سردبیر کایه دو سینما است. بخشهایی از این کتاب را انتخاب و ترجمه کرده ام که در هفته نامه ندای جوان تاریخ 9 مرداد 1389 به چاپ رسید. در پست بعدی این متن را در اینجا می آورم.