سینما


از طرح جلدهای خوب 2

 

cahiers702

بعضی از طرح‌جلدهای کایه در این چندسال اخیر خیلی خوب بوده‌اند. الان که دارم این چند جمله را می‌نویسم هنوز سایت مجله، شماره‌ی جدید (ژوئیه و اوت 2014) را اعلام نکرده، اما تصویر اسکن‌شده‌ی جلدش (با عنوان: نور) را در فضای مجازی دیدم. چنین طرح‌هایی مرا به این فکر می‌اندازد که برای این‌که یک مجله مجله‌ی فیلم شود، لازم نیست حتما قابی از یک فیلم یا عکسی از یک فیلمساز یا بازیگر روی جلدش کار کند.

 


به بهانه‌ی «ایدا» 9

 

ایدا، پاول پاولیکوفسکی (2013)

ایدا را در یک عصر تابستانی دیدم. آفتاب پهن شده بود روی سنگفرش پیاده‌روهای آخرین روز هفته. مردم زیر سایه‌بان کافه‌ها روی صندلی‌های چوبی و حصیری لمیده بودند و از جرعه‌های خنک نوشیدنی و دود سبک سیگار لذت می‌بردند. پیاده‌روها را قرق کرده بودند. در چنان بهشت روشنی که پیش پایم در هوای آزاد دراز کشیده بود، پناه بردن به سالن تاریک، ناشکری بود. برخلاف سینماهای بزرگ زنجیره‌ای، این سینما آنقدر گم بود که به هوای پیدا کردنش چندبار از جلوی درش رد شدم بدون آنکه متوجه‌اش شوم. دست‌آخر فهمیدم باید اول وارد یک داروخانه شوم، بعد راه‌پله‌ای را پیدا کنم و بالا بروم. بلیط خریدم. کنجکاو شدم ترانسفورمرز: عصر انقراض را هم بیایم در همین سینما ببینم. از پیدا کردن سینمایی که دو فیلم با دنیاهایی تا این‌حد متفاوت را در خود جا می‌دهد، دلم غنج رفت. سالنِ ایدا روبروی باجه بود. به دلم افتاده بود که برای دیدنِ این فیلم سیاه‌وسفید، مهمان یک سالن خالی خواهم بود. سالن پر بود.

ارتباط پبدا نکردن من با فیلم از همان اولین نماها شروع شد. پشت این قاب‌های مرعوب کننده با این همه فضای خالی چه می‌تواند باشد؟ هیچی نبود. نه اینکه ایدا فیلم «بد»ی باشد. هر آدم بی‌غرضی که سرسوزن علاقه‌ای به عکاسیِ سیاه‌وسفید داشته باشد از دیدنش کیف می‌کند. هر دل سنگی که برایش از کشتار یهودی‌ها در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوم خاطره بگویی، نرم می‌شود. خب که چه؟ این سوال ظاهرا موذیانه اما واقعا ساده‌ای‌ست که فیلم‌هایی از جنس ایدا، با قبای سینمای هنری به تن و قطار جایزه‌ها به دست، در پاسخ به آن می‌مانند.

خواهر◦ آنا (در آستانه‌ی راهبه شدن) به ایدا (در آستانه‌ی کشف دنیا) تبدیل نمی‌شود. (نامِ) فیلم ادعا می‌کند شده. مشکل همین‌جاست. خواهر◦ آنا یک مورد تاریخی‌ست؛ سوا از اینکه واقعی باشد یا نباشد. نمونه‌ای‌ست از خیل کودکان یهودی که والدین را در جنگ از دست دادند و خود معجزه‌آسا جان به‌در بردند. آنا از دنیای اخبار روزنامه‌ها و رسانه‌هاست. ایدا اما یک پرسوناژ است. اصلاح می‌کنم: قرار است باشد. یک انسان با پوست‌وگوشت از دنیای سینما. تبدیل مورد به پرسوناژ، با فیلمنامه‌ی رُبوتیک و شخصیت‌پردازی رُبوتیک، شدنی نیست. این‌را سرژ دنه به ما می‌گوید. آنچه من روی پرده دیدم، عروسک بی‌روحی بود (معصوم، بله، اما بی‌روح) که به‌وضوح می‌شد نخ‌هایی که دست و پا و سر و بدنش را تکان می‌داد، دید. باز هم به آن جوانک نوازنده که موزیک جَز و نوای جان کولترِین را در فیلم دمید. مثلا نگاه کنید به صحنه‌ی رقص. انگار آنجا هم کارگردان دارد چارچشمی همه‌چیز را می‌پاید تا چیزی از دست در نرود. رقصیدن فرصتی‌ست مغتنم برای هر فیلم (و از کف‌رفته در این فیلم) تا حرف‌های ناگفتنی را بزند، تا حس‌های نشان‌ندادنی را منتقل کند. رقصیدن، خوردن و آشامیدن دور میز، نشستنِ دو شخصیت کنار هم در سکوت. خُرده‌رخدادها (micro-events به‌تعبیر کنت جونز) اتمسفر را می‌سازد، اتمسفر انسان را، انسان سینما را.

وقتی ایدا وارد طویله شد و آن نقاشی روی شیشه را دید. دو خانم در ردیف پشت سر من پچ‌پچ کردند آها ببین این همان ویترای است که واندا (خاله‌ی ایدا) تعریف کرده بود. خوشحال بودند که مُزد خوب خواندنِ زیرنویس‌ها را گرفته‌اند. وقتی جمجمه‌ی پسرکِ به‌قتل‌رسیده‌ی واندا از زیر خاک درآمد و مادرش آن‌را در آغوش گرفت، همان دو خانمِ پشت سر، به‌وضوح و از زور گریه، فین‌فین می‌کردند. اشک می‌ریختند بر این‌همه سبعیت. ایدا یک فیلم هنری‌ست، بله، اما رُبوتیک است.

بیرون زدم. زهر آفتاب گرفته شده بود. کافه‌ای را که از قبل نشان کرده بودم پیدا کردم. رفتم روی تنها صندلیِ خالیِ توی پیاده‌رو، سینه‌کش آفتاب نشستم. قهوه سفارش دادم. تا بیاید، با خودم فکر می‌کردم فرصت بعدی کی است تا بروم ترانسفورمرز را ببینم.

 

 


کارت پستال‌هایی از سینما: دائینای دو رگه

دائینای دو رگه، ژان گرمیون (1931)

دو دهه‌ی 30 و 60 را مهمترین دهه‌های تاریخ سینمای فرانسه می‌دانند. دائینای دو رگه از درخشان‌ترین فیلم‌های دهه‌ی 30 است،  این‌را حتا همان 50 دقیقه‌ای که از نابودی کامل جان به در برده هم تایید می‌کند.


10 نقصان سینمای مؤلف 8

10Tares-mmansouri-1

10 نقصان سینمای مؤلف، نام پرونده‌ای بود که در شماره‌ی دسامبر 2012 در کایه دو سینما چاپ شد و بحث‌های زیادی را برانگیخت. این پرونده را پیشتر به همراه محمدرضا شیخی، سوفیا مسافر و فرید اسماعیل‌پور برای فصلنامه‌ی سینما و ادبیات ترجمه کرده بودیم. یک نسخه‌ی پی.دی.اف از آن طراحی شده که از لینک زیر قابل دریافت است:

10Tares-mmansouri


نگاهی به اولین نیمه‌ی سال 2014 8

سال جاری میلادی به نیمه رسید. شش ماه گذشت. شش + یک فیلم را می‌خواهم نام ببرم که امسال (در موقعیت جغرافیایی من) اکران عمومی شدند و بیشتر از آن‌های دیگری که فرصت دیدن‌شان را تا این‌جا داشته‌ام، مرا در دنیای‌شان شریک کرده‌اند. بیشتر لمس‌شان کرده‌ام. بیشتر با من زیسته‌اند. ترتیب‌شان، کم‌وبیش همان ترتیب اهمیت‌شان برای من است. ترتیبی که مثل هرچیز دیگری، در خلال سال درحال عوض شدن خواهد بود. فیلم‌هایی اضافه خواهد شد. فیلم‌های دیگری که امکان دیدن‌شان روی پرده میسر نبوده است. فیلم‌هایی کم خواهد شد. تا 10 پیشنهاد من برای امسال آرام‌آرام شکل بگیرد.

یک

زیر پوست، جاناتان گلیزر (2014)

یکی از شگفت‌انگیزترین و غریب‌ترین‌های امسال. آن «غرابت»ی که در فیلم تولد (2004) برخاسته بود و فروکش کرده بود، در فیلم تازه چنان اوجی می‌گیرد که قادر است به نظاره‌ی سینما (و انسان) بنشیند؛ همان‌طور که اسکارلت جوهانسن در قامتِ ونوسِ برهنه دربرابر آینه، محو تماشای خود می‌شود. آن صحنه‌های شگفت‌انگیزِ به‌دام افتادنِ مردان در مایع سیاه، در ذهن سینمای امسال نقش خواهد بست، و در ذهن ما. و البته این بخشی‌ست کوچک از کار بزرگ گلیزر در زیر پوست.

دو

حسادت، فیلیپ گَرِل (2013)

بحث بر سر یکی از مهم‌ترین سینماگران معاصر فرانسه است. آن‌را موکول کنیم به فرصت‌هایی مفصل‌تر، در نشریات امسال.

سه

ونوس در خز، رومن پولانسکی (2013)

از ونوس نام بردیم. این‌جا ونوس نه در قامتِ جوان و زیبای جوهانسن، بلکه در قواره‌ی زن لَوَندِ پابه‌سن‌گذاشته‌ای پا به سن می‌گذارد. یک سن. دو بازیگر. آن آینه‌ی تمام قد در زیر پوست، بدل می‌شود به آینه‌ی دستیِ کوچکی که تنها لب‌های ونوس را حین مالیده شدنِ رُژ، به سمت ما منعکس می‌کند. همین حداقلِ متریال برای پولانسکی کافی‌ست تا فیلم/تئاترِ سرشار از زندگی‌اش را خلق کند.

چهار

گراند هتل بوداپست، وس اندرسون (2014)

یک فیلم شگفت‌انگیز و پرانرژیِ دیگر از وس اندرسون. جایی که عشق به سینما و معماری و فانتزی به ملاقات هم می‌روند.

پنج

باد برمی‌خیزد، هایائو میازاکی (2013)

وداع با استاد انیمیشن‌سازی. هم بیوپیک (فیلم زندگی‌نامه‌ای) است، هم اتوبیوگرافیک و هم برشی‌ست از مهم‌ترین بخش تاریخِ معاصر ژاپن. نقدی بر آن‌را برای فیلمخانه‌ی تابستان ترجمه کرده‌ام.

شش

پسران نیوجرسی، کلینت ایستوود (2014)

کلینت ایستوود برمی‌خیزد. داستان یک گروه موسیقی و فراز و فرودهای آن دست‌مایه‌ای‌ست برای این سینماگر 84 ساله تا همچون میازاکی، اما در دنیایی دیگر و با زبان و دغدغه‌هایی دیگر به نظاره‌ی خود و برشی از کشورش بنشیند. پروژه‌ی عظیمی که رابرت آلتمن در نشویل (1975) به سرانجام رساند – بدون آن‌که قصد مقایسه‌ای درکار باشد – در دستان کلینت ایستوود مقیاسی کوچک‌تر و شخصی‌تر به خود می‌گیرد؛ و البته با سَیلانِ سرخوشی و پاسداشت زندگی و جوانی. آیا این درست است که برخی سینماگران هرچه پیرتر می‌شوند، زندگیِ بیشتری در کارهای‌شان جریان پیدا می‌کند؟

هفت

خوشی‌ات پاینده باد، دُنی کُته (2014)

دُنی کُته دور-و-برش را در همین زمان حال به نظاره می‌نشیند. اگر جاناتان گلیزر در زیر پوست در بعضی صحنه‌ها دکور را به صفر (!) کاهش می‌دهد، دُنی کته در این فیلم هم مثل حکایت حیوانات (2012) عوامل ساخت فیلم را به چیزی نزدیک به صفر فرو می‌کاهد تا سینما خود از دلِ زندگیِ «روزمره» به سخن درآید. پیشتر این یادداشت را برایش نوشته‌ام (+).


جوان و زیبا 2

جوان و زیبا، فرانسوا اُزُن، 2013

یک دلیل دیگر برای ناامیدی از سینمای این چند سال اخیرِ فرانسه (بله، استثنائاتی معدود و به‌غایت تحسین‌برانگیز هم هستند). نمی‌خواهم وارد صحت‌وسقم این بحث تاریخی شوم که آیا اصولا سینماگران فرانسوی نسبت به همتایان آمریکایی‌شان قصه‌گوی خوبی هستند یا نه (ناگهان یاد یک استاد قصه‌گوییِ پیش از موج‌نو افتادم: ژان گرِمیون)، اما چیزی که درمورد جوان و زیبای فرانسوا اُزُن باید بفهمیم را خودش درست در همان سکانس افتتاحیه کف دست‌مان می‌گذارد: داریم از داخل یک دوربین، مانکن زیباروی فرانسوی (مارین وَکت در نقش ایزابل) را در حال حمام آفتاب کنار دریا دید می‌زنیم. فرانسوا اُزُن همه‌چیز برای ساخت یک فیلم خوب در اختیار داشته: یک بازیگر زیبا، موضوعی بحث‌برانگیز (تن‌فروشی یک دختر 17 ساله از طبقه‌ی متوسط بدون نیاز مالی) و شهر پاریس! ولی او تنها به دید زدن از دور قناعت کرده است. دل‌خوش بودن به میزانسن‌های شیک و طفره رفتن از تبدیل موضوع فیلم (سکسوالیته نزد دختری درآستانه‌ی استقلال سنی) به یک «مسأله»ی انسانی و سینمایی، منجر شده است به تداوم مکانیکیِ سکانس‌ها و پشت هم آمدنِ چهار فصلی که حتما باید یک میان‌نویس آن‌ها را به اطلاع‌مان برساند (تابستان، پاییز، زمستان و بهار).