سینما


نگاهی به سال 2013 – قسمت اول

 

2

هیولاها را آزاد کنید!

cahiers du cinéma©

سال 2013 به پایان رسید. چطور می‌توان حال‌وهوای سینمایش را توصیف کرد؟ ژواکیم لُپاستیه در آخرین کایه‌ی سال، این عنوان را برای جمع‌بندی‌اش انتخاب کرد : «هیولاها را آزاد کنید!»؛ اشاره به چهار فیلم برگزیده: ملاقات‌های پس از نیمه‌شب (با نام انگلیسی: تو و شبگذراننده‌های تعطیلات بهاری، غریبه‌ی دریاچه (با نام انگلیسی: غریبه‌ی کنار دریاچه) و زندگی اَدل. 2011 را با دو فیلمی به‌خاطر داریم که رو به بالا داشتند و رابطه‌ی انسان و کیهان را کاوش می‌کردند: درخت زندگی و ملانکولیا. 2012 را با فیلمی بزرگ به‌خاطر می‌آوریم که در آن کاراکس از خواب برخاست و در 10 ایستگاه، از نو زیستن را نشان‌مان داد. سالی که گذشت را با چه تصویرهایی به‌یاد خواهیم آورد؟

فهرستی که من از فیلم‌های به‌یادماندنی 2013 در ذهن دارم، می‌توانست ترکیب دیگری به‌خود بگیرد؛ هنوز امکان دیدن چندین فیلم مهم آن‌را پیدا نکرده‌ام. از جمله سه فیلم از سینمای فرانسه که به‌شدت وسوسه‌انگیز به‌نظر می‌رسند: حسادت (فیلیپ گَرِل)، نبرد سولفرینو (ژوستین تریه) و ملاقات‌های پس از نیمه‌شب (یان گونزالز). بودند فیلم‌هایی که انتظارات را برآورده نکردند: به‌سوی شگفتی. بودند فیلم‌هایی که توجه‌ها را به خود جلب کردند: گذراننده‌های تعطیلات بهاری. فیلم‌هایی که نقطه‌ی عطف تاریخ یک ملت را واسازی کردند تا دیالکتیک برابری‌خواهی و تبانی/تهدید (در جمع‌آوری رأی) را نشان دهند: لینکلن. فیلم‌هایی که ما را فراسوی زمین و زمان بردند؛ چه با ادامه‌ی سنت Space Opera : پیشتازان فضا: به‌سوی تاریکی چه با درامی جمع‌وجور و کوچک در مدار زمین: جاذبه. فیلم‌هایی که پا به سرزمین ناشناخته گذاشتند: وَجده.

از گروه سنی کودکان شروع می‌کنم. آشنایی با مجموعه‌‌ی شگفت‌انگیز انیمیشن‌های‌ کیریکو (میشل اُسِلو) را مدیون پیشنهاد پسرکم هستم. ماجراجویی‌های پسربچه‌ی آفریقایی که نشأت گرفته از افسانه‌ها و اسطوره‌های قبایل آفریقاست، و چه شباهت‌های غافلگیرکننده‌ای با قصه‌هایی که ما در جنوب ایران می‌شنیدیم! انیمیشن‌های زیادی در فقر ایده و شباهت‌های خیره‌کننده‌ی پلات بودند. مثلا توربو حلزونی بود که آرزوی پیروزی در مسابقات رالی را در سر داشت و داستی، هواپیمای سم‌پاشی، در هواپیماها می‌خواست برنده‌ی مسابقه‌ی دور دنیا شود. یکی از انیمیشن‌های خوب سال، که فکر می‌کنم من و پسرکم به یک اندازه از دیدنش لذت بردیم، دانشگاه لولوها بود. ژان فیلیپ تِسه در کایه سه ستاره به آن داد. برای کسانی که رویای سفر به سرزمین دایناسورها را دارند، فیلم پیاده‌روی با دایناسورها یکی از گزینه‌هاست.

ادامه دارد…

 


زندگی اَدل (آبی گرم‌ترین رنگ هاست) 12

 

la-vie-d-adele Le Temps©

«عجله نکن و کلمات را درست ادا کن»، این را اَدل خطاب به دانش‌آموزش می‌گوید و گویا عبدالطیف کشیشِ کارگردان خطاب به خودش. هم‌چون فیلم‌های پیشینش، زندگیِ اَدل هم یک فیلم پرحوصله است، پرجزییات. خوردن و آشامیدن و معاشقه‌های پرطول‌وتفصیل در نماهای درشت. این آخری، خوراکی بود برای مناقشه‌های فراوان درباره‌ی فیلم.

به من بگو چه می‌خوری تا بگویم کیستی

اَدل گوشی‌ست پذیرای هرنوع موسیقی – به‌جز هارد راک، راکِ «سخت» – آن‌طورکه در اتوبوس به توما می‌گوید. دهانی‌ست گشوده به هر «چیزِ» قابل خوردن. «همه‌چیز می‌خورم. حتا وقتی گرسنه نباشم هم می‌خورم». به‌جز صدف دریایی، به‌خاطر پوسته‌اش که «سخت» است. این‌را در پارک رو به اِما می‌گوید. در کافه، اولین ملاقات پس از جدایی، انگشتان اِما را با همان ولعی به دهان می‌برد که رشته‌های اسپاگتی را. آن صحنه‌های طولانیِ هم‌آغوشی‌اش با اِما، جولانگاه دیگری‌ست برای دهانِ سیری‌ناپذیرش.

آنچه خورده می‌شود، و آداب حول‌وحوش آن، دستگاهی‌ست برای اندازه‌گیریِ آدم‌ها و رابطه‌های‌شان. رابطه‌ی اَدل و دوست‌پسرش، توما، که گویا اولین تجربه‌ی عشقی اوست، فَست‌فودی‌ست. اولین قرار عاشقانه با گاز زدنِ پرشتابِ ساندویچ‌ها همراهی می‌شود. اولین نگاه‌ها و اولین کلمات به‌سرعت به اولین (و البته آخرین) هم‌آغوشی با او می‌انجامد. اِما، دختر مو آبی، نرم‌نرمک و به‌لطف قضاوقدر (دفعه‌ی اول در خیابان و دومین دفعه در بار) در نگاه‌رسِ اَدل قرار می‌گیرد. او از خانواده‌ی صدف‌های دریایی‌ست، با لیموی تازه – آدابِ امتحان کردنِ تازه بودن غذا – شراب سفید و تابلوهای نقاشیِ روی دیوار. پدرِ غایب: هنرشناس؛ میراثش برای اِما: خودساختگی، ثابت‌قدمی و غرور خدشه‌ناپذیر، چه در انتخاب گرایش جنسی‌اش چه در انتخاب حرفه‌ی نه‌چندان مطمئنش برای امرار معاش – والدین اَدل این‌را تذکر می‌دهند. در طرف دیگر، اَدل از خانواده‌ی اسپاگتی‌ست – به قول اِما: ساده ولی [با مکث] خیلی خوب! – با شراب قرمز و وِزوِز تلویزیون موقع صرف غذا. پدر اَدل: معتقد به لزوم داشتن یک شغل «واقعی». بالاخره اَدل غذای دریایی دوست دارد یا نه؟ گفته بود نه، ولی در آن مهمانی کوچک در خانه‌ی مادر اِما، دست به تجربه می‌زند و گویا نظرش عوض می‌شود. می‌خواهد معلم شود، نه آن‌که واقعا دلش بخواهد بلکه هراسش از بی‌ثباتی بازار کار است – مادر اِما این‌را یادآوری می‌کند. به همین منوال، از دوست‌پسرش می‌رسد به اِما و در ادامه، سر و سرّی هم با همکار مذکرش پیدا می‌کند. دلش واقعا چه (ن)می‌خواهد؟

بدن برهنه در آپاراتوس اروتیسم

ونوس سیاه (2010) درباره‌ی بدنِ متفاوت سارا بارتمنِ آفریقایی بود و بهره‌کشی‌هایی که او به این‌خاطر در اروپا متحمل شد: نگاه‌های کنجکاو در نمایش‌های عمومی، زل زدن‌های لذت‌طلبانه‌ی مشتریانِ روسپی‌خانه و موشکافی‌های کمّیِ دانشمندان آکادمی. در مهمانیِ افتتاحِ رستورانِ اِسلیمَن در کوس‌کوس و کفال (2007) چطور می‌شود مهمان‌ها را سرگرم و حواس‌شان را از تاخیر در سِرو غذا پرت کرد؟ ریم، دخترخوانده‌ی اِسلیمن، با رقص شکم – بدون برنامه‌ریزی قبلی – پا به صحنه می‌گذارد. آیا آن صحنه‌های مفصل اروتیک در زندگیِ اَدل همان کاری را با تماشاگر می‌کنند که رقص شکمِ ریم با آن فرانسوی‌های غُرغُروی رستورانِ اِسلیمَن؟ آن‌چه واضح است، جدّوجهد کشیش است برای افزودن و «کنترل» همه‌ی جزئیات. دوربین، چسبیده به صورت‌ها و اندام‌هاست و کوچکترین جزئیات و تکانه‌ها را ثبت می‌کند – کاری که اِما، به‌گفته‌ی خودش، حین اولین پرتره‌اش از اَدل به آن مشغول است. آفتاب از شکاف میان صورت‌های به‌هم نزدیک شده‌ی اَدل و اِما موقع بوسه در پارک به دوربین می‌تابد. گشت‌وگذارشان در موزه و سیاحت بدن‌های برهنه‌ی زنانه، پیش‌درآمدی‌ست بر اولین بوسه‌ی عاشقانه و اولین عشق‌بازی‌شان. هر هم‌آغوشی با غایتِ وسواس در نور و رنگ، به یک مراسم آیینی می‌ماند و بناست ارجاعی به «زیباییِ» سیال در همان موزه باشد.

پخته و نپخته

سرژ دَنه نوشته‌اش درباره‌ی سینمای فرانسه را – با ارجاع به آشپزی سرآمدِ فرانسوی‌ها – این‌طور می‌نامد: پخته و نپخته. بحث می‌کند که سینماگران فرانسوی از مِلی‌یس تا به‌حال (1980)، چیزهایی را کنار هم و در عین‌حال جدای از هم قرار داده‌اند که سینماگران کشورهای دیگر یا کنار هم گذاشته‌اند یا جدا از هم: مستند/داستان، موادومصالح نتراشیده/ موادومصالح کدگذاری شده، از روی تصادف بودن/رو به هدف بودن، یک کلام: پخته/نپخته. با این حساب، حالا که غذا در زندگیِ اَدل موضوعی اساسی‌ست، می‌شود گفت با فیلمی روبروییم که زیادی پخته شده است. عبدالطیف کشیش حضوری بیش‌ازحد پررنگ در صحنه دارد و اشراف و کنترلش – و البته زاویه‌ی دیدش – را با سرسختی تعمیم می‌دهد. او فیلم را در چهار موومان تنظیم می‌کند و هم‌چون معلمی باوجدان تمام نشانه‌ها و اندرزها را در اختیار – اختیار؟ – بیننده می‌گذارد. در موومان اول، از زبان معلم ادبیات، بحث تقدیر را در برخوردها و ملاقات‌ها پیش می‌کشد تا تلاقیِ اتفاقیِ نگاه اَدل و اِما سرنوشت‌ها را رقم بزند. با جدایی از توما و بعد از یک پاساژ (تظاهرات دانشجویی) به موومان دوم می‌رویم. دوباره یک معلم – این‌بار نوبت خانم‌هاست – از تراژدی می‌گوید، آنتیگونه و جرأت نه گفتن و پشت سر گذاشتن کودکی. اِما هم چاشنی سارتر را اضافه می‌کند و اولویت اگزیستانس را. بالاخره آن «صحنه»ی هفت دقیقه‌ای معروف سر می‌رسد و با یک پاساژ دیگر (تظاهرات همجنس‌گراها) به موومان سوم می‌رسیم. حالا نوبت خانواده‌هاست و تاکید بر دو کلاس مختلف اجتماعی. عشق میان این دو کلاس دوامی خواهد آورد؟ جشن تولد اِما پایان موومان خوشِ سوم است. در آن مهمانی، بگو و بخندِ اِما و لیز و نگاه مضطرب اَدل به آن‌دو خبر از روزهای تلخ می‌دهد. نگران نباشید اگر هنوز این نکته را نگرفته‌اید. یک فرصت دیگر هم در آخرین لحظه‌های موومان سوم هست: اِما – زودتر از حساب‌وکتاب اَدل – وارد قاعدگی شده و قادر به معاشقه نیست. چه توقع دیگری از موومان چهارم دارید غیر از جدایی؟

زندگی اَدل نه یک فیلم بد، که فیلمی متوسط است. با وجود آن‌همه هیاهو، حتا در قیاس با چند فیلم امسالِ سینمای فرانسه هم متوسط و محافظه‌کار به‌نظر می‌رسد – قبول دارم که صفت آخری در نظر اول مناسبِ فیلمی با این سوژه و این صحنه‌ها نیست. به‌طور مثال نگاه کنید به غریبه‌ی دریاچه که خود مجال و نوشته‌ی دیگری می‌طلبد. سرژ دنه در همان نوشته از گدار نقل می‌کند که «سینمای متوسط آمریکا به‌غایت بالاتر از سینمای متوسط فرانسه است». البته با نکته‌سنجیِ خاص خودش به او این‌طور پاسخ می‌دهد: «سینمای غیرمتوسط فرانسه هم معمولا بالاتر از سینمای غیرمتوسط آمریکاست».


ایستادن دو سوی یک فیلم دو سویه 2

 

LA-VIE-D-ADELEinside movies©

تماشاگران فرانسوی و فرانسه‌زبان‌ها فیلم را پسندیدند. در میان منتقدان، حتا درون کایه که آن‌را سومین فیلم سال اعلام کرد، دو دستگی‌ها فراوان بود. استفان دُلُرمِ سردبیر، دو ستاره به فیلم داد و در ده فیلم سالش جایی برای آن در نظر نگرفت: «از شما چه پنهان، فیلمِ کشیش ما را دوپاره کرد. شاید به این خاطر که خود فیلم دوپاره است. دو فصل بیش از آن‌که هم‌چون دو اپیزود عرضه شوند، به دو مرحله از یک نمایش می‌مانند…». او این دوپارگی میان لیریسم و ناتورالیسم را مشکل اساسیِ فرانسوی‌ها می‌داند و برای چاره‌جویی به سینماگری فلاش‌بک می‌زند که «ملعونِ جاودانه»ی سینمای فرانسه است: ژان گرِمیون. «اما فصل سومی هم هست، آن‌چیزی که ژان گرِمیون رئالیسمِ احساسات می‌نامد». انگلیسی‌زبان‌ها هم از این دودستگی بی‌نصیب نماندند. سایت اند ساند همراه کایه بود: رده‌ی سوم در میان ده فیلم سال. حتا جاناتان رُزنبامِ کهنه‌کار هم به فیلم روی خوش نشان داد و از استانداردهای دوگانه‌ای که صحنه‌های این فیلم را پورنوگرافی تعبیر می‌کنند گلایه کرد (+). از آن‌سو، یکی از تندوتیزترین نقدها را مارک پِرَنسان در گزارشش از کن برای سینمااسکوپ (+) علیه زندگی اَدل نوشت. خانم دارگِس هم در گزارشش برای نیویورک تایمز (+) از دیدی زنانه، فیلم را زیر سوال برد. در روزهای آینده به زندگی اَدل بر خواهیم گشت…


باشگاه خریداران دالاس

 

Matthew McConaugheyPhoto : Remstar

فیلمی که درباره‌ی مبارزه‌ی یک ایدزیِ بی‌کله برای زنده ماندن است، در مقیاسی دیگر، اشارتی‌ست به مبارزه‌ی فیلم‌های کوچک برای بقا. ایدز بیماریِ اقلیت است، بلای جان درحاشیه‌مانده‌هاست. جنگ سیستم (این‌جا: اداره‌ی مواد غذایی و دارویی آمریکا) با تک‌مانده‌ها و مستقل‌هایی که می‌خواهند طرح خود را دراندازند. باشگاه خریداران دالاس فیلمی‌ست پر از طراوت، یعنی همان چیزی‌که  از فیلم‌هایی با مال محدود و آمال نامحدود انتظار می‌رود. ژان-مارک وَلِه از مونترال، که هشت سال پیش با .C.R.A.Z.Y بر صدر کانادا تکیه زده بود،  این‌بار به آمریکا رفته تا با بازی گرفتن از متیو مک‌کانهی و جرد لتو، فیلمی با این شعار بر پوسترش بسازد: «جرأت زیستن».


جاذبه 8

 

r-NEW-GRAVITY-TRAILER-large570جاذبه، آلفونسو کوارون، 2013

یکی از فیلم‌های پر«جاذبه»ی امسال. چه کسی کودکی‌اش را به‌خیال فضانورد یا هوانورد شدن نگذرانده؟ برای آن‌ها، تجربه‌ی این فیلم، به‌خصوص روی پرده، فراموش‌ناشدنی خواهد بود. از همان اولین‌روزهای سینما با سفر به ماهِ ملی‌یس تا سال‌های جنگ سرد و رقابت بلوک‌های شرق و غرب برای تصاحب فضا، سینما همیشه نیم‌نگاهی به فرای زمین داشته است. آلفونسو کوارون اما، فیلمش را در جوار و  مدار زمین نگه می‌دارد. در این فاصله، به‌جای مدح بی‌کرانگیِ فضا، بزرگیِ زمینِ خاموش، آرمیده در پس‌زمینه، مساله‌ی اصلی‌ست. جاذبه بیش از آن‌که فیلمی فضایی (و به‌رسم مألوف، علمی-تخیلی) باشد، یک فیلم فضایی-زمینی‌ست. زمین یکی از کاراکترهای فیلم است که رنگ عوض می‌کند و در سکوت، از حالتی به حالت دیگر می‌غلتد. زمین پدیدآورنده‌ی نیروی اصلی فیلم هم هست: جاذبه. کوارون سفری شگفت‌انگیز را روایت می‌کند از بی‌وزنی به جاذبه؛ از تقلای انسانی تنهامانده دربرابر مرگ (در مدار صفر جاذبه) تا زمین.

یکی از صحنه‌های به‌یادماندنی جاذبه، گفتگوی رادیوییِ ساندرا بولاک است با صدایی ناشناس که به زبانی غریب چیزهایی می‌گوید. آنینگاک، فیلم کوتاه یوناس کوارون (پسر آلفونسو کوارون) ماجرا را از آن‌سوی خط نشان می‌دهد (+).


10 فیلم برتر 2013 از نگاه کایه 4

 


01-Stranger by the Lake

02-Spring Breakers

03-Blue Is the Warmest Color (La Vie d’adèle)

04-Gravity

05-A Touch of Sin

06-Lincoln

07-Jealousy

08-Nobody’s Daughter Haewon

09-You and the Night (Les Rencontres d’apres minuit)

10- Age of Panic (La bataille de Solferino)

* عکس‌ها را از صفحه‌ی فیسبوک کایه دو سینما برداشته‌ام.




جی. جی. آبرامز 2

 

JJ Abrams. Photograph: Stewart Cook / Rex Features

 

از پرونده‌ی مفصلی که کایه دو سینما در شماره‌ی ژوئن 2013 به جی. جی. آبرامز اختصاص داد، نوشته‌ی سیریل بِگَن را انتخاب و ترجمه کرده‌ام. در «فیلمخانه‌»ی ششم (پاییز 92) پیدایش می‌کنید.

…سال 1982، موقع اکران مهاجمان صندوق گمشده از اسپیلبرگ، سرژ دَنه در متنی یادآور شد که تهیه‌کننده‌ی فیلم، جُرج لوکاس، تا چه حد نسبت به سینما دارای «درکی‌ست همزمان عملی (فوت‌وفن بلد است) و ناشی از تفکر (سینه‌فیل است)». بعد از گذشت سی سال، این گفته قابل تعمیم به هالیوود است. اما در جماعتِ فوت‌وفن‌بلدِ اهل فکر، آبرامز بر جایی به‌غایت منحصربه‌فرد تکیه زده است. جایگاهی که آن‌را از خلال رابطه‌ی ممتازش با اسپیلبرگ و حالا با لوکاس تعریف کرده است؛ اولی تهیه‌کننده‌ی سوپر 8 بود و دومی تولیدکننده‌ی فیلم آینده‌ی جنگ ستارگان است. آبرامز برخلاف گفته‌ای که موقع اکران سوپر 8 سکه‌ی روز بود، فقط یک وارثِ ساده که فرم‌های بی‌نهایت کودکانه‌ی اسپیلبرگ یا فرم‌های شگفت‌آور و اسطوره‌ای-باستانیِ لوکاس را رونویسی کند، نیست. او با دوباره بازی گرفتنِ اثراتِ این فوت‌وفن و تفکر، در مقیاس‌هایی دیگر، به آفرینش این ارث دست می‌زند؛ هم در قالب پیشبرد قراردادی واقعی در تولید اثر و هم به‌عنوان یک ترومای تکرارشونده در منطق تصاویر…