مسعود


شهر ما خانه ما 4

سردر پارک شهر بستک، مهندسان مشاور ارگ بم کرمان،مدیر طرح: شهاب الدین ارفعی

طراح: مسعود منصوری، عکس: شهاب الدین ارفعی

یکم

شعار “شهر ما خانه ما” هم از آن حرف هاست که می شود ساعت ها درباره اش حرف زد، کتاب نوشت و به شیطنت مخترع آن خندید. احتمالا اولین بار یک شهروند خوب که خیلی صریح و حتا کمی بد دهن بوده است، سر راهش یک شهروند خیلی بد را دیده که داشته در روز روشن در شهر زباله می ریخته است. پس بنا به وظیفه، لب به ارشاد لسانی می گشاید: “اوهوی! توی خونه خودت هم اینجوری آشغال می ریزی، ایک بیری؟” از قضا و بر اساس جبر فیلمنامه، مخترع خوش ذوق این شعار، ماجرا را از نزدیک می بیند و برای حفظ و گسترش فرهنگ شهروندی، “شهر ما خانه ما” را به شهرداری پیشنهاد می دهد. پس واضح و مبرهن است که این شعار یک شعار “سلبی” است نه “ایجابی” یعنی آن کاری را که در “خانه” ات نمی کنی در “شهر” هم نکن. آن طور که روانشناس ها برایم توضیح داده اند، همین “سلب” باعث ایجاد “فقدان” می شود که گویا خیلی چیز بدی است. از آنجا که شهروندان ما کلا می توانند برای همه چیزهای بد راه حل پیدا کنند، جوهر نامیمون این شعار را در ناخودآگاهشان اینطوری عوض کردند: “در شهر جوری رفتار کن که بقیه فکر کنند در خانه ات هم همانجور رفتار می کنی” یا به عبارت ساده تر “حالا چه کاریه؟ تو خونه هر جور دوست داری باش، تو شهر هم حالا دو دقیقه تحمل کن تا برسی خونه!” اما این راه حل هوشمندانه، موضوع را به طرز خیلی بدی، پیچیده کرد طوری که این بار جامعه شناس ها دست به کار تحقیق و مطالعه شدند و آخر سر اعلام کردند که چه نشسته اید که “حوزه عمومی” از دست رفت و شهروندان ما چاره ای جز محصور کردن خودشان در “حوزه خصوصی” ندارند. معماران هم که طبق معمول داشتند در خلسه سیر و سلوک می کردند، سری تکان دادند یعنی : آه! که این طور! پس بگو ما چرا هر پروژه ای که می سازیم مجبوریم دور تا دورش نرده و حصار بتنی و فلزی مسلح به شوک الکتریکی و مین ضد نفر پیش بینی کنیم. حالا فرقی هم نمی کند که این پروژه یک منزل مسکونی باشد یا ساختمان دولتی یا دانشگاه و یا حتا پارک!

دوم

قربان خدا بروم که همه چیز را از این کافرهای اجنبی گرفته است مثلا همین شعور و غیرت را. بدبختها هنوز نمی دانند که بابا “خانه” آدم حسابش از “شهر” جداست. مرد و زن همانجور که در چاردیواری خودشان لباس می پوشند در کوچه و خیابان هم همان جوری می گردند. یا از این بدتر هنوز نمی فهمند که آدم “منزل”ش را بیرون و جلوی چشم هزارتا نامحرم نمی بوسد! شهرشان که دیگر نگو و نپرس. همه چیزش با همه چیزش قاطی است. نه دیواری نه حتا نرده ای که آدم تکلیفش را بداند کجا پیاده رو تمام می شود کجا مثلا ساختمان شهرداری یا دانشگاه یا حتا رستوران شروع می شود. معماران فرنگی هم که بدتر از نمونه های وطنی، اهل پیچاندن هستند. نشان به آن نشانی که آدم هیچ سردر شاخصی نمی بیند که همچین کل شهر را تحت تاثیر قرار بدهد. خلاصه در بلاد کفر آدم به شدت کمبود شعار “شهر ما خانه ما” را با پوست و گوشت لمس می کند.


مردن مثل یک خدا 3

از انسانها و خدایان

به ندرت پیش می آید که بدون پیش زمینه به دیدن فیلم یا هر اثر هنری دیگری برویم. گاهی این نام کارگردان است که پیش داوری ما را شکل می دهد، گاهی بازیگران آن، گاهی تبلیغات  و شاید از همه مهمتر جوایزی که آن فیلم گرفته پیش آگاهی ما را شکل می دهد. جایزه بزرگ (Grand Prix) جشنواره کن اگر چه به پر زرق و برقی اسکار نیست، اما برای مخاطبان جدی تر سینما، چه بسا گرانبهاتر باشد.

فیلم فرانسوی “از انسانها و خدایان” به کارگردانی “زَویه بووا” با جایزه کن 2010 مورد تشویق قرار گرفت هر چند اسکار بهترین فیلم خارجی را به فیلم “در دنیایی بهتر” واگذار کرد. جالب آن که هر دو فیلم را می توان به نوعی فیلمهایی “اخلاقی” دانست. “از انسانها و خدایان” بر اساس رویدادی واقعی است و شاید برای “ما” که از پروپاگاندای حکومتی ذله ایم، تصورش راحت نباشد که بتوان در وصف “شهادت” اینطور هنرمندانه سخن گفت. “ماندن” و “مردن” یا رفتن و ناتمام گذاشتن راهی که برگزیده ایم؟ این سوال اساسی فیلم است.

هشت کشیش فرانسوی در دهکده کوچکی در الجزایر زندگی می کنند. بهشتی که زیبایی اش فقط منحصر به چشم اندازهای بدیعش نیست، چیزی که بیشتر به چشم می آید دوستی عمیق مردم مسلمان است  با اهالی صومعه که به نوعی نقطه اتکایشان محسوب می شوند.

 

کشیش پزشک در میان مردم، منبع عکس

یکی از این برادران، برادر “لوک” پزشک است که به قول خودش روزی صد و پنجاه بیمار را می بیند و در انبانش حتا کفش هم پیدا می شود برای بیماران. انگار از روز اولی که این دهکده وجود داشته، این صومعه هم بوده. سکانس ختنه سوران یکی از کودکان روستا، موقعبت جالبی است که در آن “کریستین”، رییس کلیسا هم با قیافه جدی اش دارد با آهنگ عربی دست می زند و بعد در اتاق اصلی، همراه بقیه به تلاوت قرآن گوش می دهد. جالب این که “انشاالله” از تکیه کلام های اوست که در پایان نوشته هایش هم به خط عربی آن را به کار می برد.

 

کشیش ها در جشن اهالی روستا، سمت راست پزشک و سمت چپ همانی است که دست می زد! منبع عکس

حالا دامنه درگیری های دولت با شورشیان اسلامگرا (دهه نود میلادی) به این بهشت آرام هم کشیده شده و مامور دولت هم، شفاهی و کتبی از آنها خواسته الجزایر را ترک کنند، خوب دیگر درنگ برای چه؟ ترک کردن محل ماموریت، منطقی ترین کاری است که به ذهن هر آدم “عاقل”ی می رسد، بخصوص وقتی اصولا وطنت هم جای دیگری باشد. اما در جریان فیلم حتا اعضایی که بر خلاف “کریستین”، ماندن را خودکشی می دانند هم متقاعد می شوند که بمانند. در تاریخ سینما، نمونه درخشانی را سراغ داریم از مردی که یازده مخالف را در طول فیلم متقاعد می کند که ممکن است رای شان اشتباه باشد. اتفاقا آنجا هم مساله مرگ و زندگی بود: تشخیص مجرم بودن یا نبودن یک متهم توسط دوازده عضو هیات منصفه. فیلم “12 مرد خشمگین” از بهترین کارهای “سیدنی لومت”:

 

رای گیری هیات منصفه، “12 مرد خشمگین” به کارگردانی “سیدنی لومت”،  1957، منبع عکس

اما اینجا داستان کاملا متفاوت است. اعضای مخالف نه در بحث و جدل منطقی، که بر پایه منطق درونی فیلم است که ماندن به قیمت مرگ را انتخاب می کنند:

 

رای موافق همه برای ماندن و پذیرش تلویحی مرگ، منبع عکس

همان طور که “ایزابل زریبی” در شماره 659 مجله “کایه دو سینما” درباره این فیلم می نویسد، زیبایی شناسی پلان های داخلی فیلم را باید در نقاشی های هلندی قرن هفدهم ریشه یابی کرد. در آن دوره شهرنشینان متشخص هلند شمالی پروتستان، دوست داشتند با اونیفورم مخصوص و در جمع هیات های دولتی به تصویر درآیند و نقاشانی مثل “فرانس هالس” استاد این کار شده بودند:

 

Regents of the old men’s almshouse Frans Hals

 

کشیش ها در حال خواندن سرود مذهبی

“هالس از آغاز فهمیده بود که چگونه روح یک مجلس بانشاط را منعکس کند و به یک چنین جمع تشریفاتی حیات بخشد، بی آنکه از این نکته غافل گردد که هر کدام از اعضا باید چنان طبیعی تصویر شوند که تماشاگر احساس کند که قبلا آنها را در جایی دیده است.”/ارنس گامبریچ، تاریخ هنر، ترجمه علی رامین، نشرنی 1380

در این نوع ترکیب بندی، یکدست بودن پوشش و خنثی بودنش از نظر رنگ، کمک می کند تا چهره ها متمایز شوند و در کنارهم نقاط شاخص قاب را شکل دهند. نقاش هلندی دیگر این دوره، “یان ورمیر” است که یک نسل بعد از “رامبرانت” به دنیا آمد. سینما دوستان او را با بازی “کالین فرث” در فیلم “دختری با گوشواره مروارید” به یاد می آورند. او نقاش پروسواسی بود که سوژه بیشتر آثارش به جای چهرهای شاخص شهر یا اساطیر، آدمهای تنهایی اند که در یک اتاق به کاری روزمره مشغولند و نور از پنجره کنار سوژه وارد قاب می شود:

 

زن در حال وزن کردن مروارید، یان ورمیر، منبع عکس

تردید در ماندن یا رفتن، منبع عکس

“از انسانها و خدایان” فیلمی است بدون موزیک متن. تعجبی هم ندارد که با این همه نیایش آوازین، نیازی به آن احساس نشود. اگر سکانس جشن دهکده و اجرای زنده موسیقی اهالی در آن را کنار بگذاریم، تنها در یک سکانس، صدای موسیقی می شویم. در مهتمرین سکانس: شام آخر.

 

شام آخر، لئوناردو داوینچی، منبع عکس

این سکانس بی شک مهمترین سکانس فیلم است اما اینجا دیگر خبری از مسیح و حواریون نیست. انگار اینجا دیگر همه یکنفرند. برادر “لوک” پزشک، کاست را میگذارد تا این صحنه بدون موزیک همراهی نشود و چه موزیکی گویاتر از “دریاچه قو” چایکوفسکی؟

دریاچه قو

همه شادند از پذیرش سرنوشت. دوربین چهره تک تک آنها را در قاب می گیرد تا خندیدن و گریستنشان را ببینیم. نکته شومی در این کلوزآپ هاست که آدم دلش می ریزد: پلان ها از گردن به بالا کات شده اند. بعدتر و در نوشته پایانی فیلم می خوانیم که کشیش های گروگان گرفته شده توسط “جماعت اسلامی مسلح”، پس از ناکامی مبادله با زندانیان این جماعت در فرانسه، گردن زده شدند.

 


لبه عکس و فیلم

عکس و فیلم چه چیزی را روایت می کنند؟ مرز بین عکاسی و سینما کجاست؟ سینمای تجربی و مستند کجا راهشان از هم جدا می شود؟ اصلا چرا راه دور برویم، به عکس زیر نگاه کنید:

Untitled                                                                        Sharon Lockhart, 2000

نظرتان چیست؟ حالا لطفا عکس های زیر را ببینید:

Pine Flat Portrait Studio – Mikey, Sierra,                  Sharon Lockhart,  2005

Untitled                                                                                 Sharon Lockhart, 1996

“شارون لاکهارت” عکاس و فیلمساز تجربی  47 ساله آمریکایی از هنرمندان صاحب نام چند دهه اخیر و پیرو سنت  ساختارگرایان دهه های 60 و 70 به شمار می رود. او در فضای بین موقعیت های روزمره اجتماعی و اجراهای تئاتری کار می کند. “لاکهارت” در عکس های پرتره اش، روی تنش بین واقعیت و نمایش تاکید می کند. سوژه های او با ژست دقیق در زیر نور داخلی، کشمکش بین صراحت و ابهام را ایجاد می کنند/ Uta Grosenick & Burkhard Riemschneider, ART NOW, Taschen

عکس ها و فیلم های “شارون لاکهارت” را باید در کنار هم  دید و تفکیک آنها ارتباط با اثر را دشوارتر می کند. اصلا گاهی هر دو رسانه در یک پروژه کنار هم قرار می گیرند. مثلا در فیلم و مجموعه پرتره های Pine Flat ، سال 2005، که درباره بچه های جمعیت سیصد نفره ای است که در منطقه اطراف دریاچه ای به همین نام در کالیفرنیا زندگی می کنند.

 Pine Flat, still frame                                                          Sharon Lockhart, 2005

Pine Flat, still frame                                                          Sharon Lockhart, 2005

هنرمند با صرف  سه سال وقت، با رفت و آمد به این منطقه، خود را به مردم آن نزدیک می کند. این فیلم، کودکان را در حال فعالیت هایی مثل بازی، مطالعه و شکار، در زمینه فوق العاده زیبای طبیعی به تصویر می کشد. گاهی “لاکهارت” بچه ها را کارگردانی می کند، گاهی هم کار به صورت بداهه پیش می رود. در خلال فیلم، کارگردان به تعامل با کودکان و خلوت آنها دست می یابد که بخشی از آن، نتیجه  ساده کردن روند کار است: فیلمساز عوامل صحنه را حذف می کند و با کمک یک تکنسین صدا، خودش فیلمبرداری را انجام می دهد. در نتیجه مرز بین هنرمند و سوژه، کمرنگ می شود/ HARVARD FILM ARCHIVE

فیلم Lunch Break ، محصول 2008، مثال دیگری است از کمرنگ شدن مرز عکس و فیلم در کارهای این هنرمند. تمام این فیلم 75 دقیقه ای در یک شات، در راهرو محلی صنعتی (Bath Iron Works) و در ساعت ناهار کارگران، فیلمبرداری شده است. اگر فیلم وسترن “نیمروز“، محصول 1952، به کارگردانی “فرد زینه مان” را به یاد داشته باشید، در آنجا مدت روایت فیلم و مدت نمایش آن تقریبا یکسان بود. یعنی در 85 دقیقه فیلم، ما شاهد تقریبا 85 دقیقه از زندگی قهرمان داستان بودیم. تکنیک نمایش حرکت آهسته در فیلم Lunch Break باعث شده که مدت نمایش فیلم عملا طولانی تر از مدت فیلمبرداری آن باشد! این موضوع و پرهیز از کات (فیلم “طناب” هیچکاک را یادتان هست؟)، فیلم را شبیه به زوم کردن در یک عکس کرده است. بخشی از آن را ببینید:

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=PR_ozZDSrzg]

فیلم Teatro Amazonas ، محصول 1999، که در سالن اپرایی به همین نام در برزیل فیلمبرداری شده، عجیب آدم را یاد فیلم “شیرین” کیارستمی می اندازد. تمام نیم ساعت فیلم، یک دوربین ثابت روی صحنه، جمعیتی را نشان می دهد که در یک سالن، مشغول تماشای یک اپرا هستند بدون آنکه ما چیزی را که آنها تماشا می کنند، ببینیم!

Teatro Amazonas ,still frame     Sharon Lockhart, 1999

مصاحبه با “شارون لاکهارت” را اینجا ببینید:

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=MkX0OixS8W4]


شورش بی دلیل 2

حالا همیشه هم این طور نیست که همه بزرگان از کودکی و نوجوانی روی پیشانی شان نوشته شده باشد که روزی دنیا را تکان می دهند. خیلی غصه نخورید و فکر نکنید که عمرتان تباه شده و دیگر فرصت  شورش علیه معیارها و ثبت شدن در تاریخ را از دست داده اید. “پل سزان” را می گذاریم کنار، چون هم از بچگی کلاس نقاشی می رفت و هم بابایش خیلی پولدار و مهربان بود. آنقدر که وقتی “پل” به تشویق “امیل زولا” دانشکده حقوق را علی رغم میل پدرجان به قصد پاریس و ادامه جدی نقاشی ترک کرد پول تو جیبی اش که قطع نشد هیچ، بعدها هم کلی پول به ارث برد.

ورق بازها، پل سزان

خوب پس بدون “سزان”، از مثلثی که ارنست گامبریچ به عنوان پایه گذاران جنبش مدرنیسم نام می برد می مانند: “ون سان ونگ گوگ” و “پل گوگن”. حدس می زنید این عزیزان که دوستان نزدیکی هم بودند، از چند سالگی نبوغشان را بروز دادند؟ خوشبختانه هیچ قابله ای گزارش نکرده که آنها وقتی از بدن مادر جدا می شدند تابلوی نقاشی همراهشان بوده است. راستی حالا که اسم این دو به میان آمد، این لینک را هم بخوانید ظاهرا ممکن است “ون گوگ” خودش، گوش خودش را نبریده بلکه “گوگن” در یک درگیری خشن این زحمت را کشیده است. گفتم این ها دوستان نزدیک بوده اند؟

خودنگاره، ونسان ون گوگ

متاسفانه “ون گوگ” بچه پولدار نبود اما برادرش “تئو” آنقدر مرام داشت که وقتی “ونسان” تازه در سن 27 سالگی دلش خواست نقاش بشود، هزینه هایش را قبول کرد. اگر سن شما از 27 سال بیشتر است دو راه برای مقابله با افسردگی دارید: اول این که هی به خودتان بگویید که این دوست نقاش ما مهمترین تابلوهایش را در چند سال و چند ماه پایانی عمر 37 ساله اش کشیده است. راه دوم هم “پل گوگن” است.

زنان تاهیتی، پل گوگن

این که آدم یک شغل خوب مثل معاملات بورس با درآمد مکفی داشته باشد تازه عیال وار هم باشد، بعد نزدیک های چهل سالگی همه چیز را به خاطر نقاشی ول کند، شما چه فکری درباره اش می کنید؟ من که اسم این کار را می گذارم “شورش بی دلیل”! بعضی ها هم حس می کنند او آدم پلیدی بوده مثلا خانمی که به یکی از تابلوهای او در گالری ملی واشنگتن دی سی مشت کوبید، کمتر از یک ماه پیش اینجا.

حالا اگر هنوز احساس افسردگی می کنید یا سنتان از این عدد و رقم ها بیشتر است، فعلا راه دیگری به ذهنم نمی رسد. اگر خودتان پیدا کردید لطفا به صورت “کامنت” به من هم بگویید.

پانوشت
شورش بی دلیل، نام فیلمی از “نیکولاس ری” با بازی “جیمز دین”، 1955

روز معمار و یک آرزو 1

نه معماری جذاب ترین حرفه دنیاست و نه معماران تافته جدابافته ای هستند. از شروع آن حرفها و حکایت ها حالا پانزده سال می گذرد، فقط کمی کمتر از نیمه عمرم تا حال. حالا همه آن  شورها و شیطنت ها، دست انداختن سال پایینی ها و دست گرفتن برای رشته های دیگر، بیشتر یک خاطره خوب است.

جذاب است، حداقل به نظر شخصی من. قدم زدن در نوع خوبش، تجربه ای است یگانه. مثل دیدن یک فیلم خوب در سالن تاریک سینما. نوع خوبش ارزشمند است و قابل احترام حتا اگر جاودانه نباشد. به سه دلیل نوستالژیک، این حرفه از نگاه من ارزشمند است:

دلیل اول:

هوشنگ سیحون

دلیل دوم:

کامران دیبا

و دلیل سوم:

نادر اردلان

این دلایل به یک عصر طلایی در معماری معاصر ایران تعلق دارند که با یک انفجار بزرگ طومارش درهم پیچیده شد. حالا پرکارترینشان نادر اردلان است که در حاشیه جنوبی خلیج فارس فعالیت می کند. صحبت از آن دوران حوصله دیگری می خواهد، عجالتا می توانید اینجا مصاحبه اخیر هوشنگ سیحون را ببینید، اینجا وب سایت کامران دیبا و اینجا وب سایت نادر اردلان را.

و اما آرزو

برنده شدن در مسابقات معتبر بین المللی و تاثیر گذار بودن در این حرفه، نه در توان من است و نه آرزویش را دارم. آرزویم خیلی کوچکتر و برای خودم خیلی بزرگتر از آنهاست. قبلش می خواهم از مهندس “یونس خردمند” عزیز تشکر کنم که شروع کار حرفه ای ام با او بود و مهندس “شهاب الدین ارفعی” که اعتمادش به من، طراحی پروژهای مختلف در هرمزگان دوست داشتنی ام را به همراه داشت. از هتل و مسکونی و آموزشی و مذهبی و تجاری های ریز و درشت تا کتابخانه مرکزی بندرعباس. کوچکترین این پروژه ها، برای من اتفاقا دوست داشتنی ترین شان است. یک مجتمع فرهنگی در زادگاه اجدادی ام: فین، شهری کوچک در نزدیکی بندرعباس.

مجتمع فرهنگی فین

مجتمع فرهنگی فین

آرزویم این نیست که این پروژه خوب اجرا شود، چون می دانم که احتمالش خیلی کم است. حتا این نیست که اسمی از من در جایی از آن باشد، چون حتا نام مشاور هم به نام مشاور دیگری تغییر کرده! در آخرین دیدارم از این شهر، متوجه شدم:

نام درست مشاور: مهندسان مشاور ارگ بم کرمان

ساده انگاری است اگر فکر کنم مثلا بتن های نمایان این پروژه خوب از کار دربیاید.

آرزویم این است: روزی در این شهر پروژه ای را طراحی کنم، حتا شده به هزینه خودم اجرایش کنم. پروژه ای که عام المنفعه باشد، یک جایی برای آموزش یا درمان. پروژه ای که بتوانم به آن افتخار کنم.

راستی روز معمار بر همه دوستداران آن مبارک باد.


شارل آزناوور 1

Charles Aznavour

از آن خواننده هایی است که پرکار بودنشان به اندازه کیفیت کارشان تحسین برانگیز است. این که در آستانه نود سالگی (متولد 1924) هنوز یک نفر قبراق و سرحال از نوآوری در کارهایش بگوید و مشغول ضبط آلبوم تازه اش باشد، آدم را سر شوق می آورد. آن هم کسی با چنین کارنامه رشک برانگیزی: بیش از هزار ترانه به زبانهای فرانسوی، انگلیسی، ایتالیایی، اسپانیولی و…، برگزاری کنسرت با غولهای خوانندگی دنیا، بازی در فیلمهای سینمایی مختلف از جمله  “به نوازنده پیانو شلیک کن” به کارگردانی “فرانسوا ترفو” و از همه مهمتر (نظر شخصی من) این که در فرانسه به دنیا آمده باشی و همه تو رو فرانسوی بدانند اما به عنوان قهرمان ملی کشور اجدادی ات (ارمنستان) انتخاب شوی(2004) و مجسمه ات را آنجا نصب کنند، نه فقط به خاطر اعتبار هنری ات که به خاطر کمک های انسان دوستانه ات به این کشور هم.

“شاهنور آزناواریان” معروف به “شارل آزناوور” با همان انرژی و احساسی می خواند که وقتی برای اولین بار در سن نه سالگی به روی صحنه رفت.

منبع

یکی از ترانه های معروفش “کولی” است ( La bohème ) :

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=XI9JdscNg8o]

اجرای دیگری از همان ترانه :

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=Oj-3hk2L7MQ&feature]

یکی دیگر از کارهای خوبش “مرا با خود ببر” است ( Emmenez moi ) :

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=NqouQ1o1mUo]

او آخرین آلبومش را با ارکستر جز “کلیتون-همیلتون” خوانده که گزارشی از آن را می توانید ببینید:

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=TquVXCxq9qA]


اگر تو نبودی…

Joe Dassin

وقتی در دهه هفتاد میلادی آلبوم هایش در صدر ترانه های فرانسوی زبان بود، کمتر کسی به این موضوع توجه می کرد که او یک نیویورکی است.  “ژو دسن”، پسر “ژول دسن” کارگردان و “بئاتریس لونر” ویولونیست، در عمر کوتاهش (1980-1938)، ترانه های زیادی را اجرا کرد که هنوز دلنشین و دوست داشتنی اند. به خصوص در دوره ما که جریان ” پاپ “، دیگر نه متنش قابل اعتناست و نه موسیقی اش .  یکی از معروفترین ترانه های او عاشقانه ای است به نام: “اگر تو نبودی” (اولین ویدئو).

برای دیدن ویدئو های زیر، بعد از کلیک روی تصویر، Watch on YouTube را کلیک کنید.

 

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=eyaA7fBUJME]

Et si tu n’existais pas

 

 

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=BH-7HDi58TA]

À toi

 

 

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=3i0HuNrZd6k]

Salut


برادران جبران 3

بعد از پدر پدر بزرگ، پدربزرگ و پدر، حالا نوبت سمیر، وسام و عدنان است تا این سنت خانواده “جبران” را به دنیا معرفی کنند: ساختن و نواختن “عود”. تا صدای فلسطین را به روی صحنه آورند. هر چند سمیر، برادر بزرگتر از سال 1996 به طور جدی وارد دنیای موسیقی شد، اما در سال 2004 بود که “تریو جبران” به عنوان یک گروه موسیقی تشکیل شده از سه برادر اعلام وجود کرد. صدای عود این گروه با پرکاشن یوسف همراهی می شود.

 

[youtube=http://www.youtube.com/watch?v=67XwW-aw5UQ]

وب سایت این گروه را اینجا ببینید.