سینما


سزار باید بمیرد 3

 

سزار باید بمیرد، پائولو و ویتوریو تاویانی، 2012 (منبع تصویر)

 

سزار باید بمیرد، نه تنها قابل تحمل که در لحظه‌هایی حتا دوست‌داشتنی و دل‌نشین بود به‌خصوص آن‌جاها که بازیگران/مجرمان مرز درام و زندگی را عبورکردنی نشان می‌دادند. شاید هم آن‌همه فیلمِ گُنده‌سوژه‌یِ اندرزگویِ منم‌منم‌کنِ سالِ گذشته، این تجربه‌ی نیمچه‌مستندِ برادران تاویانی را پیشِ چشمْ ساده و صمیمی کرده بود. یک زندان، یک نمایش (جولیوس سزارِ شکسپیر)، یک مشت زندانی؛ این از داستان فیلم. نه قرار بود مرثیه‌سرایی کنیم بر از دست رفتنِ انسانیت، خواه در برابر هیولای جنگ (به کردارِ در مهِ لوزنیتسا)، خواه در برابر بربریتِ دین (به شیوه‌ی آن‌سوی تپه‌های مونجیو)؛ نه این‌که از ژانگولربازی و شلنگ‌تخته انداختن به سبکِ ریگاداس در پس از تاریکی، نور خبری بود. «پس از آشنایی با هنر، این سلول برایم زندان شده»، چیزی کم‌وبیش شبیه به این را آخرهای فیلم از زبان یکی از زندانی‌ها می‌شنویم. یعنی هنر همان نیروی شگفت‌انگیزی‌ست که آروزیش را داریم؟ خب چرا کمی خوش‌بینی نه؟

 

 


سبک و کنش / کایه‌ی متاخر – طرح موضوع 7

 

سرمقاله‌ی استفان دُلُرم در کایه‌ی ماه مارسِ امسال، یکی از مهمترین‌های این اواخر بود. کوتاه بودنِ این نوشته اگرچه نمی‌تواند (و بنا هم ندارد) تصویر کاملی از سمت‌وسوی کایه‌ی متأخر را منعکس کند، اما در کنارِ پرونده‌ها، مقاله‌ها و یادداشت‌های دیگر، قطعه‌ای‌ست از پازلی که به‌تدریج و در طول چند سال اخیر درحال تکمیل شدن است.

اخبار سینه‌فیلیِ جدید را در دنیای آنگلوفون کم‌وبیش خوانده‌ایم و آسان‌تر دنبال کرده‌ایم. جشنواره‌ی فیلم ادینبرا (2011) فرصتی فراهم کرده بود تا در قالب برنامه‌ی پروژه: سینه‌فیلیِ جدید بحث‌ها و گفتگوها به‌طور جدی‌تر و با حضور نسل تازه‌ی منتقدان پی گرفته شود: کنت جونز، مایکل کورسکی، ادرین مارتین، گیریش شامبیو و … نسل نویسندگانِ سینمااسکوپ، ریورس شات، سایت‌اندساوند، سنسز آو سینما، لولا، ویلج وُیس و …

اما در این منازعه‌ی دو رویکردِ سینه‌فیلی (شناخته شده‌ترین چهره‌اش در ایران: جاناتان رُزنبام) و رویکرد آکادمی (شناخته شده‌ترین چهره‌اش در ایران: دیوید بوردوِل)، کایه‌ی متاخر کجا ایستاده است؟ چنین تقابلی البته در فرانسه، قدمتی به اندازه‌ی تاریخِ دوران جدیدِ نقد فیلم دارد. بدون تاریخ‌شکافی و صرفا با ورق زدنِ دو مجله‌ی بلندآوازه‌ی پوزیتیف و کایه دو سینما هم می‌توان تفاوت این دو رویکرد به نقد فیلم را زیر انگشتان لمس کرد. همین تازگی‌ها در این وبلاگ از شوق دیدارِ فیلم تازه‌ی مالیک سخن گفتیم و پوزیتیف را شاهد گرفتیم. اما همین چند جمله‌ی استفان دُلُرم درباره‌ی این فیلم در سرمقاله‌ی پیشِ رو، تلنگرِ دیگری‌ست از طرفِ کایه‌ که یادمان باشد هرگز در محضر هیچ استادبزرگی دست‌به‌سینه و فرمان‌بردار نباید نشست. شناخت و واکاویِ جریان‌های متنوع نقد فیلم، نه فقط به منظور حجّت گرفتن بر بزرگیِ فیلم‌های محبوب‌مان یا تخطئه‌ی فیلم‌های منفورمان، بلکه برای آشنایی با تنوعِ رویکردهای ممکن و امکانات هریک است. گاه خروجیِ این رویکردها یکسان است گاه نیست. گاه کایه و پوزیتیف در بزرگداشت یک فیلم هم‌نظر و هم‌زمان‌اند (آخرین نمونه فیلم کَمی کلودل، 1915 از برونو دومُن بود)، گاه در دو سوی متفاوت می‌ایستند (نگاهِ کایه به عشقِ هانکه کم‌وبیش در همین وبلاگ دیده شد) گاهی هم تمجیدِ یکی با سکوتِ سرد دیگری همراه است (کایه‌ی سال پیش بی‌اغراق در پنج شش شماره از دوازده شماره، به بهانه‌های مختلف از کاراکس و هولی موتورز تجلیل کرد اما سهم پوزیتیف برای این فیلم یک پاراگرافِ کوتاه در بخشِ معرفیِ از الف تا یِ فیلم‌ها بود).

برای انعکاسِ جامع‌ترِ آرایِ کایه‌ی متاخر به فارسی، در حدی که از دست این وبلاگ ساخته است، ترجمه‌ی متن‌های کوتاه از جمله همین سرمقاله‌ها در دستور کار قرار دارد. نوشته‌های بلندترِ کایه (پرونده‌های فیلم، مقاله‌ها و …) مجالِ مغتنم‌تری می‌طلبد، امید که چراغ سبزی و رغبتی از سوی نشریات ایران نشان داده شود.

 

Cahiers du Cinéma©

سبک و کنش

استفان دُلُرم

کایه دو سینما، مارس 2013

ترجمه: مسعود منصوری

 

در آخرین شماره‌ی سایت‌اندساوند، تونی رینز متن ستایش‌آمیزی در وصف ناگیسا اُشیما نوشته با این اظهار که او از «مولف»شدن ابا داشت: «بزرگترین ابایش، ابا از بسط یک سبک شخصی بود». کاملا درست است که اُشیمایی که اهل آزمون و تلاشِ چندباره‌ی همراه با طغیانِ جنون‌آمیز بود، سبکِ مشخصی نداشت. اما از چه نظر «مولف» نبود؟ آیا یک مولف خود را تنها با سبک‌اش معرفی می‌کند؟ مسلما نه، سیاست مولفان[1] هیچ‌گاه خودش را با سبک تعریف نکرده. با تغییر جمله‌ای از سِلین، می‌شود گفت: «سبک ردّش را همه‌جا باقی می‌گذارد». هرکس می‌تواند سبک خودش را داشته باشد اما این موضوع، هیچ‌چیز از انسجام و کیفیت اثر را پیشگویی نمی‌کند.

وقتی هارمونی کورین Spring Breakers را می‌سازد، همان کارگردانی‌ست که فیلم وحشتناکِ Mister Lonely را ساخته، همانی‌ست که همه‌جور ویدئویی را روانه‌ی اینترنت می‌کند. سبکِ کورین؟ به‌سختی می‌شود نامی بر آن گذاشت. اما این‌بار، کنشِ[2] او به هدف می‌زند. وقتی گاس وَن سَنت سرزمین موعود را می‌سازد، سبک جری و فیل در آن قابل تشخیص نیست با این وجود هیچ شکی وجود ندارد که او همان مولف است. او به همان راهِ کاپولا می‌رود که در یک سال دو فیلم با سبک‌های متضاد و موضوعی مشابه ساخت: The Outsiders و Rumble Fish. چه چیز، این دو سینماگر را به هم نزدیک می‌کند؟ یک کنشِ توام با احترام (نزدیک شدن به موضوع تا مرز فراموش کردن خود و به قالبِ آن درآمدن) که با این‌حال رو به هنر آوانگارد و حاضردستی[3] (کورین) دارد.

از سوی دیگر، این ماه کمی کلودل 1915 از برونو دومُن اکران شد. او سینماگری با سبک مشخصی‌ست که از فیلمی به فیلم دیگر، پالوده و تصفیه شده است. با این وجود چیزی عوض شده، گرایش عوض می‌شود، نگاه عوض می‌شود، لحن عوض می‌شود و تحت تاثیرِ این غلیان کردن یا فروکش کردن، سبکِ او ناگهان عظمت تازه‌ای به خود می‌گیرد. برعکس، در به‌سوی شگفتی از ترنس مالیک که درخت زندگی‌اش را دوست داشتیم، مکانیکْ از هم گسیخته و به خاطر خشنودیِ فیلمساز از فیلم ساختنش، سبک به چند شگرد فروکاسته شده و  بدل به یک کاریکاتورِ سبک شده. عظمتِ کنش در فیلمِ پیشین، آب رفته است.

رولان بارت در درجه‌ی صفر نوشتار به‌طور مشخص سبک و نوشتار را از هم تفکیک می‌کند. در سبک که از دست مولف درمی‌رود، «ایماژها، سَیَلان و واژگان از تَن و گذشته‌ی نویسنده نشأت می‌گیرند و کم‌کم به اتوماتیسمِ هنرش تبدیل می‌شوند». نوشتار، برعکس، از یک انتخاب می‌آید، «انتخابِ کلیِ یک لحن، یک سیرت»، «انتخابِ یک طرز برخورد، تاییدِ نوعی نیکی» : «پس نوشتار اساسا اخلاقِ فرم است». اخلاق فرم؟ سیاست مولفان از «اخلاق میزانسن» سخن می‌گوید که همواره رابطه‌ای با جهان و یک نگاه، را مشخص می‌کند. این مسؤولیت‌پذیری[4] را می‌توان در یک کلمه چنین گفت: کنش. کورین با Spring Breakers چه کنشی اتخاذ می‌کند؟ دومُن با کمی کلودل 1915 چطور؟ وَن سَنت با سرزمین موعود؟ The Outsiders و Rumble Fish دو سبکِ متضاد داشتند، اما کنش یکی بود: بزرگداشتِ نوجوانی و ادای احترام به خواهربرادر بودن. امتیازِ دیگر ایده‌ی کنش، برجسته کردنِ ایده‌ی رخداد است: فیلم به فیلم، صحنه به صحنه، نما به نما. مولف کاری نمی‌کند جز اتخاذ یک کنش. فیلم مجموعه‌ای از کنش‌هاست، این کنش‌هاست که نقدشان می‌کنیم، که قضاوت‌شان می‌کنیم.

کنش از فرم فراتر می‌رود و به مسؤولیت‌پذیرفتن در جهان می‌پردازد. کدام نگاه به دیگری؟ رفیع داشتن، خوار کردن، به تماشا نشستن، ستودن، ایراد گرفتن، گزارش کردن، تایید کردن، انکار کردن… اخلاق را نباید از دریچه‌ای تنگ نگریست. اُشیما از پذیرش هر نوع اتوماتیسمی سرپیچی کرد. این از عظمت اخلاقش می‌آمد، او که اتفاقا ستایشگرِ جنایت‌کاران بود. کورین هم فیلمش را همچون یک ماده‌ی منفجره‌ی انتقادی پرتاب می‌کند (اسکیت‌بازْ خوشگله‌ی نیویورکی در بین جاهل‌های میامی؟)، اما ابهام کنشِ او ناشی است از عشق ورزیدن به بدن آنها، تفریح کردن و خندیدن به آنها و پرتاب کردن فیلمش همچون یک بمب. مثل مورد اُشیما، کنش ساده نیست، باید نامی بر آن گذاشت. این است وظیفه‌ی منتقد: کنش‌ها را در خاص بودن‌شان نام‌گذاری کردن.

 


یا آن‌طور که در انگلیسی و به پیروی از آن در فارسی مصطلح است: تئوری مولف [1]

[2] Geste

«ژست» که ار کلیدواژه‌های این متن است را اینجا به «کنش» برگردانده‌ام

 

[3]Readymade

معرفی اشیاء روزمره به عنوان اثر هنری، به طور مثال در کارهای مارسل دوشام

 

[4] Engagement


کنت جونز بر «انسانیت» 5

 

انسانیت، برونو دومُن، 1999، منبع تصویر: MUBI

 

منبع: فیلم کامنت؛ می/ژوئن ۲۰۰۰

ترجمه: مسعود منصوری

این ترجمه پیش از این در سومین شماره‌ی سینما چشم چاپ شده است.


سه سالِ پیش که «زندگیِ مسیحِ» برونو دومُن اکران شد، منتقدی فرانسوی که خوب می‌­شناسمش در میان هلهله‌های تشویقِ این فیلم، نغمه‌­ی مخالفی سرداد: «دوستش ندارم، مرا یاد یکی از آن برنامه‌­های رازبقای تلویزیون می­‌اندازد:”حالا نگاه کنید به آداب جفت­‌یابیِ این گوشت­خوارانِ تک­‌افتاده­‌ی شمالِ فرانسه”».

اشاره­‌ی او به‌­جا بود. نگاهِ به­‌شدت زیست‌­شناختیِ دومُن به زندگی، در دومین فیلمش بیشتر حس و پرداخت می‌­شود. «انسانیت» با کسب جایزه­‌ی بزرگ از هیات داورانِ جشنواره­‌ی کنِ سال پیش، خرده‌­گیران را واداشت تا از غیظِ مقدس̊ دندان به­‌هم بسایند. زمان فیلم پانزده دقیقه کمتر از سه ساعت است و درخلالِ تحقیقات جنایی در ملال­‌آورترین شهر فرانسه، میخِ زیروبمِ زندگیِ عده­‌ای­ست محدود (و بی­‌بهره از ضریب هوشی بالا). این حماسه­‌سراییِ رئالیستیِ دومُن هم­‌چون جنایتی زیبایی­‌شناختی قلمداد شد و اعضای هیات داوران هم اَنگِ هم‌دست بودن [در این جنایت] خوردند.

گلایه­‌ها از زمانِ زیادی طولانی و کُندیِ فیلم را باید از جنسِ «شکایات مشتریان» دانست تا ریویوی فیلم­. هیچ‌­یک از آن «چطور آقای دومُن به خودش اجازه می‌دهد…»ها کم­ترین دخلی به این فیلمِ کاملا عجیب، عمیقا نگران‌­کننده، خودبسنده و سرجمع̊ فوق­‌العاده ندارد. هم­‌کارِ فرانسویِ من حق داشت؛ این دو فیلمِ دومُن به آدم این حس را می­‌دهد که مشغول تماشای مردمانی‌­ست که در شرایط آزمایشگاهیِ خالص، به کوچکترین مخرج مشترکِ زیستی‌­شان فروکاسته ­شده‌­اند. هر یک از نماهای شیکِ اسکوپ برای خوانایی بیشتر درست در مرکز قرار دارد. اگرچه نگاهِ آزمایشگاهی مدام در حال تهدیدِ غلبه بر شاعرانگی­‌ست، اما هیچ‌­وقت این اتفاق رخ نمی­‌دهد.

«انسانیت» اساسا بر فَرَعون دو وینتر[1]( اِمانوئل شُته[2]) متمرکز است، کارآگاهِ پلیسی که سرِسوزن شباهتی به یک کارآگاه پلیس ندارد، با حالتی عصبی سگ­‌دو می­‌زند و بنا دارد تا قاتل/متجاوزِ دخترکی را گیر بیندازد. دومُن به­‌خاطر این انتخابِ بازیگرش، آماج سرزنش‌­ها قرار گرفت. شُته با شانه­‌های افتاده، راه رفتنِ آرام و باطمانینه و حتا صحبت کردنِ آرام­‌تر و پرطمانینه­‌تر، با چهره­‌ای نامفهوم (که با چشمان افتاده نامفهومی­‌اش کامل می­‌شود)، با مدل موی ضایع و لباس بچه­‌مظلوم­‌ها، چیزی بیش از یک نیم‌چه عقب­‌مانده­‌ی از– توانبخشی– گریخته را به ذهن متبادر نمی‌­کند. اگرچه کمی زیاده‌­روی­‌ست اما این انتخاب حس عجیبی را برمی‌­انگیزد: می­‌توان گفت که این تجسمِ فیزیکیِ یک فروپاشیِ روانی­‌ست. در بار دوم دیدن است که این موضوع خود را کمتر سوال­‌برانگیز و بیشتر مثال‌زدنی نشان می­‌دهد.

حالا می­‌رسیم به قسمت ناراحت‌­کننده‌­ی داستان، به لحظه­‌ی گریزناپذیری که باید از کسانی از شما که هنوز «انسانیت» را ندیده­‌اند، بخواهم ادامه‌­ی این نوشته را نخوانند. در بارِ اول دیدن، نمای انتهاییِ  فیلم – فَرَعون با دست­بند – به نظر خیلی جزئی و ناکافی­‌ست. برای کسانی که اولین بار می­‌بینند و خبر ندارند فَرَعون در وهله‌­ی اول همان قاتل است، [این نما] مثل یک ترفند به نظر می‌رسد، یک جور حرکتِ کلاس‌­بالای مدلِ [فیلمِ] «مظنونین همیشگی». اما در دومین دفعه، همه چیز یک‌­راست ما را به این لحظه‌­ها باز می‌­گرداند: رفتارِ فَرَعون (بی­‌حالت بودنش با آن چشمان وق‌زده، خیره بودنش روی شرم­گاه و چین‌­وشکن­ بدن‌ها، لحظه­‌های آشفتگیِ نیمه­‌اوتیستی­‌اش به‌­ویژه حین تماشای پرتره­‌ی دخترکی تصویر­شده توسطِ پدربزرگش که نقاش بزرگی بوده است)، شرایط روحی­‌اش (زن و بچه‌­ای که او را ترک کرده­‌اند، میلِ سرخورده‌­اش به دومینو، بانویِ درشت­‌استخوانِ سکس) و تلاشش برای آن­که جنایت را گردنِ دوستش، ژوزف، بیندازد.

چرا چنین چرخشی؟ دومُن از این امساک در ارائه‌­ی اطلاعات حیاتی، دقیقا چه قصدی داشته است؟ اگر این­‌کار فقط برای هم‌­تراز کردنِ علت­‌ومعلول و انگیزه­‌وکنش بود، زحمتِ کم‌­حاصلی می­‌شد. ورای آن، همین­‌که وسعت [شخصیتِ] فَرَعون بیش از حاصل­‌جمعِ رفتارهایش (یا رفتارهای شُته؟) است، جای بحث دارد، اما با ناگشوده­ ماندنِ مهمترین کنشش تا آخرین نما، او حتا [شخصیتِ] انتزاعی­‌تری خلق می­‌کند.

اگر منطقی پشتِ این چرخه‌­ی طولانیِ روایی باشد، همان دور نگه­‌داشتنِ توجه بیننده است از بسطِ استانداردِ درامِ قاتلِ فراری­ و سوق دادنش به توصیفی دلسرد کننده از رفتارها و جزییات خصوصی، چیزی که دومُن استادِ آن است. هر صحنه‌ی «انسانیت» کاملا مورد تامل قرار گرفته، طرح­‌ریزی شده و به تصویر درآمده است: از نمای خیره‌­کننده­‌ی اولش از سیاهه­‌ی ضدنورِ کسی درحال دویدن بر بلندای تپه، تا روزِ بلند و ناخوشایندِ کنارِ ساحل (به‌­ویژه نماهای اقیانوس که به­‌خوبی یادآورِ نقاشانِ رمانتیکِ فرانسه است)؛ از فَرَعون درحال بداهه‌­نوازیِ کوتاه و حزن­‌انگیز با پیانوی الکتریکی تا تابلویی از ژوزف و دومینو درحالِ سکسِ سریع و هاردکور؛ از واژنِ مقتول در نمایی درشت و تکان­‌دهنده (از زوایه­‌ای که نقلِ قولِ مستقیمی­‌ست از آخرین کار دوشام: “با توجه به[3]“) تا ابراز روانی – جنسیِ احساساتش به ژوزف در مقر پلیس. دوچرخه سواریِ فَرَعون در مَرغزارهای حاشیه‌­ی شهر، که بالا و پایین رفتنِ سرش انعکاسِ رقت­‌انگیزی­‌ست از فعالیتِ گروهِ سکسیِ دومینو/ژوزف، فاصله‌­ی کمی تا بی­‌نقصی دارد.

همه­‌ی این­‌ها منجر به پرتره­‌ای خیره کننده از زندگی در شهرستانی کوچک می‌شود: دل­‌زدگی، آشنایی با تیک‌­ها و خلق­‌وخوهای غیرعادیِ هر یک از ساکنان و این­‌که ماورای افق هیچ چیز وجود ندارد؛ این بن­‌مایه­‌ی اصلیِ «انسانیت» است. بخش عمده‌­ای از زمان فیلم صرفِ نگاه‌­های موشکافانه­‌ی فَرَعون و دومینو به چیزی می‌­شود: شخصی، درختی، باغی، یک نقاشی، [قطارِ] یورواستار که زوزه می‌کشد، اقیانوس، عرقی که از پسِ گردنی قرمزشده، فرو می­‌چکد. دومُن اگرچه از نما – نمای مقابلِ معمولی استفاده می‌­کند، اما برای مدت تقریبا ناخوشایندی روی شیِ دیده­‌شده تامل می­‌کند بدون آن­‌که [نما] به چیزی منتج شود: برخلاف ۹۹ درصد فیلم­‌هایی که تا به­‌حال دیده‌­اید، هیچ ارتباطِ ذهنی یا شاعرانه­‌ای بین نگاه­‌کننده و نگاه­‌شونده وجود ندارد. این لحظه­‌ها قدرتی خارق­‌العاده در خود دارند، نوعی اشتیاق اولیه و بنیادین تا جهان̊ خود را توضیح دهد، چیزی که عنوان پرآب­‌وتابِ فیلم را هم توجیه می­‌کند. «انسانیت» شاید فیلمی کاملا عالی نباشد، اما دومُن دارای نگاهی­‌ست قابل قیاس با فاسبیندر: آتشین‌­مزاج، بی­‌رحمانه کاوشگر و ظریف، و به‌­شدت تنانه.

 


*پانوشت­ها در ترجمه افزوده شده است.

 

[1] Pharaon De Winter

[2] Emmanuel Schotté

[3] The Door of Given

در ترجمه از نام اصلی اثر به فرانسه یعنی Étant donnés استفاده کردم.

 

 

انسانیت

کنت جونز

منبع: فیلم کامنت؛ می/ژوئن ۲۰۰۰

ترجمه: مسعود منصوری

این ترجمه پیش از این در سومین شماره‌ی سینما چشم چاپ شده است.

سه سالِ پیش که «زندگیِ مسیحِ» برونو دومُن اکران شد، منتقدی فرانسوی که خوب می­شناسمش در میان هلهله‌های تشویقِ این فیلم، نغمه­ی مخالفی سرداد: «دوستش ندارم، مرا یاد یکی از آن برنامه­هایِ رازِبقای تلویزیون می­اندازد که می­گوید: “حالا نگاه کنید به آداب جفت­یابیِ این گوشت­خوارانِ تک­افتاده­ی شمالِ فرانسه”».

اشاره­ی او به­جا بود. نگاهِ به­شدت زیست­شناختیِ دومُن به زندگی، در دومین فیلمش بیشتر حس و پرداخت می­شود. «انسانیت» با کسب جایزه­ی بزرگ از هیات داورانِ جشنواره­ی کنِ سال پیش، خرده­گیران را واداشت تا از غیظِ مقدس̊ دندان به­هم بسایند. زمان فیلم پانزده دقیقه کمتر از سه ساعت است و درخلالِ تحقیقات جنایی در ملال­آورترین شهر فرانسه، میخِ زیروبمِ زندگیِ عده­ای­ست محدود (و بی­بهره از ضریب هوشی بالا). این حماسه­سراییِ رئالیستیِ دومُن هم­چون جنایتی زیبایی­شناختی قلمداد شد و اعضای هیات داوران هم اَنگِ همدست بودن [در این جنایت] خوردند.

گلایه­ها از زمانِ زیادی طولانی و کُندیِ فیلم را باید از جنسِ «شکایات مشتریان» دانست تا ریویوی فیلم­. هیچ­یک از آن «چطور آقای دومُن به خودش اجازه می‌دهد…»ها کم­ترین دخلی به این فیلمِ کاملا عجیب، عمیقا نگران­کننده، خودبسنده و سرجمع̊ فوق­العاده ندارد. هم­قطارِ فرانسویِ من حق داشت؛ این دو فیلمِ دومُن به آدم این حس را می­دهد که مشغول تماشای مردمانی­ست که در شرایط آزمایشگاهیِ خالص، به کوچکترین مخرج مشترکِ زیستی­شان فروکاسته ­شده­اند. هر یک از نماهای شیکِ اسکوپ برای خوانایی بیشتر درست در مرکز قرار دارد. اگرچه نگاهِ آزمایشگاهی مدام در حال تهدید غلبه بر شاعرانگی­ست، اما هیچ­وقت این اتفاق رخ نمی­دهد.

«انسانیت» اساسا بر فَرَعون دو وینتر[1]( اِمانوئل شُته[2]) متمرکز است، کارآگاهِ پلیسی که سرِسوزن شباهتی به یک کارآگاه پلیس ندارد، با حالتی عصبی سگ­دو می­زند و بنا دارد تا قاتل/متجاوزِ دخترکی را گیر بیندازد. دومُن به­خاطر این انتخابِ بازیگرش، آماج سرزنش­ها قرار گرفت. شُته با شانه­های افتاده، راه رفتنِ آرام و باطمانینه و حتا صحبت کردن آرام­تر و پرطمانینه­تر، با چهره­ای نامفهوم (که با چشمان افتاده نامفهومی­اش کامل می­شود)، با مدل موی ضایع و لباس بچه­مظلوم­ها، چیزی بیش از یک نیمچه عقب­مانده­ی از– توانبخشی– گریخته را به ذهن متبادر نمی­کند. اگرچه کمی زیاده­روی­ست اما این انتخاب حس عجیبی را برمی­انگیزد: می­توان گفت که این تجسمِ فیزیکیِ یک فروپاشیِ روانی­ست. در بار دوم دیدن است که این موضوع خود را کمتر سوال­برانگیز و بیشتر مثال­زدنی نشان می­دهد.

حالا می­رسیم به قسمت ناراحت­کننده­ی داستان، به لحظه­ی گریزناپذیری که باید از کسانی از شما که هنوز «انسانیت» را ندیده­اند، بخواهم ادامه­ی این نوشته را نخوانند. در بارِ اول دیدن، نمای انتهاییِ فیلم – فَرَعون با دست­بند – به نظر خیلی جزئی و ناکافی­ست. برای کسانی که اولین بار می­بینند و خبر ندارند فَرَعون در وهله­ی اول همان قاتل است، [این نما] مثل یک ترفند به نظر می­رسد، یک جور حرکتِ کلاس­بالای مدلِ [فیلمِ] «مظنونین همیشگی». اما در دومین دفعه، همه چیز یک­راست ما را به این لحظه­ها باز می­گرداند: رفتارِ فَرَعون (بی­حالت بودنش با آن چشمان وق­زده، خیره بودنش روی شرم­گاه و چین­وشکن­های بدن، لحظه­های آشفتگیِ نیمه­اوتیستی­اش به­ویژه حین تماشای پرتره­ی دخترکی تصویر­شده توسطِ پدربزرگش که نقاش بزرگی بوده است)، شرایط روحی­اش (زن و بچه­ای که او را ترک کرده­اند، میلِ سرخورده­اش به دومینو، بانویِ درشت­استخوانِ سکس) و تلاشش برای آن­که جنایت را گردنِ دوستش، ژوزف، بیندازد.

چرا چنین چرخشی؟ دومُن از این امساک در ارائه­ی اطلاعات حیاتی، دقیقا چه قصدی داشته است؟ اگر این­کار فقط برای هم­تراز کردنِ علت­ومعلول و انگیزه­وکنش بود، زحمتِ کم­حاصلی می­شد. ورای آن، همین­که وسعت [شخصیتِ] فَرَعون بیش از حاصل­جمعِ رفتارهایش (یا رفتارهای شُته؟) است، جای بحث دارد، اما با ناگشوده­ ماندنِ مهمترین کنشش تا آخرین نما، او حتا [شخصیتِ] انتزاعی­تری خلق می­کند.

اگر منطقی پشتِ این چرخه­ی طولانیِ روایی باشد، همان دور نگه­داشتنِ توجه بیننده است از بسطِ استانداردِ درامِ قاتلِ فراری­ و سوق دادنش به توصیفی دلسرد کننده از رفتارها و جزییات خصوصی، چیزی که دومُن استادِ آن است. هر صحنه‌ی «انسانیت» کاملا مورد تامل قرار گرفته، طرح­ریزی شده و به تصویر درآمده است: از نمای خیره­کننده­ی اولش از سیاهه­ی ضدنورِ کسی درحال دویدن بر بلندای تپه، تا روزِ بلند و ناخوشایندِ کنارِ ساحل (به­ویژه نماهای اقیانوس که به­خوبی یادآورِ نقاشانِ رمانتیکِ فرانسه است)؛ از فَرَعون درحال بداهه­نوازیِ کوتاه و حزن­انگیز با پیانوی الکتریکی تا تابلویی از ژوزف و دومینو درحالِ سکسِ سریع و هاردکور؛ از واژنِ مقتول در نمایی درشت و تکان­دهنده (از زوایه­ای که نقلِ قولِ مستقیمی­ست از آخرین کار دوشام: “با توجه به[3]“) تا ابراز روانی – جنسیِ احساساتش به ژوزف در مقر پلیس. دوچرخه سواریِ فَرَعون در مَرغزارهای حاشیه­ی شهر، که بالا و پایین رفتنِ سرش انعکاسِ رقت­انگیزی­ست از فعالیتِ گروهِ سکسیِ دومینو/ژوزف، فاصله­ی کمی تا بی­نقصی دارد.

همه­ی این­ها منجر به پرتره­ای خیره کننده از زندگی در شهرستانی کوچک می‌شود: دل­زدگی، آشنایی با تیک­ها و خلق­وخوهای غیرعادیِ هر یک از ساکنان و این­که ماورای افق هیچ چیز وجود ندارد؛ این بن­مایه­ی اصلیِ «انسانیت» است. بخش عمده­ای از زمان فیلم صرفِ نگاه­های موشکافانه­ی فَرَعون و دومینو به چیزی می­شود: شخصی، درختی، باغی، یک نقاشی، [قطارِ] یورواستار که زوزه می­کشد، اقیانوس، عرقی که از پسِ گردنی قرمزشده، فرو می­چکد. دومُن اگرچه از نما – نمای مقابلِ معمولی استفاده می­کند، اما برای مدت تقریبا ناخوشایندی روی شیِ دیده­شده تامل می­کند بدون آن­که [نما] به چیزی منتج شود: برخلاف ۹۹ درصد فیلم­هایی که تا به­حال دیده­اید، هیچ ارتباطِ ذهنی یا شاعرانه­ای بین نگاه­کننده و نگاه­شونده وجود ندارد. این لحظه­ها قدرتی خارق­العاده در خود دارند، نوعی اشتیاق اولیه و بنیادین تا جهان̊ خود را توضیح دهد، چیزی که عنوان پرآب­وتابِ فیلم را هم توجیه می­کند. «انسانیت» شاید فیلمی کاملا عالی نباشد، اما دومُن دارای نگاهی­ست قابل قیاس با فاسبیندر: آتشین­مزاج، بی­رحمانه کاوشگر و ظریف، و به­شدت تنانه.


*پانوشت­ها در ترجمه افزوده شده است.

[1] Pharaon De Winter

[2] Emmanuel Schotté

[3] The Door of Given

در ترجمه از نام اصلی اثر به فرانسه یعنی Étant donnés استفاده کردم.


در انتظار شگفتی 8

 

به‌سوی شگفتی، ترنس مالیک، 2012، منبع تصویر: گاردین

 

حالا با این پرونده‌ی ستایش‌آمیزِ پوزیتیف ولعِ دیدنِ تازه‌ترین کارِ ترنس مالیک – که فعلا ترجمه‌ای لغت‌به‌لغت را برای عنوانش می‌پذیریم – دوچندان می‌شود:

«کدامین ولعِ فیلمسازی، ترنس مالیک را چنین به تسخیر خود درآورده است؟ همان سینماگرِ ابتدا کم‌کار این‌چنین پربار شده است. پربار اما نه ساده‌کار. به‌سوی شگفتی تا سرحدِ زبانی پیش می‌رود که پیشتر عده‌ای را در مواجهه با درخت زندگی مایوس کرده بود. […] سینمای لامسه. سینمای زمزمه. به همدیگر دست زدن، یکدیگر را لمس کردن، نوازش کردن با سرانگشتان. پچ‌پچ می‌کنند، زمزمه می‌کنند، نفس‌نفس می‌زنند. شاعرانگیِ سینما به بیانی درمی‌آید که هم ساده‌ترین و هم والاترین است. بر سرِ ترنس مالیک هم مثل خیلی از پیشروها اجماعی وجود ندارد. اما خط سیر و انتخاب‌هایش به بی‌تفاوتی هم مجال نمی‌دهد…»

کمی جلوتر از اعجاز صدا و سکوت صحبت می‌شود با این تذکر که با «یکی از بزرگترین فیلم‌های صامتِ سینمای ناطق» سروکار داریم. فیلمی در بابِ حزن، فقدان، عشق و بهشت گمشده. فیلمی که بیش از همه به درخت زندگی تنه می‌زند و حالا گویا باید این‌دو را فصل تازه‌ای برای ترنس مالیک دانست.

ترجمه‌ی کامل این پرونده را موکول کنیم به پس از دیدن فیلم.

 

 


پسری با دوچرخه و چند فیلم هنریِ دیگرِ این روزها 5

 

اگرچه «این روزها»یی که در عنوان یادداشت جاناتان رُزنبام آمده به حدود یک سال و نیمِ پیش بر می‌گردد، اما دلم می‌خواست با ترجمه‌ی آن به عنوان اولین مطلب این وبلاگ در سال جدید، کم‌وبیش انعکاسی به گوش برسد از آنچه در یک سال گذشته به آن فکر کرده‌ام و سعی داشته‌ام اینجا منعکس کنم.


پسری با دوچرخه، لوک و ژان پی‌یر داردن، 2011 ، منبع تصویر: گاردین

 

تازگی‌ها در این فکرم که بخش مهمی از آنچه در فیلمسازیِ تجاریِ معاصر، نفرت‌انگیزتر از همه به نظرم می‌رسد را می‌شود در یک گرایشِ واحد خلاصه کرد: فیلم‌های بازارپسندی که به عنوان فیلم‌های هنریِ «جدی» اسم درمی‌کنند. مسلما دو مثالِ بسیار قدیمیِ این گرایش در سینمای ناطق، یعنی ام از لانگ و صورت‌زخمیِ هاکس، هر دو جزو بهترین فیلم‌هایی‌اند که تابه‌حال ساخته شده و به هیچ‌کدام‌شان نمی‌شود انگ زد که لی‌لی به لالایِ عیب‌جویی‌های ریاکارانه‌ی تماشاگران گذاشته‌اند و به آن ارج‌وقرب داده‌اند. اما از فیلم‌های پدرخوانده به این‌طرف، انگار هنری‌نما بودن  در تک‌وتای بی‌امان بوده تا برای امیالِ پست‌ترِ تماشاگر توجیه‌سرخود باشد. از سرِ کلبی‌مسلکی، فساد را گریزناپذیر، هر روزه و تا مغز استخوان تلقی کردن (مثل آواتار، تجربه‌ی دوست‌دختر، شیوع)، خشونتِ افسارگسیخته را همچون تابعی از اخلاقِ ظاهرفریب و ریاکارانه دانستن (یا از آن بدتر، آنرا تابعی از «حساسیت» فرض کردن، مثل درایو یا مصائب مسیح)، ساختارهای زمانیِ شگردی ( مثل تارانتینو، ممنتو، بابل) و روانشناختی‌کردنِ خالی از شعور که بناست به نوعی به گونه‌های مختلفِ بی‌نزاکتی و زنندگی ادای احترام کند (از خودخشنودی‌ها و خشونت‌های جنسیت‌گرایِ مک‌کوئین در شرم گرفته تا اعتباربخشیِ مشکوک و جاریِ فون تریه به افسردگیِ خودش به مثابه‌ی ابزاری کاربردی که با آن بتوان از پسِ بلایای پر زرق‌وبرق و قساوت‌های خودساخته‌اش برآمد)، و حتا نوعی اسکارپسندی که قادر است یک فعالِ لیبرال (وودی هرلسون) را در نقش بزن‌بهادری نژادپرست جا بزند (رَمپارت) تا نشان‌مان دهد این دنیای مدرن تا چه اندازه بناست «پیچیده» باشد.

پسری با دوچرخه صاحب شرح مخصوص به خودش از پیچیدگیِ این دنیای مدرن است، اما روایت‌گشاییِ ساده‌اش چنان دستاورد استادانه‌ای دارد که زمانِ موجزِ 87 دقیقه‌ای‌اش مجال کافی برای برجسته کردن و به‌رخ کشیدن آن نمی‌دهد. با اینکه این فیلم در نهایت به قالب تریلری جنایی در نوع خود تغییر شکل می‌دهد – از آنها که شوک‌آوریِ خشونتش به شیوه‌ی خودش همه‌جوره به درایو می‌ماند – ولی انصافا دانه پاشیدن‌های فیلم‌هنری مآبانه‌اش در کمترین حدِ ممکن است. اگر بگذریم از آن استراتژیِ غیرضروری و مایوس‌کننده‌ی کار – از محکم‌کاری – عیب نمی‌کند در تزریقِ پاساژهای کوتاهِ پنجمین کنسرتوی پیانوی بتهوون در فواصلی متناوب و به قصد غنا بخشیدن به حس ثقلی که خودش پیشاپیش مثل روز روشن است، حکایت برادران داردن از پسر 11ساله‌ای که یاد می‌گیرد چطور حریفِ رها شدن از سوی تنها سرپرستش شود، مطلقا عاری است از احساسات‌گرایی، خودخشنودی و زبان‌بازی. فیلم حتا قدری به خودش زحمت نمی‌دهد تا قهرمانش را تو-دل-برو کند. اما درباره‌ی داستان‌گویی، که هم سرراست و هم متنوع است، من آنرا لایق بغل دستِ لانگ و هاکس نشستن می‌دانم تا همسایه‌ی هر یک از این سینماهنری‌های لاف‌زنِ فوق‌الذکر بودن. این تنها فیلمی‌ست که تا الان در جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم شیکاگو تماشا کرده‌ام  و یکی از بهترین فیلم‌هایی‌ست که در طول امسال دیده‌ام و بیراه نیست اگر بگویم بهترین کارِ داردن‌ها از رُزتا به بعد است.

 

 


مذمت‌هایی «کایه»ای نثار یک «عشق» – 2 7

 

Cahiers du Cinéma©

درد…درد….درد…

ژان فیلیپ تِسه، کایه دو سینما، نوامبر 2012

ترجمه: محمدرضا شیخی


«اگر کسی با تماشای فیلم عشق قطره اشکی نریزد، عقل حکم می‌کند که با او مثل یک ابله برخورد کرد.» فردای روزی که عشق در جشنوارۀ کن به نمایش در آمد نیز عقل حکم می‌کرد که وقتی اولین جملۀ نقد این فیلم را به قلم ژرار لوفور در لیبراسیون دیدیم، روزنامه از دست‌مان بیفتد. وقتی لوفور مطلب خودش را با چنین بلاهتی شروع می‌کند، وارد باشگاه تعطیل‌شدۀ «یا گریه کن یا برو به درک» می‌شود؛ قبلاً هم دو سینماگر مشهورِ عضو این باشگاه، به همین ترتیب هشدار داده بودند که نکند کسی نسبت به اشک ریختن در برابر فیلم‌شان خویشتنداری از خودش نشان دهد: یکی از این کارگردان‌ها یعنی لوک بسون دربارۀ بانو گفته بود: «هر کس گریه نکند باید برود پیش مشاور»؛ دیگری یعنی رُز بوش همه آن کسانی را که در برابر بچه‌های پاریس موضع خصمانه‌ای گرفته بودند، آدم‌های «دل‌مرده‌ای» خواند «که روح‌شان با هیتلر هم‌نشین شده است.» آهای شماهایی که چشم‌های‌تان هنوز خشک است، بلرزید به خودتان! ای دل‌مرده‌ها، ابلهان، بیمارها، نازی‌ها، آهای کسانی که گاهی همه‌ی این برچسب‌ها را یک‌جا با هم دارید، با شما هستم! منتقد لیبراسیون اما وقتی با این استدلالِ به لحاظ عقلی نفرت‌انگیز و تاسف‌آور، تا ته قضیه پیش می‌رود، با سوء‌تفاهمی مواجه می‌شود که حول و حوش فیلم میشائیل هانکه ایجاد شده. با این حساب، حالا که ما چشم‌هایمان خشک است، فقط یک سوال می‌توانیم دربارۀ فیلم مطرح کنیم: عشق فیلمی عاشقانه است یا فیلمی از هانکه؟

* ادامه را اینجا بخوانید.

* در همین رابطه بخوانید: مذمت‌هایی «کایه»ای نثار یک «عشق» – 1

 

 


باد به هرکجا که بخواهد می‌وزد 6

 

ورای شیطان، برونو دومُن، 2011، (منبع تصویر)

 

نوشته: ژان – دومینیک نوتان، پوزیتیف، اکتبر 2011

ترجمه: مسعود منصوری

 

فیلم برای تفرّج چشم‌­ها نیست که ساخته می­‌شود، بلکه برای نفوذ در آنها و به‌­تمامی جذب­‌شان شدن است[1].

سال 2011 دو تجربه­‌ی حسّی و متافیزیکیِ قیاس­‌ناشدنی را به مخاطبان سینما عرضه کرده است. در بهار، درختِ زندگیِ ترنس مالیک، سیلابِ تصاویر و موسیقی را در قالبِ شعری سمفونیک و افسون­گر سرازیر کرد؛ شعری درآمیزنده­‌ی آدمی با عظمت کیهانی­، و آغازنده­‌ی حیات انسانی­ از ابتدای زایشِ جهانی قسمت­‌شده میان طبیعت و رحمت. در پاییز، برونو دومُن ورایِ شیطان را نشان­‌مان می­‌دهد، فیلمی زُهدورزانه و نیمه‌­صامت با حُسنِ­‌جمالی مبهوت­‌کننده که در آن صدای بادوباران، دَم­‌وبازدم و قدم­‌ها در شن به­‌جای موسیقی نشسته، و ماوراءالطبیعه به­‌ناگاه از پسِ عادی‌­ترین حرکاتِ بدن سر برمی‌­آورد.

از همان آغاز و از زندگیِ مسیح تابه­‌حال، اصطلاحِ پالوده[2] در بابِ سینمای دومُن به­‌کار رفته است. این اصطلاح بیش از همیشه می­‌تواند تعریف کننده­‌ی این ششمین فیلمِ او باشد که کاراکترهایش به ندرت قوام می­‌یابند و دیگر حتا فاقد نام­‌اند، مگر نام عام: «پسر»، «دختر»، «مادر» … تعدادی از کارهای پیشینِ این سینماگر را می‌­شد کم‌­وبیش به ژانری منتسب کرد: انسانیت را پلیسی و فلاندر را فیلمی جنگی دانست. برای این فیلم اما هیچ انتسابی درکار نیست: جوانکی هست که دور از هیاهو، در رهبانیت و در دل طبیعت می­‌زید، راه می­‌رود، آتش می­‌افروزد، دوباره راه می­‌رود و کارهایی از او سر می‌زند که هولناک، متعالی، معجزه­‌وار و گاه آکنده از کینه است. دخترکی هست که رنج می­‌کشد، هم‌­پای جوانک می­‌شود و می­‌خواهد از جانبِ او دوست داشته شود. فیلم تقریبا عاری از دیالوگ است. همان چند جمله­‌ی پریده از دهانِ کاراکترها هم که با نگاه، لمس و سرِ نهاده‌­برشانه‌­ای ارتباط برقرار می­‌کنند، نه وزین از معنایی نهان است و نه افشاگر چیزی پنهان: « دیگر طاقتم طاق شده»، «فقط یک راه برایش هست»، «ما همان کاری را کردیم که باید می­‌کردیم»…

در این قابِ مینی‌مال و فروکاسته‌­شده به ضرورت­‌ها، هر تکان و هر حالتی از بدن̊ ژرفایی خارق­‌العاده به­‌خود می‌­گیرد. مقیاسِ نماها تا نهایتش پیش‌ ­رفته: نماهای عریض که ستایش­گرِ شُکوهِ چشم‌اندازهای کوت دُپال (محل فیلمبرداری) است، چشم­‌اندازهایی از تپه­‌های شنی، مَرغزارها، مرداب­‌ها، نی­زارها و جنگل­‌ها؛ نماهایی درشت از چهره­‌ی کاراکترها – یا به تعبیر برسون «مدل‌­ها» – که خود تبدیل به چشم‌­انداز می­‌شوند و نماهایی از اعضای بدن و از اشیاء. دری چوبین هست که بر آن می­‌کوبیم، دستی که نانی را پیش می­‌آورد در همان­‌حال که باران شُرشُر می­‌بارد؛ کاسه­‌ای پر از قهوه­ که چند قطره شیر در آن موج می­‌اندازد، دستی روی میزی که به خرده‌نان­‌ها ورمی­‌رود، سنگی که بر بلندای بدن و در آسمان نگه داشته شده و بر سر حیوانی رو به‌­ مرگ کوبیده می­‌شود. سینماگر ما، دست­‌شسته از پلان – سکانس‌­ها، بیش از پیش فیلمش را برش می­‌زند تا یک­دندگیِ ستودنی­‌اش در انتخاب قاب را به­‌رخ بکشد. او برای تصویر کردنِ کاراکترهایش حین قدم­ زدن در تپه­‌های شنی به نماهای سرپایین متوسل می­‌شود و با نشان دادن چهره­‌های رو به­‌ آسمان و در برابرِ افق به­‌وسیله­‌ی نماهای کمی سربالا، از تاثیر آن بر حسِ فراطبیعی و بر ابعاد اسطوره­‌ای اثرش بهره می‌گیرد. آدم به صرافت می‌افتد تا به بازیِ نور در این فیلم درود بفرستد و از «کار روی صدا»یش سخن براند، اما نزد برونو دومُن : «هیچ غرضی درکار نبوده. نور حرفی برای گفتن ندارد، شرحی بر صحنه اضافه نمی­‌کند. نور ساکت است، خنثاست. منبع الهام همان نور طبیعی­‌ست: امر واقعی. صدا هم همین­طور. یک میکروفونِ کوچکِ گردن­‌آویز کفایت می­‌کند تا بتوان صداها را گرفت و هم­چنان حضور کاراکترها را حس کرد و نفس­ کشیدن­‌شان را شنید» (پوزیتیف 94).

پرسش از معنا اما هم­چنان باقی‌­ست. تم­‌های اصلی اثر: رنج­ کشیدن، شَرّی که ول می­‌گردد، هم‌­خوابگی که این­جا به جن­‌گیری بدل می­‌شود و هم‌دردی، که پیش از این شاخصه­‌ی فَرَعون دو وینتر در انسانیت بوده است. این جوانک کیست که بعد از پراکندنِ مرگ و زندگی، کوله‌­بار به­‌دوش رهسپار می­‌شود؟ این بادِ همه­‌جا حاضر چیست که به‌­ناگاه با حضور شرِّ مطلق فروکش می­‌کند؟

سال 1966 برسون حین اکران ناگهان بالتازار، رازآلودترین فیلمش، اظهار کرد: «نه از تمثیل خبری هست نه از نشانه. من از نشانه‌­ها گریزانم». دومُن هم در صحبت از معنای کارش این­چنین روی درهم می­‌کشد: «کار من به هیچ­‌وجه “سینمای ایده­‌ها” نیست، سینمای من سینمای احساس ­کردن­ از طریق چشم­‌اندازها، حضور فیزیکیِ بدن­‌ها و صداهاست». در مواجهه با چنین اثری، درایر، برسون و بِرنانوس به ذهن متبادر می‌­شوند. چگونه می­‌توان رو-در-روی این چشم‌­اندازهای شگرف به یاد مَرغزارهای متروکه‌­ی اُردت نیفتاد؟ فیلمی که یوهانسِ آن خود را مسیح می­‌دانست و کارش به جنون کشیده بود. او سستی ایمانِ خانواده‌­اش را به باد انتقاد می‌گرفت که چرا آن­چنان تسلیمِ مرگ اینگرِ جوان شده‌­اند و تنها به پشت­‌گرمیِ اطمینانِ یک کودک، به معجزه­‌ای دست زد که هیچ­‌کس خواهانش نبود… چگونه می‌­توان با مشاهده­‌ی این آدمِ خانه­‌به­‌دوش، این مزاحمِ رو-در-رو با جنگل­‌بان، به کاراکترهای اَرسِن و ماتیو در موشت فکر نکرد که در آن شب هولناک که تقدیرِ دخترک جوان را رقم زد، برای هم شاخ­‌وشانه کشیدند؟ یا چطور می­‌توان مولفِ زیرِ خورشیدِ شیطان را فراموش کرد؟ که فرانسوا موریاک درباره­‌اش نوشت: «قریحه­‌ی خارق­‌العاده‌­ی بِرنانوس، طبیعی کردن امرِ فراطبیعی‌ست».

این فیلم به هیچ مذهبی اشاره ندارد و کاراکترهایش فرسنگ­‌ها با هرگونه مفهوم‌­پردازی از ژست­‌های­‌شان فاصله دارند، اما سلوک‌­شان معطوف به امر مقدس و نیایش است. جوانک اغلب در برابرِ خورشیدِ درحالِ غروب و در مواجهه با چشم‌­اندازی منقلب‌­کننده زانو می­‌زند؛ دستانِ گشوده­‌اش را روی هم می­‌گذارد تا انگار هبه­‌ای دریافت کند. آتشِ مهیب که به جانِ زمین­‌ها می­‌افتد، دست به امتحان دخترک می‌­زند، با این وعده که اگر از روی دیوارِ لاغرِ جداکننده‌­ی آبگیر بگذرد، آتش فروکش می‌­کند. وقتی در میانه­‌ی امتحان̊ هراس بر دخترک چیره می‌­شود و ضجّه می‌­زند: «می‌­افتم»، انجیلِ متی را به یاد می­‌آوریم که در آن مسیح حینِ راه رفتن روی آب، از پطرس دعوت می­‌کند تا به او ملحق شود. پروازِ چکاوک بالای سرِ دخترکِ مرده و برفرازِ گوزنی که جوانک به سمتش شلیک کرده، می‌تواند کبوترِ روح‌­القدس را به ذهن متبادر کند. در واقع، مساله­‌ی معنا، مشکلِ مولف نیست بلکه به تجربه­‌ی هر مخاطب وابسته، و برخاسته است از دریافت او از جهان و رابطه­‌اش با فراطبیعت و با امرِ نادیدنی. کوشش در تشریح کردن و مغز کردن و به منطقْ ­‌کشاندنِ چنین فیلمی نتیجه­‌ای ندارد به­‌جز فقیر کردن و خفیف­‌ کردن آن: «می­‌خواهند در جایی راه حل بیابند که چیزی در آن به­‌جز سِرّ نیست»، این را پاسکال به ما می‌­گوید.

یک برونو دومُن بیشتر نداریم و چه خوب، آنقدر که سینمای او ضروری و در عین­‌حال طاقت­‌فرساست. او چشمان­‌مان را از تمامیِ تصویرهای بی­‌مصرف و مضحک می­‌زداید و ما را در تجربه‌­ای حسّانی و منقلب­‌کننده و خشن درگیر می‌­کند که نمی­‌توان از آن جانِ سالم به­‌در برد. سینمای او با طفره رفتن از توضیحات منطقی و روانشناسیِ علت­‌ومعلولی، قادر است انگشت بر اضطراب یا طغیان یا تنفرمان بگذارد و به حرکت­‌شان وادارد، اما در هرصورت فیلم‌­هایش هرگز ما را بی­‌تفاوت رها نمی­‌کنند. از آن­جا که این نوشته در ابتدا زیر سایه­‌ی روبر برسون قرار گرفت، بگذارید بگوییم که آخرین جمله­‌های یادداشت­‌هایی بر سینماتوگرافِ مولفِ خاطرات کشیش دهکده به‌­غایت بر کارِ صوفیِ بی­‌ایمانی هم­چون دومُن منطبق است: «غیب­گویی، چگونه می­‌توان این نام را به دو ابزارِ شگرفی که در کارم از آن­ها سود می­‌جویم مرتبط ندانست؟ دوربین و ضبط صوت، مرا از خِردورزی دور بدارید که همه­‌چیز را پیچیده می­‌کند».

 

* این ترجمه پیش از این در سومین شماره‌ی سینما چشم چاپ شده است.

 


[1] روبر برسون، یادداشت­‌هایی بر سینماتوگراف

[2] Épure

پالوده را این­جا معادل  اِپور گرفته‌­ام چون مصدرِ اِپور (épurer) به معنای پالایش کردن است. اما باید توجه داشت که اِپور اصطلاحی‌­ست در حوزه­‌ی هندسه­‌ی ترسیمی که به دو بُعد درآوردنِ یک جسمِ سه بعدی در قالب پلان و نما می­‌گویند.

 


تابو – پیش‌درآمد: نوستالژی / ملانکولی 8

 

تابو، میگل گومِس، 2012

Cahiers du Cinéma©

 

میگل گومِس در پاسخ به درخواستِ سالِ پیشِ کایه برای معرفی فیلم‌های در راهِ 2012، این‌طور شروع  می‌کند: « تابو بازسازیِ فیلمی از مورنائو نیست». لئوس کاراکس صحبت‌های مجریِ درحالِ توصیفِ هولی موتورز به عنوان فیلمی دربابِ سینما (+) را این‌گونه قطع می‌کند: «این فیلم درباره‌ی سینما نیست».

تابو فیلمی‌ست در دو پرده با یک پیش‌درآمد. سیاه و سفید. پرده‌ی اول: بهشتِ گمشده، پرده‌ی دوم: بهشت، که آشکارا به سینمای نخستین پهلو می‌زند. نیمه صامت. بازیگران بدون صدا، محیط با صدا. فیلمِ 16 میلیمتری. موزامبیکِ نیم قرنِ پیش. آفریقای جادویی. پیش‌درآمد به مکاشفه‌ای خواب‌زده می‌ماند در ادبیاتِ رُمانتیکِ قرنِ هجدهمی.

نوستالژی یا ملانکولی؟

نه «فرزند زمان خویشتنِ» خوش‌باورانه، نه در هپروتِ گذشته ماندنِ ساده‌دلانه. تابوی گومِس، تجربه‌ای‌ست دست‌اول و شخصی در وارسیِ گوشت‌وپوستِ سینما برای خلق لحظه‌هایی که به این سادگی به‌چنگ آوردنی نیست: عشق، عشقِ کور، تنها یکی از آنهاست. کارِ گومِس به سلامت از خطر سقوط در نوستالژیِ سینماییِ سانتی‌مانتال – که گاه تحتِ لوای ادای دین پنهان می‌شود – گذر می‌کند تا به یکی از به‌یاد ماندنی‌ترین‌های امسال بدل شود، یکی از شخصی‌ترین‌ها، صادقانه‌ترین‌ها. شاهد؟ کافی‌ست لحظه‌ای فیلمِ برنده‌ی اسکار سال پیش را به‌خاطر  آوریم – روزهای زیادی از اسکارِ امسال هم سپری نشده! – آرتیست نمونه‌ای کم‌نظیر از برانگیختنِ کاسب‌کارانه‌ی حس نوستالژیک بود. نامه‌ای جعلی و ناشیانه اما خوانده شده: عاشقانه، به سینما. در شریان‌های  تابو یک ملانکولیِ روشن‌بینانه در جریان است. همان حزنِ شورانگیزی که هولی موتورز را هم درمی‌نوردد. نوعی دلشوره نسبت به وضعیت فعلیِ سینما، به آینده، به آنچه این جریان‌های جایزه‌بگیر در کُنه‌شان کم دارند. آنچه در تماشاگر و سینماگرِ نخستین موج می‌زد: تر و تازه بودن، جوان بودن، جوان ماندن، و البته چیزی که به‌راحتی به‌معیار درنمی‌آید: صداقت. به‌گمانم یکی از کم‌مهری‌ها و کم‌سلیقگی‌ها در حقِ هولی موتورز و تابو، این دو فیلمِ مهمِ سال، تمجید از سویه‌های پست‌مدرن و ارجاعات سینمایی‌شان باشد!

در قالبِ پرونده‌های کوچکی که برای این دو فیلم بزرگ در دستِ تهیه دارم، باز هم به سراغ‌شان خواهیم رفت.

 


امسال چه فیلم‌هایی را انتظار می‌کشید؟ 15

 

وداع با زبان، ژان لوک گدار، 2013

Cahiers du Cinéma©

GodarDDD، این شیطنت کایه است با اسم گدار و تکرار D برای یادآوری ورود او به عرصه‌ی 3D !

 

 

رجاله‌ها، کلر دُنی، 2013

کلر دُنی و ونسان لَندون سر صحنه‌ی فیلم

Cahiers du Cinéma©

 

 

کَمی کلودل، 1915 ، برونو دومُن، 2013

نمایی از اتاق تدوین فیلم

Cahiers du Cinéma©

 

 

 

 

 


مذمت‌هایی «کایه»ای نثار یک «عشق» – 1 6

 

عشق، میشائیل هانکه

 

استفان دُلُرم، کایه دو سینما، نوامبر 2012

ترجمه: مسعود منصوری

 

فشارِ سطحیِ دست. صورت زنی سالخورده با نگاهی مات، احاطه‌شده در دو دستِ یک مرد. آن فشارِ سطحی همچنان هست، کمی بالا، تقریبا روی بناگوش. کافی‌ست کمی درنگ کرد و آنچه مرد از این صورت می‌خواهد را  به پرسش کشید. آن دست‌ها مالِ ژان – لویی ترَنتینیان است و این صورت از آنِ امانوئل ریوا، روی پوسترِ عشقِ میشائیل هانکه. همه‌چیز حکایت از آن دارد که مرد دل‌نگرانِ زن است، اما قاب‌بندی و آن صورتِ لای منگنه[ی دست‌ها] با نگاهِ بی‌حسش، پیشاپیش و تلویحا از میلِ محتوم به مرگ می‌گوید.

اکرانِ عشق موج عظیمی [از استقبال] را وعده می‌دهد، هم میان مردم و هم بین منتقدان. افزون بر این، قدرتِ چنین عنوانی دهشتناک است: چطور می‌توان دربرابرش سر تعظیم فرود نیاورد؟ فیلمی که باید «این دونفر» یا «سالخوردگان» نامیده می‌شد، زیر سایه‌ی ارجاع به ترانه‌ی تلخِ برِل و به‌ضربِ دگنک بدل شد به «عشق». آیا فرقی در ماهیتِ آن می‌کند؟ از پشت این ابرازِ «عشق»، خواستی برای تکان دادنِ تماشاگر هم سرک می‌کشد. هانکه به اقرار خودش تابه‌حال کاری جز هدایتِ تماشاگران نکرده. [این‌بار فقط] موضوعِ آزمایش عوض شده، موش‌های آزمایشگاهی و پروتوکل هم همین‌طور (پرطمطراق و جدی شده) اما نتیجه همان است.

اکران عشق فرصتی به‌دست داد برای پیش کشیدن مسأله‌ای که مدام فکر و ذهنِ این مجله را مشغولِ خود کرده: درماندن در درکِ این‌که چطور از فیلم‌هایی با چنین انسان‌‌بیزاریِ غیرقابل تحملی دفاع می‌شود و چگونه حتا اومانیستی ارزشگذاری‌شان می‌کنند. شیوه‌ی کار کم‌وبیش مثل هم است: اُبژکتیویته‌ی کاذبی که از سرپوش گذاشتن بر دستکاریِ تمام‌عیار [توسط کارگردان] عاجز است. این فیلم‌ها هوار می‌کشند که تماشاگر را در انتخاب آزاد می‌گذارند درحالی‌که به احساسات او، بی‌آنکه روحش خبردار شود،  خط و ربط می‌دهند. انگار که بر حسب اتفاق، این اخبارِ حوادث و ناهنجاری‌های جامعه است که آن راه‌ و رسمِ آلوده‌به‌زهر را تحت لوای خود می‌گیرد.

در فیلمِ به جنون رسیده، ژواکیم لافُس به‌هیچ‌وجه موضع نمی‌گیرد: تماشاگری بیرون می‌آید و می‌گوید که این یک فیلمِ بزرگِ فمینیستی‌ست («زنها من عاشق‌تان هستم»)، آن یکی می‌گوید اعلامِ جرمی‌ست علیه ستم‌های استعمار، دیگری آنرا اعترافی می‌یابد بر وحشتِ مادر بودن. در واقع فیلم مواظب است تا دست به انتخاب نزند. این را حساب‌وکتابِ بی‌شرمانه بنامیم یا ناتوانی؟ واقعیت این است که فیلم، نانِ فروشِ درماندگی و خوارشمردن را می‌خورد. این‌روزها در سینما (البته نه فقط در سینما)  لذت‌جوییِ بیمارگونه‌ای در خوارشمردن هست که بی‌دلیل تبدیل شده به موتیفِ ورآمده‌ی همه‌چیز. سوپراستارِ زَویه ژیانولی، فیلمِ نفرت‌انگیز دیگری‌ست که هیچ حرفی برای گفتن ندارد به‌جز لگدمال کردنِ بی‌علتِ مردی که برای دفاع از خودش، تنها «چرا منِ؟» عاجزانه‌ای در آستین دارد (پاسخ: باید بدنی یافت که محملی باشد برای خوارشمردن!). انسانیت به دو جبهه تقلیل پیدا کرده: بی‌شرم‌هایی که گلیم‌شان را از آب بیرون می‌کشند و «فلک‌زده‌هایی» درب‌وداغان اما کاملا باب میل. برای تماشاگر هم کاری جز چشم فروبستن و جریحه‌دار شدن [احساساتش] باقی نمی‌ماند. پوسترِ بعد از لوسیا کارِ میشل فرانکو، با افتخار دختری را عَلَم می‌کند که دارد یک سیلی آبدار می‌خورد، از آنها که امانوئل ریوای بیچاره مجبور است به‌نامِ اقتدارِ هنریِ استاد هانکه نوش جان کند. اگرچه همه می‌دانیم که این سیلی، چه در آن فیلم چه این، نثار تماشاگر می‌شود.

یک نوشدارو: ورنر هرتزوگ. به‌قعرِ جهنم همان روزی اکران شد که عشق. هر دو سینماگر زاده‌ی مونیخ‌اند، در یک سال: 1942. هر دو نفر سر به ناسازگاریِ رادیکال گذاشتند. هرتزوگ بی‌حساب‌وکتاب در رُمانتیسمِ آلمانی غوطه‌ور شد، هانکه تمام‌قد پشتِ نوعی پیوریتانسیمِ آزمایشگاهی ایستاد (ترس بیمارگونه‌اش از کیچ: احساسات = احساسات‌گرایی = کیچ). هرتزوگ در به‌قعرِ جهنم نبوغِ مستندسازی‌اش را به اثبات می‌رساند؛ به این دلیلِ ساده که او آنجا حاضر است، در موقعیت‌هایی غم‌بار، به اتفاق مخاطبانش و در رابطه‌ای سراسر اطمینان با آنها. او [موقعیت‌ها] را نظاره می‌کند و به آنها ادای احترام می‌کند. آدرنو می‌گوید: «تبدیل کردنِ انسان به حشره، همان میزانی از انرژی نیاز دارد که شاید با آن بتوان انسان را به انسان بدل کرد». این به‌قعرِ جهنم است که باید صدایش می‌کردیم: «عشق».

 

به‌قعرِ جهنم، ورنر هرتزوگ

 

* در همین رابطه بخوانید: مذمت‌هایی «کایه»ای نثار یک «عشق» – 2