جدول ستارههای کایه – سپتامبر 2013 2
راهنمای جدول:
● زحمت دیدنش را به خودتان ندهید
* اگر لازم شد ببینید
** ببینید
*** حتما ببینید
**** شاهکار
– هنوز دیده نشده
(برای دیدن جدول در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید)
راهنمای جدول:
● زحمت دیدنش را به خودتان ندهید
* اگر لازم شد ببینید
** ببینید
*** حتما ببینید
**** شاهکار
– هنوز دیده نشده
(برای دیدن جدول در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید)
شاهِ میلانی شاهیست پرتابشده در تراژدی و سربرآورده از تراژدی. به ریچارد دومِ شکسپیر و در لحظههایی به هملتِ افسرده میماند. جمع اضداد است با تنشهایی حلناشدنی. هم خوشقریحهایست بلندپرواز (عاشق خلبانی و سرعت)، هم جاهطلبیست تمامیتخواه و هم مرغدلیست آمادهی فرار از کارزار. آنچه شاهِ میلانی را سخت خواندنی (و نه خواستنی) میکند، باور نویسنده به نوعی از تاریخنگاریست که از بیهقی (نویسندهی محبوبش) نسب میبرد: هر روایتِ تاریخی در وهلهی اول یک «روایت» است. از اینروست که نام کتاب «نگاهی»ست به شاه. روایت با آخرین روزهای شاهِ بیشوکت میآغازد. بالکن قصر الجنان کبیر و باد سردی که میوزد. با شخصیتی روبروییم که آرامآرام و بهلطف وسواسِ مثالزدنیِ راوی در ارائهی جزییات، بر صفحات کتاب جان میگیرد. « آن روزها هنوز سیگار میکشید. معمولا نیمی از یک سیگار را با چوب سیگار استعمال میکرد. بعد از آنکه پکی به سیگارش زد و لبی از گیلاس ویسکیاش تر کرد – آن روزها ویسکیِ بلک لیبل نوع محبوبش بود – به طرف مهمانان رفت …» هرحادثه اشارتیست به سرنوشت محتومِ این قهرمان تراژیک. آنطور که از بیهقی نقل میشود: قضا در کمین بود و کار خویش میکرد. « اما گاه اتفاقاتِ بهظاهر سادهی روزمره بار و ابعاد نمادین شگفتانگیزی بهخود میگیرند. آن پرواز بهظاهر سادهی شاه و همسر آیندهاش [فرح] از جمله این مواقع بود. وقتی شاه قصد فرود آوردن هواپیما را پیدا کرد متوجه شد که چرخهای آن باز نمیشوند. نشاندن هواپیما بدون چرخ کاری پرمخاطره بود. مدتی شاه و ملکهی آینده در هواپیمای خصوصی به پرواز بیمقصد ادامه دادند تا بنزین هواپیما را به حداقل برسانند. سرانجام هم شاه توانست هواپیما را بدون حادثه به زمین بنشاند. انگار فرجام پرحادثهی زندگی مشترکشان در همان پرواز نخستین رقم خورده بود». میلانی اگرچه از تاریخنویسیِ مدرسهایِ خشکوخالی روی میگرداند، اما بهلطف دقت و باریکبینیِ مدرسهایاش، درست به همان سیاق «معمای هویدا»، از قصهگویی به قصهبافی فرونمیغلتد.
«نگاهی به شاه» با همهی انتقاداتی که به آن شده (در ترجمهی فارسی تدقیقهایی نسبت به نسخهی اولیهی انگلیسیاش صورت گرفته)، کتابیست که باید خواند. بازخوانی تاریخ صدسال اخیرمان، که این کتاب بهانهی خوبیست برای آن، ضرورت هرروزه است. البته شاهِ میلانی به بحثهایی پایانناپذیر درباب بزنگاههای تاریخی هم اشاره میکند. در یکی از جلسات رونماییِ نسخهی فارسی، وقت قابل ملاحظهای صرف اتفاق 28 مرداد شد. تا چه حد کودتای استعماری (آنطور که طرفداران مصدق میگویند)؟ تا چه حد قیام ملی (آنگونه که شاهدوستها مینامند)؟ پرسشهایی اینچنین، از موهبتهای هر متن زیرکیست.
فایل پی.دی.افِ نسخهی فارسی کتاب، از طریق وبسایت عباس میلانی (+) به رایگان در اختیار خوانندگانِ داخل ایران قرار دارد.
در کایهی متأخر چه میگذرد؟ برای مثال، چه میشود که فیلمِ اغلب تحسین شدهای مثل «عشقِ» هانکه در یک پروندهی اختصاصی، اینطور سرزنش میشود اما فیلمساز سرگرمیسازی مثل جی.جی. آبرامز و فیلم تازهاش «پیشتازان فضا: بهسوی تاریکی» در پروندهای مفصلتر مورد ستایش قرار میگیرد؟ در این چهارسالی که استفان دُلُرم و همکاران جوانش زمام را در دست دارند، حق با کدام گروه بوده است: هوادارانی که این کایه را جذابترین نشریهی حالحاضر با رویکرد سینهفیلی میدانند یا منتقدانی که این مواضع را صرفا تقلید کودکانهای از بزرگان پیشینِ کایه و بهقصد جلب نگاهها میدانند؟ شاید بهتر باشد بهجای افتادن در دام این سوال انحرافی و در درجاتِ پایینترِ اهمیت، به سوال اول این مقدمه بپردازیم. به این منظور، رجوع به نوشتههای راهگشا – بهویژه اگر دسترسیِ تماموکمالی به همهی نوشتهها وجود نداشته باشد – میتواند نورِ محدودی برای جستجوی پاسخ بتاباند. از میان نقدها و پروندههای سال پیش (2012) کایه دو سینما، سه متن، به تعبیر سردبیر آن، دارای اهمیت کلیدی بود: «پروندهی جشنوارهی کن 2012[1]»، «کارکشتهها(ی بَزک کردن)[2]» و پروندهی «10 نقصانِ سینمای مؤلف». ترجمهی این پروندهی آخر در فصلنامهی سینماوادبیات، پاییز 92، منتشر شده است. ترجمهی این سه متن، که جمعبندیِ مواضع انتقادی و گاه تندوتیز کایه نسبت به فیلمهای سال پیش است، بههمراه نوشتهها و نقدهای پراکندهای که در سالهای اخیر از کایهی متاخر به فارسی برگردانده شده، شاید تا حدی بتواند کنجکاویِ خوانندهی فارسیزبان نسبت به حالوهوای این روزهای کایه دو سینما را ارضا کند. ممنونم از استفان دُلُرم – سردبیر کایه – برای استقبال صمیمانهاش از درخواستهایم برای اجازهی ترجمه و از دوستانی که کار اصلی در ترجمهی پروندهی «10 نقصان…» را بهعهده داشتند.
10 نقصانِ سینمای مؤلف
Left, Jonas Mekas, Walden, 1969, Window flower, 16mm film. © 2012 Jonas Mekas
Right, Jonas Mekas, This Side of Paradise, 1999. The Kennedy family on their holiday in Montauk, New York, 1972. 16mm film. © 2012 Jonas Mekas
نوشته: اُلیویه آسایاس
کایه دو سینما، ژوئن 2001
ترجمه: مسعود منصوری
برای من فیلمهای موسوم به «تجربی»، در وهلهی اول کشف نوجوانانه و آنارشیکِ چیزی بود که در اواخر سالهای 60 و اوائل 70، حس زنده بودن در آن دوره را میداد. درخششی بود که بیدرنگ محوش شدم بیآنکه آنرا درک کنم. شروع به نوشتن دربارهی سینما و فیلمسازی که کردم، این تلالو رنگ باخت. باید اغلب به نوشتن میپرداختم و شامهام برای هنرهای پلاستیک ضعیف شده بود. شیوهای که امروز برای دیدن فیلمهای وارهول، اَنگِر یا مکاس دارم، با دریافتهایم در نوجوانی همخوان است. من این سه نفر را از نو کشف کردم. هریک از آنها برایم نمایندهی لحظهای حیاتیست در تاریخ سینما.
وارهول چهار سالِ شورانگیز (1968-1964) دارد؛ پیش از سررسیدن موریسی[1](فیلمهای گوشت، آشغال) که راهش را عوض کرد. منحنیِ فیلمهایش با صامتهای سیاهوسفید شروع میشود و به رواییهای رنگی میانجامد. کارهایش به معنای واقعی کلمه نوآفرینی در بهپیش راندنِ سینما و در طرحِ یکییکیِ همهی پرسشهاست؛ جایگاهِ بازیگر، بهطور مثال. وارهول ثابت میکند که آدمها نقش بازی میکنند و آنهایی که نقشهایشان را با افراط بیشتری بازی میکنند برای فیلم مناسبترند. شخصیتهای آنها واقعیتر از کاراکترهای سینماییاند، چراکه خود آنرا خلق کردهاند. این واقعی بودن قادر است خود را نشان دهد و فقط کافیست که ثبت شود. این موضوع چهرهی سینما را دگرگون میکند و به همان اندازه اهمیت دارد که موج نو در فرانسه.
در فیلم دختران چلسی، رابطهی تماشاگر و مولف از مسیر نگاه کردن به سوژه جریان مییابد: سوپراستارها. وارهول موقعیتهای بداهه را ممکن میکند و از خلال دوربین با کمک زومها ما را به بازی میگیرد. بهمحض آنکه حوصلهاش سر برود – او ظرفیتی باورنکردنی برای این کار دارد و این یکی از بزرگترین مزایای فیلمساز است – فوری دست بهکار میشود و پی جزییات تصویریِ قدرتمندی میرود که جای کنش را بگیرند. رابطهی ما با وارهول مثل رابطهی او با خودش است؛ او بهجای ما، ما بهجای او. چون دو پروژکتور همزمان فیلم را نمایش میدهند، هر وقت در یکی از پردهها بیشتر از او حوصلهیمان سر رفت، میتوانیم به سراغ آن یکی برویم. این فوقالعاده است. نسلهای بعدی هم پیدا شدند. فاسبیندر ایدهی خانوادهی بازیگران را کاملا نپخته منتقل کرد. بهطور کلی، تاثیر فیلمهای آن دوره زیرزمینی بود. جنبهی «قبیله»ای آنها شاید مانع از دیدن اهمیتشان در سینمای آمریکا شد. با اینوجود، اسکورسیزی و شمار زیادی از سینماگرانی که در سالهای 70 شروع کردند، بدون آنها طور دیگری میشدند…
این فیلمها رابطهی مدرنی هم با سینما ایجاد کردند. هنوز چیزی از آن نمیدانیم. ما از سینمای «تجربی» گتو[2] میسازیم، بهخصوص در فرانسه. این سینما در گاهشمارهای تاریخی جایی پیدا نمیکند در صورتیکه این از آن اتفاقها نیست که در هر زمانی رخ بدهد. سالهای 60، دورهی زوال سیستم استودیوییست. عدهای میگفتند: «طوری عمل میکنیم که انگار این صنعت هیچوقت وجود نداشته، روی ویرانهها میسازیم». آنها همهچیز را از نو شروع کردند. طبیعی بود که به سرچشمهها بازگردند؛ به صامت. من همیشه وارهول و اَنگِر را لومیر و ملییسِ سینمای جدید آمریکا دانستهام. و مکاس… که آثارش طراوت و وضوحی بکر را در خود نگه میدارند. او خاطرهنویسیِ خصوصیِ روزانه را در سینما پدید آورد، کاری را پیشگویی کرد که امروزه مردم با دوربینهای فیلمبرداریِ خانگی میکنند. از آنجا که اولین بار بود، از آنجا که ثبت روی فیلم بود، ارزشی نزدیک به جادو پیدا میکند. آفرینش در هر نما حضور دارد. در لحظهای از والدن، او به ملاقات استان برکیج در کلورادو میرود، آنجا دیگر لفظِ «تجربی» احمقانه میشود. آن صحنه زیباترین شیوهایست که میتوان برای بهچنگ آوردن یک لحظه بهکار بست. آدمها بههم میرسند، در برف قدم میزنند و به یک سگ چشم میدوزند. آن صحنه امروز است و از شبِ دوران سر میزند. دو هنرمند دوشادوش هم راه میروند، خانم برکیج هم هست، بچهها، طبیعت. بوی پول به مشام نمیرسد، حتا فقدان هم احساس نمیشود. فقط با آدمهایی روبرو هستیم که فکر و ذکرشان این است چطور میتوان از یک دوره، از یک فصل، چیزهای بنیادین را بیرون کشید. امپرسیونیستها هم همینطور بودند. کاری که وارهول، مکاس و اَنگِر میکنند ارزشش در لحظه است نه در بازنمایی. دیالکتیکِ سینما همین است. آنها به ما آموختند که میتوان سینما را از نو خلق کرد و جهان را دگرگون ساخت.
از این نظر، موفقیتهای جاودانهی سینمای «تجربی» و موج نو سوءتعبیر شدهاند. کاری که باید کرد یکسره متفاوت از آنهاست، اما با همان جسارت و با همان ایمانِ آنها. بنا به همین دلایل اصولیست که من هرگز نخواستهام در فیلمهایم آوانگارد باشم. جستجو کردن و اشتباه کردن را دوست دارم، اما دوباره کاری را نه. در فیلم ایرمای خونآشام[3] صحنهای هست که نگاتیو فیلم خطخطیست. برکیج از این راه رفته، اما من کار دیگری را هم امتحان کردهام: گنجاندن «تجربه گرایی» در روایت. به نظرم تازه میآید. تصادفی نیست که در سینمای معاصر، جریان اکثریت و هالیوودی بیشتر مورد توجهام قرار میگیرد. تجرید در آن دائما در حال بازیابی در یک قاب است؛ قابی که از تجرید فراتر میرود و تجرید از آن قاب عبور میکند. کاملا ضروریست که از سوءتعبیر وارهول و دیگران خلاص شد؛ از فرمالیست تلقی کردنشان به این خاطر که آفرینندگان فرماند. آنها فرمهای تازه را برای بیان حرفهای تازه ابداع کردند. مشکل امروز این است که شیوهی ابداعات پلاستیک با کارآییِ ساده، مستقیم و آنیشان، توسط دیگران به صورت جلوههایی از سبک بهکار گرفته میشود. به همین سادگی از یاد میرود که این ابداعات بنا بود ادراکات ما را از نو بسازد.
* این ترجمه پیشتر در پروندهی یوناس مکاس در بخش «فیلمها و احساسها»ی سینماوادبیات، تابستان 92، چاپ شده است.
[2] محلههایی که اقلیتهای مذهبی، قومی و … در آن زندگی میکردند.
بخش «فیلمها و احساسها»ی سینما و ادبیات در شمارهی پاییز 92، به مَنی فاربر پرداخته است. در مقدمهی آن از بابک کریمی (+)، دبیر این بخش، میخوانیم:
پروندهای در بزرگداشت مَنی فاربر: «چرا مَنی فاربر؟» شاید چنین سوالی در مواجهه با پروندهی این شمارهی «فیلمها و احساسها» پیش کشیده شود؛ میتوان در جواب اینگونه پاسخ داد: «چه کسی -حداقل در تاریخ مطالعات سینمایی آمریکا و البته، در کنار یک پیشرویِ دیگر، یعنی اندرو سَریس- از او مهمتر؟» (سوزان سونتاگ بود که او را بزرگترین منتقد آمریکا مینامید، «فردی در جستجوی دنیاهای دیگر، جاییکه کسی در رویای میانبرها نیست و هر کسی مشتاقانه به کاری که در دست دارد مشغول است»). و دردناک اینکه: «چه کسی را میتوان یافت، که با وجود اهمیت شگرفش در تاریخ نقادی سینما، در ادبیات سینمای فارسی به این میزان نادیده مانده باشد؟». اولین دلیل، به یقین، پیچیدگی و سختترجمهگی نوشتههای فاربر است؛ آنها، گاهی، غیرقابل ترجمه مینمایند.
در این میان، ترجمهی «هنر فیل سفید دربرابر هنر موریانه» که از معروفترین نوشتههای فاربر است به من افتاد. برخلاف بسیاری از متنهایی که در قالبهای دانشگاهپسند، از نظام معمول و مألوفی تبعیت میکنند، شاید این گفته دربارهی فاربر بهجا باشد که نوشتههایش بسطِ نقاشیهایش است؛ اینکه بدون سلسلهمراتب از هر جایی میتوان بهآن وارد شد. اضافه بر این سیستمگریزی، آنچه ترجمهی متنی از فاربر را برای گروهِ در-راه-تجربهی ما پرمخاطره میکرد، زبان رِند و جَلد و جَلَب او بود که به چشمبههمزدنی از لای انگشتان ترجمه بیرون میجهید. با اینهمه، صحبت از فاربر بدون «پیشنهاد» ترجمهای برای یکی از معروفترین نوشتههای او، زیادی عافیتطلبانه مینمود. خلاصهی کلام این یادآوریست که آنچه انجام شد، مثل هر ترجمهی دیگر از متن دیگری، «پیشنهاد»یست برای ترجمهی متنی از فاربر.
[1] ligne Claire به سبک گرافیکیِ هرژه در طراحیِ تنتن اطلاق میشود.
[1] ریزوم [زمینساقه] اصطلاحیست گیاهشناختی که به ساقههای افقیِ زیرزمینی اشاره دارد که نمیتوان ریشهی اصلی آنرا پیدا کرد. در فلسفهی دُلوز و گاتاری اندیشهی ریزومی در تقابل با اندیشهی درختی قرار میگیرد.
[2] Osip Mandelstam
توضیحات مترجم:
[1] برای برگرداندن این شعر دانته به فارسی، از ترجمهی شجاعالدین شفا از کمدی الهی (دوزخ)، انتشارات امیرکبیر، بهره گرفتهام.
[2] دو نفر از پیشگامان ثبت تصاویر متحرک.
[3] مرحلهای از خواب است که فعالیت مغزی به بالاترین میزان خود میرسد.
[4] خوابی که بیننده هنگام دیدن آن، نسبت به اینکه مشغول دیدن یک خواب است آگاهی دارد.
[5] Jean Cayrol شاعر و نویسندهی فرانسوی و فیلمنامهنویسِ شب و مه ساختهی آلن رنه
منبع تصویر +
پاریس. یکی از شبهای اوائل پاییز. کلیسای سَن مِری در همسایگیِ مرکز فرهنگیِ ژرژ پُمپیدو گروهِ فیلمسازیِ کوچکی را در خود جا داده بود. صحنهای که برداشتِ آن گویا خیالِ نهایی شدن نداشت، به میانپردهای موزیکال میمانست. سیزده سال میشد که لئوس کاراکس هیچ فیلم بلندی نساخته بود. تکرار: بار دیگر دُنی لَوان پا به درون گذاشت. سر و وضعش آلکس در عشاقِ پُننُف را به خاطر میآورد. آکاردئونی از شانه آویخته بود. نتهای کمرمق در بلندای ساختمان طنین میانداختند و محو میشدند. بهناگاه از پشت ستونها نوازندههای دیگری سربرآوردند که انگار با قدمهای جاندارِ کاراکترِ اصلی به حرکت درآمده بودند. دوربین پابهپای ارکستر در شبستانِ کلیسا دور میزد. پلان – سکانس چهار دقیقه طول کشید. کاراکس بازهم راضی نشد. او با باریکبینی و کمالطلبی کوچکترین درنگِ دوربین را برنمیتابید، کوچترین تاخیر در حرکتِ نوازندهها را، حتا برای چند ثانیه. برای رسیدن به روانترین حرکتِ ممکن، گفتگویی میان سینماگر، مدیر فیلمبرداری (کارولین شامپُتیه) و متصدیِ استدیکم درگرفت. صحنه از نو تکرار شد. توجه به حرکت بدنها مهمترین اولویت بود. به گفتهی دُنی لَوان: «در کار با لئوس، بر کورئوگرافی و حرکات بدن بیشتر از روانشناسی تکیه میشود».
کایه دو سینما که آن شب به کلیسای سَن مِری دعوت شده بود، در نخستین شمارهی سال 2012 و در گزارشی از فیلمهای در راه، نوشت : «هولی موتورز به عنوان یکی از خاصترین پروژههای سال اعلام حضور میکند». این مجله بارها و بارها در طول سال به لئوس کاراکس و هولی موتورز پرداخت و دستآخر آنرا بر صدرِ فیلمهای سال نشاند…
رجوع کنید به پروندهی هولی موتورز در «تجربه»ی شهریورماه 92
در میان دوستانم، هستند کسانیکه دوبلهی فیلم را نمیپسندند، ترجمه را هم همینطور. اینطور استدلال میکنند که اصلِکاری از خللوفُرجِ تنگِ اینجور فیلترها رد نمیشود و این شربتِ آبکی، از آن عصارهی اصیل بیبهره میماند. این بحث از پایه بیبنیاد نیست، اما ملاحظاتی را طلب میکند. اول، صحبت از وجود جوهرِ بیبدیلِ یگانهی نهفته در هر متن/فیلم دستکم چند دهه عقبتر از زمان حال است. وودی آلنِ افضلی همانقدر «اصیل» است (حالا دیگر با مرگ این دوبلور باید بگوییم: بود) که وودی آلنِ وودی آلن. دوم، متأسفانه امکان تسلط یا حتا آشنایی با همهی زبانهای دنیا وجود ندارد. نمیتوان به امید دست یازیدن به «اصلِ» فیلمهای کوروساوا ژاپنی آموخت یا برای فهمِ بیواسطهی برگمان، سوئدی و الیآخر. البته این موضوع در برخی دیسیپلینها مقتضیات خاص خودش را دارد. با دوستِ فرانسهزبانی که دانشجوی فلسفه بود در کافهای نشسته بودیم. داشت از کلاس زبان یونانیاش میگفت. پرسیدم مگر آموختن یونانی در دانشکدهی شما اجباریست؟ گفت نه، اما اگر در صحبتها و نقل قولها از افلاطون، به مرجعی «ترجمه»ای اشاره کنی، کسی برای حرفهایت تره هم خرد نخواهد کرد.
آنچه همهجای دنیا، کموبیش آنرا فهم میکنند و به آن تکلم، انگلیسیست. عجیب نیست که بسیاری متنهای غیرانگلیسی هم، از ترجمهی انگلیسیشان به زبان مقصد برگردانده میشوند. یعنی ترجمه از ترجمه. ایران هم اگرچه مواجهه با تجدد را از خلال زبان فرانسه تجربه کرده، مستثنای این قاعده نیست. بدون سرشماری هم میشود حکم داد که مترجمانِ از انگلیسی – در هرسطحی که باشند – در اکثریتاند. آشناییِ ایرانیان با نسخهی فرانسویِ مدرنیته و مظاهر آن (دانش، صنعت، هنر به مفهوم جدید، مظاهر فرهنگی و …) ویژگیهایی را برای زبان فارسی پدید آورده است. بهطور مثال، ما بسیاری از اصطلاحاتِ فرنگی در حوزههای دانشگاهی و صنعتی را با تلفظ فرانسویشان آموختهایم نه انگلیسی. مثالها بیشمارند: سلول، دانسیته، سوسپانسیون، امپرسیونیسم، اومانیسم و غیره. در زندگی روزمره هم کلمههای فرانسویِ زیادی را بدون آگاهی از فرانسوی بودنشان بهکار میبندیم: مانتو، شوفر، پریز، بوفه، کافه و … البته در مورد اسامیِ خاص، برخی قراردادهای نانوشته هم پذیرفته شده است. مثلا «آ» را بهجای « َ» نشاندن: پرلاشز که درواقع پرلَشز است یا کایهدوسینما که در واقع هست کَیهدوسینما. برخی غلطهای مصطلح (و بهنظرم بیآزار) هم وجود دارد، مثلا ویکتور هوگو که به فرانسهی «سره» باید گفت ویکتور اوگو.
بهجز امتزاج تاریخی، پارهای ویژگیهای مشترک باعث میشود تا در برخی موارد، فارسی به فرانسه نزدیکتر احساس شود تا انگلیسی، که این در ترجمهی متنهای اصلا فرانسوی بسیار تاثیرگذار است. بهطور مثال، در فرانسه هم مانند فارسی و برخلاف انگلیسی، ضمیرهای جداگانهای برای «تو» و «شما» وجود دارد. جالب آنکه در فرانسه هم مانند فارسی، برای رعایت ادب از «شما» بهجای «تو» استفاده میشود. حال اگر برای ترجمهی عنوان آخرین فیلم آلن رنه ترجمهی انگلیسی را ملاک قرار دهیم (ترجمه از ترجمه) و You Ain’t Seen Nothin’ Yet را به فارسی برگردانیم، احتمالا خواهیم نوشت: «هنوز هیچ ندیدهای» درصورتیکه نام این فیلم هست: Vous n’avez encore rien vu که با توجه به ضمیر مخاطب جمع باید گفت: «هنوز هیچ ندیدهاید». در همین زمینه، گاهی ترجمه از ترجمه تفاوتهایی خُرد ولی بههرحال قابل لمس بوجود میآورد. I Can’t Sleep ترجمهی انگلیسیِ نام فیلمیست از کلر دُنی که به فارسی بازترجمه شده: «نمیتوانم بخوابم». در حالیکه عنوان اصلی فیلم به فرانسه هست : J’ai pas sommeil که میشود: «خوابم نمیآید». بله، تفاوت بسیار جزئیست اما «نمیتوانم بخوابم» همیشه بهمعنای خوابم نمیآید نیست. گاهی اتفاقا بسیار هم خوابآلودیم اما مثلا از درد دندان «نمیتوان»یم بخوابیم.
مورد دیگری که گاه با آن برخورد میکنیم، دوباره به تلفظ اسمهای خاص برمیگردد. اما اینبار دیگر خبری از قراردادهای نانوشته یا غلطهای مصطلح نیست، بلکه تلفظ از بیخوبن اشتباه است. احتمالا هرچشمی که به انگلیسی خو گرفته باشد (تقریبا همهی ما) Rosey را خواهد خواند: «رُزی». اما میدانیم که Le Rosey نام مدرسهای فرانسویزبان در سوئیس است که پذیرای فرزندان شاهان و رجال (و محل تحصیل آخرین شاه ایران) بوده است و خوانده میشود «رُزه» (یا روزه). این ey در انتهای بسیاری از کلمات فرانسوی، « ِ» تلفظ میشود نه «ی». البته بهجز کلماتی که مستقیما از زبان انگلیسی وام گرفته شدهاند مثل hockey. با این حساب است که برای نمونه، Attorney در فرانسه «اَترنِه» تلفظ میشود اما همین کلمه با همین نگارش و همین معنا (وکیل) در انگلیسی خوانده میشود: «اترنی». واضح است که برای اسمهای خاص تا جای ممکن به تلفظ آنها در زبان مبدأ رجوع میکنیم و تشخیص میدهیم که مثلا مایکل درست است یا میشل. یکی از اسمهای خاصِ فرانسوی که به این ey ختم میشود و مرا هم در نوشتهها و ترجمههایم به اشتباه انداخته بود، Serge Daney است. همانطور که پیشتر هم در همین وبلاگ توضیح داده بودم و بابتش عذرخواهی کرده بودم، سرژ «دنِه» درست است نه «دنی».