سینما


کاراکس و عاشقانه‌ها 3

 

یکی از آن شب­‌ها که آدم دست‌­ودلش به کاری نمی­‌رود، نشسته بودم و شارل آزناوور داشت لَبوئم را می­‌خواند:

… مونمارت̊ر آن­‌روزها

یاس­‌هایش را آویخته بود

تا پای پنجره­‌ی ما،

آن آراستگیِ محقر، آشیانه‌ی‌مان بود بی­‌هیچ ظاهر جذابی،

همان­جا بود که همدیگر را شناختیم

من که گرسنگی از سر و رویم می­‌بارید

و تو که مدلِ برهنه می­شدی …

خونِ ناپاک، لئوس کاراکس (1986)، منبع تصویر

این سفر به پاریس و عاشقانه­‌هایش، مرا به دنیای لئو کاراکس می‌­بُرد، به‌­طور دقیق­تر به سه­‌گانه­‌ی عاشقانه‌­ی دهه­‌ی هشتادی‌­اش که نام او را بر سر زبان­‌ها انداخت. سینمای فرانسه با دو فیلمِ آبیِ سرچشمه­‌ها(1978) و کودکِ خاموش (1979) از فیلیپ گَرِل، تجربی‌­ترین دورانِ سینمای روایی‌­اش را پشت سر گذاشته بود. این دو فیلم پایان­‌بخشِ دو دهه­‌ای بود که باید آن­‌را – به تعبیر نیکول برُنه – درخشان­‌ترین و جسورانه­‌ترین دورانِ سینمای فرانسه نامید. اما دهه‌­ی هشتاد فرا رسیده بود و « دیر یا زود، هر نسلی رمانتیسم را از نو خلق می­‌کند. با خونِ ناپاک، لئوس کاراکس بازیگرانی پیدا کرده که به داستانش گوشت­‌وپوست داده­‌اند»، این­ (وهمه‌­ی آن­چه در این نوشته در گیومه آمده) را سرژ دَنه به ما می­‌گوید*. مسأله این است که چطور می­‌توان به عاشق شدن، به عشق ورزیدن و به برخوردهای عاشقانه، گوشت‌­وپوست داد بدون آن­که به ژستی تصنعی دچار شد یا در بازیِ احساساتِ رقیق افتاد؟

به پاریس که آمده بود، نوجوانی سرگردان در سینماتک بود و همان­جا در دام عشق سینمای صامت گرفتار شد. پسر دختر را ملاقات می­‌کند (1984) را که ساخت، نشان داد که «سینما در خونش» است، که با «ویروسِ سینما» به دنیا آمده. یک ویروس که عشق‌­بازانِ بدونِ عشق را هدف می­‌گیرد، موضوعِ خونِ ناپاک (1986) شد. عشّاقِ پُن­نُف (1991) این سه‌گانه را، هرچند با هزینه‌­ی گزافی که به شکست مالی منجر شد، تکمیل کرد. لئوس کاراکس سینمایی شخصی را نشان­‌مان داد که دُنی لَوان همیشه با نام اَلکس شخصیت اولش بود و دخترها – می­رِی̊ پِریه در فیلم اول و ژولیت بینوش در دو فیلم بعدی – از زندگیِ خصوصی او می‌­آمدند. پسر دختر را ملاقات می­‌کند فیلمی سیاه­‌وسفید است با طعم گدار؛ اُدیسه‌­ای­ست در دل پاریس در شب، در مترو، در کافه، در کنار رود سن، … تا سرانجام برسیم به ملاقات پسر و دختر در آشپزخانه­‌ی میزبانِ یک میهمانی. چطور می­توان ترام­‌های سیاه‌­وسفیدِ فیلیپ گَرِل – کارگردان محبوب کاراکس – را به خاطر نیاورد؟ این رهایی، این خودانگیختگی، به یک کروگرافیِ ماهرانه و تابلوهای نقاشیِ پر از رنگ، در خونِ ناپاک می­‌رسد. همه­‌چیز تحت کنترلی بیش­ازحد فرمالیستی­‌ست، اما باشکوه­‌ترین صحنه‌­ی فیلم در سقوط آزاد رقم می‌خورَد: «مارک، آلکس و آنا را وا می‌­دارد تا با چتر بپرند. برای اولین بار آنا ترسیده، نمی‌­خواهد بپرد، در آسمان و در بازوان اَلکس از حال می‌­رود. سقوط آزاد، زمانِ دزدیده شده، درآغوش­‌کشیدنی بی‌مثال … انگار کاراکس نمی‌­توانسته به گروهِ هنوزناشناسی از آدم­ها نزدیک شود مگر با مجبور کردن خودش در این صحنه‌­ی هوایی (و نه در صحنه­‌ای آسمانی) به پیدا کردن فاصله‌­ی درستِ آدم­ها با یکدیگر و با دوربین. بدنِ ازحال‌­رفته­‌ی آنا (بینوش بی­اندازه حیرت­‌انگیز است)، رو به فضای تهی، در لباس نارنجی، به این زودی‌­ها از یادرفتنی نیست». با عشاق پُن­نُف بار دیگر به قلمروی رها بودن پا می‌گذاریم. موضوع فیلم – به تعبیر دیوید تامسون – شور و سرمستی‌­ست. آتش‌بازی، آن صحنه­‌ی فراموش نشدنیِ اسکی روی رود سن، دیدارِ شبانه از موزه، و همه‌ی این­­­ها به همراه بی­‌خانمان­‌های پاریس، در مرزی میان واقعیت و فانتزی، و دوباره: دُنی لَوان (اَلکس) و ژولیت بینوش (میشل). حالا دیگر در کنار دوتایی­‌هایی مثل گَرِل / نیکُ، گدار / آناکارینا و … می‌­شد کاراکس / اَلکس را هم اضافه کرد.

سال 1999، سالِ اقتباس­‌های فرانسوی از رمان­‌های هرمان ملویلِ آمریکایی­‌ست: Beau travail از کلِر دُنی و پُلا ایکس از لئوس کاراکس. این­جا دیگر شکوهِ آن سه­‌گانه خاطره­ای­‌ست رنگ‌­باخته – دست­‌کم برای من این­‌طور است – و موضوع هویت به همراه لحن انتقادی به ملی­‌گرایی جای اصلی را اشغال می­‌کند. انگار تا دُنی لَوان نباشد، کاری از پیش نمی­‌رود. اما غافلگیریِ اصلی در راه است. یک اپیزود از مجموعه‌­ی سه اپیزودیِ توکیو! (2008) سهم کاراکس در این بازیِ عجیب است به همراه عنوانی عجیب: مِرد – که فحش رایجی‌­ست در زبان فرانسه – نام انسانِ هیولاواری­‌ست که از شبکه­‌ی زیرزمینیِ فاضلاب توکیو سر درآورده و خدایش از او خواسته تا مردم را بکشد. تنها غذایی که می­‌خورد گُل است. دیدار دوباره­‌ی این موجود، و البته دُنی لَوان، در آخرین فیلم او – هولی موتورز (2012) –  باید تجربه­‌ی تازه­‌تری باشد.

 

* یادداشت خواندنیِ سرژ دَنه با نام «خون تازه» اولین بار در لیبراسیون، 20 نوامبر 1986، چاپ شد.

یک هفته پس از تحریر: همین یکی دو روز پیش، این یادداشت رُزنبام بر تازه‌ترین فیلم کاراکس هم درآمد.

 


عکس‌هایی از سرژ دَنه 4

 

این چند عکس را از ویژه‌نامه‌ی کایه دو سینما برای سرژ دَنه (ژوییه-اوت 1992) برداشته‌ام:

 

سینماتک پاریس، (از راست به چپ) سرژ دَنه، ناگیسا اُشیما و ژان ناربونی، 1980

 

آکیرا کوروساوا و سرژ دَنه، 1982

 

سرژ دَنه در آرامگاه کنجی میزوگوچی،1982

 

سرژ دَنه و نیکلاس ری، نیویورک، 1977

 

 

 

 

 

 


جدول ستاره ها در کایه – سپتامبر2012 1

 

اگر اولین کنجکاویِ­ سینمایی این باشد که ببینی این روزها چه فیلم­هایی دارد دیده می­شود، احتمالا دومین کنجکاوی – حتا پیش از دیدن آن فیلم­ها – این است که ببینی بقیه چطور آن­ها را ارزشگذاری کرده­اند. آخرین صفحه­ی کایه دو سینما با جدول ستاره­هایش، یکی از محل­های ارضای این دو کنجکاوی­ست. معمولا پنج منتقد از کایه و پنج نفر از نشریات فرانسویِ دیگر ( لوموند، اَنرُکوپتیبل، پوزیتیف، لیبراسیون و تله­راما) در این بازیِ ماهانه شرکت دارند. جدول سپتامبر را این­جا بازنویسی کرده­ام.

دو نتیجه­ی اخلاقیِ این جدول: یک، هولی موتورزِ لئوس کاراکس (2012)؛ دو، لولای ژاک دمی (1961) !

 

قاعده­ی بازی:

● زحمت دیدنش را به خودتان ندهید / * اگر مجبور بودید ببینید / ** ببینید / *** حتما ببینید / **** شاهکار / – هنوز دیده نشده

(برای دیدن جدول در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید)

 

 

 


این دخترانِ سرسخت 4

 

 

داشتم به دخترهای سرسختی فکر می­کردم که سینما این چند سال اخیر نشان­مان داده است، این اسم­ها به ذهنم رسید: میا در آکواریوم (2009)، مارینا در آتنبرگ (2010) و لیزا در مارگارت (2011). حتما شما می­توانید دخترهای بیشتر با کاراکترهای سرسخت­تری اضافه کنید یا اگر اهل بازی باشید، شبح سرکشی را تصور کنید که این چندسال اخیر در هیأت­های جورواجوری متجسم شده است. فایده­ی این بازی چیست؟ خب، حداقل فایده­اش این است که ما را وارد بازیِ جذابِ دیگری می­کند. مثلا آیا می­شود – با کمی رندیِ زبانی – در ازای تئوری «مولف» به چیزی شبیهِ تئوری «کاراکتر» فکر کرد؟ آن­وقت شاید بشود بین کارهای متفاوت از کارگردان­های متفاوت­تر، نخِ اتصالی عبور داد و برحسبِ این­که سهم هرکس در درست متبلورکردنِ این کاراکتر چه بوده، نوعی نظام ارزش­گذاری به­راه انداخت. قصدم این نیست، حداقل این­جا. جذابیتِ بازیِ دخترانِ سرسخت برای من، به نیکی­یادکردن از الگوی جاودانه­ای­ست – اگر بشود این­طور گفت – که حدود یک دهه پیش، داردن­ها معرفی کردند: رُزتا (1999). واقعیت این است که رُزتا حسابی جا را برای بقیه­ی دخترها تنگ کرده، اصلا گویا داردن­ها کسب­وکارشان همین است، به طور مثال نگاه کنید چطور پسرِ (2002) آن­ها جایِ راهِ سرخِ (2006) آندره­آ آرنولد را تنگ کرده است! اما به نظرم این وسط، «میا»یی که آرنولد در آکواریوم خلق می­کند به مراتب شانس بیشتری به کارگردانش در آن نظام ارزشگذاریِ خیالی می­دهد. تا یادم نرفته به نکته­ی جالبی در این بازی اشاره کنم: مدیوم­هایی که برای حلولِ این شبح انتخاب می­شوند علی­رغم تفاوت­های بسیارشان، چندان بی­شباهت به هم نیستند. برای مثال می­شود به فقدان پدر اشاره کرد: پدری اگر باشد رو به مرگ است مثل پدر مارینا، اگر سروکله­ی ناپدری­ای پیدا بشود به مرگِ غیرمنتظره­ای حذف می­شود مثل مورد لیزا، یا اگر پایِ پدر/اغواگری به میان بیاید، نتیجه­ای آن طور برهم­زننده به­بار می­آورد مثل نمونه­ی میا. مقایسه­ی دو مدیومِ رُزتا و میا، اتفاقا به سبُک­سنگین کردنِ دو رویکردِ زیبایی شناختیِ به­ظاهر مشابه هم راه می­دهد.

 

 

آکواریوم، آندره­آ آرنولد، 2009

American Cinematographer©

 

رابی رایِن، فیلمبردارِ همیشگیِ آرنولد، نقل می­کند که آندره­آ صحنه­های آکواریوم را منطقه­ی سه­پایه ممنوع اعلام کرده بوده [American Cinematographer; Feb 2010]. از طرف دیگر داردن­ها را هم که با دوربین بی­تاب­شان می­شناسیم. مسأله­ی احضارِ این شبح و چگونه مجسم شدنش – اگر بتوانم درست بیان کنم – چیزی فراتر از ثابت­ماندن یا متحرک­بودن و حتا ظریف­تر از با یا بی سه­پایه شکار کردنِ پروتاگونیست است؛ مسأله آن­طور که سارا کوپر در مقاله­ی راه­گشایش طرح می­ کند [فایل پی.دی.اف] این هم هست که چه امکانی برای همذات­پنداری با او در اختیارمان گذاشته می­شود. داردن­ها تکلیف­شان را روشن کرده­اند، آن­ها با هرگونه دستورِ زبان کلاسیکی برای همذات­پنداری سرِ ناسازگاری دارند. بدیلی که برای «از چشمِ دیگری دیدن» ارائه می­کنند، «چسبیده به دیگری» بودن است: چسبیدن به او که بدنش دارد از قاب لب­پَر می­زند و لمسِ او از نزدیک­ترین فاصله­ی ممکن، درست پشت سرش با فوکوس کردنِ دوربین بر پشتِ او، یا با کمی فاصله از روبرویش، همان فاصله­ی دوربین تا کاراکتر که لوک داردن به آن فضایِ «راز» می­گوید. آن­چه داردن­ها به آن نائل می­شوند –  به بازیِ خودمان برگردیم و از یادداشت­های روزانه­ی داردن­ها هم کمک بگیریم – عبور از پوستِ مدیوم رُزتا و لمس آن بدنِ ناپیدا – همان شبح – زیرِ بدنِ پیداست. دوربینِ بی­تاب برای آرنولد اما حکایت دیگری دارد. به خاطر بیاوریم اصرارِ او بر «از چشم دیگری دیدن» را در نگاهِ دوربینِ بین بازوان میا، آن­جا که کانر دخترکِ خواب­زده را در تختوابش می­خواباند. به نظرم می­رسد که آن عبور از پوست و رونمایی از آن شبح، چنان که باید در آکواریوم اتفاق نمی­افتد، هر چند همچنان میا را یکی از مدیوم­های دوست­داشتنیِ این دوسه ساله – تا جایی که من دیده­ام – برای آن شبحِ محبوب می­دانم. خب، این ذوق­زدگی­ها و غُرزدن­هایِ چندان فرمول­بندی­نشده جایش همین یادداشت­های کوچکِ وبلاگی­ست دیگر! پس بگذارید حرفِ آخرم را هم بزنم هرچند بی­ارتباط به بازیِ اشباح ولی مرتبط با آندره­آ آرنولد است. هرچقدر آکواریوم را به خاطر خلاقیت­های خودانگیخته­اش دوست داشتم (فقط کاش آن اسبِ سفید نبود!)، نتوانستم بلندی­های بادگیر را جزو دغدغه­های جاری­ام بدانم. پرطمطراق­تر بود و چشم­نوازتر، اما خودآگاهیِ آزاردهنده­ای داشت که به نوعی اداواطوار می­مانست.

 

 

 


دنبال زن بگردید 6

 

روزی روزگاری در آناتولی، نوری بیلگه جیلان 2011، (منبع تصویر)

 

روزی روزگاری در آناتولی

دنبال زن بگردید

نوشته­ی الیز دومناش، ماهنامه­ی پوزیتیف، نوامبر2011 [1]

ترجمه: مسعود منصوری

چرخاندنِ روایتی پلیسی یا عشقی حولِ مرکزی رازآلود، جابه­جا کردنِ ظریفِ این مرکز، و بعد، رصدکردنِ آشفتگی­های روحی و جسمیِ آدم­ها؛ این عادتِ نوری بیلگه جیلان است. عادتی با موفقیت­های پیشین­ (دوردست، اقلیم­ها و سه میمون) که امروز به کمالِ پالوده­گیِ خود رسیده است. روزی روزگاری… (برنده­ی جایزه­ی بزرگِ هیات داوران کن در سال 2011) ساختارِ شسته­رفته­ی تراژدی­ها و وسترن­ها و عمقِ قصه­های شرقی را در خود دارد. مثل فیلمی جاده­ای شروع می­شود و در جستجوی یک جسد، در دلِ شب و در چشم­اندازی از تپه­های بی­آب وعلف پیش می­رود. در پرده­ی دوم، زمانِ غذاخوردن کش پیدا می­کند و در دل­زدگی، رنج­ و تردیدِ شخصیت­ها رخنه می­شود، شخصیت­هایی که در تنگنای پایانیِ فیلم، در آن صبح زودِ بیمارستان، گرفتار می­شوند.

یک مشت مَرد (پلیس، دادستان، منشی دادگاه و دو متهمِ دست­بسته) در جاده­های آناتولی­ حرکت می­کنند. آن­ها، چپیده در ماشین­ها، گوش به راهنمایی­های قاتلی دارند که به زحمت مکان­ها را به یاد می­آورد: یک درخت، مزرعه­ای شخم خورده و یک چشمه. این کاروان وسترن، چشمه به چشمه در جاده­های روستایی که با چراغ­های جیپ نورافشانی شده، پیش می­رود، در جستجویی که هم دیمی و هم پوچ است. زمان سپری می­شود و در پلان – سکانس­های بلند، کش می­آید. خورشید پشت تپه­هاست. داخلِ ماشین، ماموران پلیس بر سرِ ماست جروبحث می­کنند (یکی طرفدارِ ماستِ گاومیش است، آن یکی، ماست پاستوریزه)، و این همه، جلوی چشمانِ سیاه و تهدیدآمیزِ زندانی که آرام، وسطِ صندلی عقب نشسته و در نمایی طولانی و نزدیک، ایزوله شده است. این کمدیِ سیاه در ادامه جایش را به شوخی­های زننده­ی ماموران درباره­ی تعداد دفعاتِ دست­به­آب شدنِ دادستان می­دهد. قوه­ی مردانگی، وقتی از زاویه­ی پروستاتِ روبه­ضعف­نهاده دیده شود، دردناک و دلواپس­کننده است. یادمان هست که مردِ اغواگرِ اقلیم­ها، تصویر خشن­تری از این قوه را به­دست داده بود. اما این­جا، شوخ طبعی زمینه­ا­ی­ست برای پرسش­ از انگیزه­ی این مردها، این بازیگرانِ تشریفاتیْ قضایی و تهی­شده از معنا در این آخرِ دنیایِ آناتولیایی. یکی از مامورها می­گوید: «وقتی به گِرهی در کار برمی­خورید، دنبال زن بگردید»، بعد هم آسمان می­غرد و صاعقه مجسمه­ی زنان را در دل صخره­ها نمایان می­کند. از این خطه­ی دورافتاده، جایی که شرْ افسار گسیخته است، جیلان سر فرصت، به بارقه­هایی از زیبایی چنگ می­زند: خورشیدِ خفته و متافیزیکی که با حاضر شدنِ زنی میانِ مردان، آشکار می­شود. موتورِ ماشین درجا خِرخِر می­کند، آسمان غرش می­کند و سگی در دوردست پارس می­کند. حالا قصه می­تواند شروع شود.

آهسته آهسته چهره­ی افرادِ این گشت­زنیِ جنایت­کاران و ماموران مشخص می­شود، همان­طور که در نمای آغازیین، چهره­ی مردانِ پشت میزِ غذا، با حرکت دوربین و عبورش از شیشه­ی کثیفِ اتاق، از تار بودن به وضوح می­رسد. موقع غذا در خانه­ی شهردار، رازورمز و وسوسه­های هرکس طرح می­شود. پلیس و دادستان به خاطرِ الحاقِ احتمالی به اتحادیه­ی اروپا درشغل­شان و بایدها و نبایدهای آن، به شک و تردید افتاده­اند. آن­ها می­خواهند قانون را به اجرا درآورند در همان حال که خودشان به هزار کارِ شنیع آلوده­اند. دوربین روی دکتر با نگاه گرم و محزونش درنگ می­کند و او را در حیاط خانه و زیر شلاق باد و طوفان دنبال می­کند. در همان حال، شهردار در حال متقاعد کردن دادستان است تا از ساخت محل نگهداریِ موقتِ مردگان حمایت کند. با قطع برق، گفتگوها هم قطع می­شود تا مقدمه­ای باشد برای ورودِ دخترِ شهردار، با چراغی پیه­سوز در سینیِ چای. او به هر مهمان که نزدیک می­شود چهره­اش را در نمایی درشت، نورانی می­کند. همه مبهوت زیباییِ این دخترِ جوان­اند، دختری الهام گرفته شده از قصه­های شرقی و تصویرشده در سبک­وسیاقِ ورمیر[2]. مردان که در جنایت و مرگ دست­وپا می­زنند، خشک­شان می­زند و بعد دوباره به راه­شان ادامه می­دهند. این آمیزه­ی خشونت و دلهره در جمع مردان، هفت مردِ نامرئیِ[3] شاروناس بارتاس[4] را به یاد می­آورد. از خاک درآوردنِ جسد درسپیده­دم، سرانجام تعادلِ این داستانِ مردانه را برهم می­زند. خستگی و اضطرابی که با نبش قبرِ جسد بر فضا چیره شده است، از کوره در رفتنِ عده­­ای و گیجی و ناخوشیِ عده­ی دیگر را به دنبال دارد. دادستان، انشایی طولانی را دیکته می­کند و به کنایه از شباهت جسد (یا خودش) به کلارک گیبل اشاره می­کند.

آخرین پرده، حول سه شخصیتی که از معنایشان تهی شده­اند یعنی کمیسر، دادستان و دکتر بنا می­شود، شخصیت­هایی که وظیفه­شان اعمال «قانون­هایی برای زندگیِ اجتماعی در صلح و امنیت» است، آن­طور که بچه­مدرسه­ای­های قصبه (فیلم کوتاه، 1997) تکرار می­کنند. بازیگردانیِ فیلم، به­خاطر مینی­مالیسم و صراحتش تاثیر گذار است، نه ژستی اضافه در آن هست و نه ابرو درهم کشیدنِ بی­تاثیری. نورپردازیِ باشکوه، در خدمتِ بیان­گریِ این چهره­هاست: چهره­هایی پرخون، عرق کرده، چین خورده و با دلهره­ای شناور روی سطحِ پوست. چطور می­شود این آدم­کش را درک کرد؟ او که دست و پای قربانی­اش را بسته­بوده حالا از کمیسر می­خواهد که هوای پسرش را داشته باشد، کمیسری که فکروذکرش دررفتن از دست خانواده و پسر مریضش است. دادستان هم هربار قبل از این­که سرِ حرفِ ناتمامش را با دکتر باز کند، سبیلش را صاف می­کند و قدم به قدم از زنِ فوق­العاده زیبایی می­گوید که بعد از به دنیا آوردن بچه­اش مرده و پنج ماه جلوتر خبر مرگش را اعلام کرده است. «پس بروید معنایی برایش پیدا کنید…»، حالا که به نظرِ دکتر علت مرگِ زن ایست قلبی بوده است، آیا باید این بدن را زخمی و کالبدشکافی کرد؟ یا باید از خیانت شوهرش پرسید که زن ادعا کرده ­بوده آن را بخشیده است؟ جلوی دادگاه، پسرکی سنگ به صورت قاتلِ پدرش پرت می­کند و در آخرین نما، به همکلاسی­هایش در حیاط مدرسه می­پیوندد. راهِ رسیدن به این کورسوی امید، از دل­وروده­ی شرْ می­گذرد، از گندیدگیِ جسد شکافته شده و از نگاهِ خالیِ دکتر که از پنجره، شبحِ  کودک را می­بیند. او قبل از این، در دو برخورد تلخ، زخم­زبان­های کمیسر و دادستان را شنیده است، در نماهایی که در آن­ می­توان واضح­تر از همیشه، رنج­ها و اشک­های پشت کبودی چشم­ها را دید. در این فیلم هیچ خبری از موسیقی نیست تا باری که میزانسن و از طریق آن، روایت، ایجاد کرده است، کمی سبُک شود. اولین شعاع­های روز بر شک و تردید مردانی می­تابد که برای شری که به آن آلوده­اند دنبال معنا می­گردند. مردانی که دل­شان می­خواهد این روستای آناتولیایی را ترک کنند و یا شاید هم هنوز امیدوارند تا به نسل آینده عدالتی را برسانند که بر انتقام­جوییِ موروثی استوار است. نوری بیلگه جیلان به عمق تاریکِ کارهای داستایوفسکی دست می­یابد، به قدرتِ به تجسم درآوردنِ نثرِ او که در آن، واقعیت درهمسایگی قصه قرار می­گیرد. تسلطش بر نور و قاب­بندی (در این فیلم سینما اسکوپ) حالتی افسانه­ای به آن می­دهد.

از این دنیای مردانه، سه زن پاورچین پاورچین رد می­شوند: دختری با زیباییِ ملکوتی در روستایی دورافتاده، بیوه­ی جوانی که در سالن کالبدشکافی روی جسد همسرش خم می­شود و زائویی مرده که رازش را با خود به گور برده است.

 

* این ترجمه در چهاردهمین شماره ماهنامه تجربه (مردادماه91) چاپ شده است.

 


[1] Domenach, Élise. Cherchez la femme, Positif, nov. 2011. p. 27.

[2] Johannes Vermeer نقاش هلندی قرن هفدهم

[3] Seven Invisible Men

[4] Šarūnas Bartas کارگردان اهل لیتوانی


سرژ دَنه بر «زن همسایه بغلی» 11

 

ژرار دی پاردیو و فانی اَردان در زن همسایه بغلی، فرانسوا تروفو، 1981، (منبع تصویر)

 

زنِ همسایه بغلی

سِرژ دَنه

ترجمه: مسعود منصوری

 

مقدمه­ی مترجم: سرژ دنه از ذهن­های زیبای نقدنویسی فرانسه بود که به درستی به او لقبِ «سینه فیس» (پسرِ سینما) داده بودند. او در اواسط دهه­ی هفتاد در راس کایه دو سینما قرار گرفت و آن­را از پسْ­لرزه­های می 68 خارج کرد و در اسباب کشی­اش به روزنامه­ی لیبراسیون، توانست  با تئوریزه کردن مفهوم «تصویر» در سینمای در حال تغییر و تلویزیون، بحث­های نظریِ تازه ای را پیش کشد. هر چقدر که بازَن در معرفی شدن به آنگلوساکسون ها و از آن طریق به دنیا خوش اقبال بود، دنه را کمتر از آنچه در اندازه­های اوست به زبان های دیگر خوانده­ایم. آنچه پیش رو دارید نمونه­ای است از خلاقیت­های او به بهانه­ی فیلم «زنِ همسایه بغلی» که آن­را از کتاب «سینه ژورنال» انتخاب کرده­ام[1]. این کتاب گردآوریِ نوشته­های 1981 تا 1986 سرژ دنه است که با نامه­ی تحسین آمیز ژیل دُلوز به او آغاز می شود.

دیگر آنقدرها هم بر کسی پوشیده نیست، پس می­شود آن­را فاش کرد: ما دو تروفو داریم؛ دو مولف برای دو نوع کار. یکی تروفو – جکیل و دیگری تروفو – هاید[2]، که بیشتر از بیست سال وانمود می­کردند همدیگر را نمی­شناسند. یکی آدم محترمی­ست، دیگری آب­زیرکاه. یکی سربراه است و آن یکی، اخلالگر. دیر یا زود این دو باید همدیگر را ملاقات می­کردند و فیلمی را بین خود تقسیم می­کردند، مثل قلمرویی که تقسیم می­شود. با زنِ همسایه بغلی این اتفاق می­افتد. یک نقطه­ی عطف که یک فیلم خیلی خوب هم هست، یکی از بهترین های خانه­ی فیلم تروفو و شرکا. توضیح می­دهم.

تروفو – جکیل خوشایندِ خانواده­هاست، آنها را خاطرجمع می­کند. یک سری از فیلم­های فرانسوا تروفو، چیزی نیستند جز تلاشی کم­وبیش موفق برای بازسازی خانواده­ها؛ یک پروژه­ی عجیب و بسیار دور از «خانواده، از شما متنفرم» که (به غلط) فکر می­کردیم در فیلم اولش، چهارصد ضربه می­شنویم. شیوه­ای که تروفو – جکیل به­کار می­گیرد همیشه یکسان است: به نوعی واکنش شیمیاییِ مواد قابل ترکیب و مواد ناسازگار می­ماند که از یک عنصر جداگانه (مثل یک بچه­ی گم­شده یا پیداشده) شروع می­شود. بعد سعی می­کند بفهمد در کدام گروه می­شود آنها را با هم ترکیب کرد، چند شخصیت را به این شیوه می­توان اضافه کرد (اول یکی، بعد یکی دیگر، بعد…)، تا آن که به درجه­ی اشباع برسیم. این گروه­ها، خانواده (ناتنی)، فرهنگ، جامعه و سینما نام دارند ( تروفو یکی از وارثان سینماگران بزرگ پیشین است).

خانواده­ی سه نفره (ژول و جیم یا آخرین مترو) یکی از شکل­های ممکن است. یکی دیگر از این شکل­ها، امتحان کردن این است که آیا با تَرکه­ی ترِ پروفسور تروفو – ایتار، یک کودک «وحشی» می­تواند در خانواده­ی هوموسپین[3] جای بگیرد یا نه، (کودک وحشی). این شیمیِ ساختن­ها، در شب آمریکایی به اوج خود می­رسد جایی که ساخت یک فیلم، بهانه­ای­ست برای نمایش «خانواده­ی بزرگ سینما». در آخرین مترو، این­بار، خانواده یک گروه تئاتر در فرانسه­ی اشغال شده است. شاخ­وبرگِ این خانواده، زیرکانه، یک سرش کارگردان یهودیِ درخفاست، یک سرش زن بلوندِ بازیگرِ روی صحنه و سرِ دیگرش جوانِ نقش اول و عاشق پیشه­ی اهل مقاومت، در شهر است.

همه­ی این دنیاهای کوچک را می­توان تکه­ی رنواریِ کوه یخیِ تروفو دانست، اما نباید آن را با سنگدلی و خیرخواهیِ شکنجه­گر که مخصوص رنوار است، اشتباه گرفت. ایده­ی دیگر، یک نمایش برای همه است که در آن جلوی همه­ی حرکت­های شدید باید گرفته شود، ایده­ی آشتیِ همه با همه یا تقریبِ[4] محافظه­کارانه­ی همه­ی گرایش­ها.

تروفو – هاید کاملا برعکس است: غیراجتماعی، تک­افتاده، سردمزاج و فِتیشیست[5].  او همه چیز برای ترساندن خانواده­ها در اختیار دارد چرا که آنها را کاملا نادیده می­گیرد و مشغول شیفتگی­های انحصاری و خصوصیِ خودش است. یک مجموعه از فیلم­های فرانسوا تروفو روی زوج­های عجیب­وغریب و عقیم متمرکز است که بوی جنازه و کافور می دهند. زوج­هایی تشکیل شده از یک مرد و یک تمثال از زنی زنده یا مرده، تصویری زنانه، صفی از زنها یا پاهای زنانه. فیلم­هایی از این دست همیشه  تا حدی شکستِ تجاری بوده­اند و خانه­ی فیلم تروفو و شرکا، دلواپس وجهه­ی شناخته شده­اش، کاری کرده است تا شاخه­ی هاید، وقت­وبی­وقت بیرون نزند یا این­که خیلی بی­سروصدا باشد. پوست نرم، مردی که عاشق زن ها بود و اتاق سبز به این دسته تعلق دارند. رویای یک کلکسیونر: مردی که عاشق زن ها بود (و برایشان می مُرد) فیلم زیبایی­ست دربابِ تنهایی مردی که نظرش نسبت به زن ها تغییر نمی کند، زن­هایی که پشت سرهم می آیند. این زن یا آن زن نیست که اهمیت دارد، بلکه آن جایگاه که هر زن به نوبه­ی خود در آن قرار می­گیرد است که همیشه یگانه می­ماند.

آنچه مهم است، به تعبیر لَکان از دون ژوان[6]، این است که او آن [زن ها] را «یکی بعد از دیگری» دارد. این جایگاه، قربانگاهی­ست که در آن مخفیانه تمثالی را، زنی مومی را، ستایش می کنیم (اتاق سبز)؛ یک اقدام دیگر برای شوکه کردن خانواده­ها.

فرانسوا تروفو و فانی اَردان، سر صحنه ی زن همسایه بغلی، (منبع تصویر)

تروفو – هاید و تروفو – جکیل در زن همسایه بغلی همدیگر را ملاقات می­کنند. فیلمنامه هیچ چیزِ هیجان انگیزی را از پیش در خود ندارد. شخصیت­ها از کارمندان متوسط حوالیِ گرنوبل[7] هستند. آدمهایی کسل کننده با دنیایی کوچک (دنیای تروفو کوچک است): همه­ی آن­ها شغل­هایی مینیاتوری دارند. دپاردیو با ماکت کشتی سروکار دارد، گرسن مامور برج مراقبت است (او از جایش هواپیماها را مثل مدل­هایی کوچک می­بیند)، میشل بومگرتنر زن خانه دار است، فانی اَردان وقتی تصمیم می­گیرد تا دوباره کار کند، وارد دنیای کتاب کودکان می­شود. شخصیت­ها به طرز ناامید کننده­ای متوسط­­­ اند، مثل آدم­های صفحه­ی حوادث. نقطه­ی شروع فیلم این طور است: یک زوج در کنار زوج دیگر ساکن می­شود. اگر مردِ یک خانواده و زنِ خانواده­ی دیگر، هفت سال پیش از آن همدیگر را نمی­شناختند، همه چیز می­توانست به خوبی­وخوشی پیش برود. شوک. رابطه­ی آن دو پر فراز و نشیب بوده است و اگر تا حالا این بی­تجربه­ها فکر می­کردند همه چیز بین آن­ها تمام شده، اشتباه می­کرده­اند. فیلمْ حکایتی پر آشوب از آخرین کنش زندگی این زوج است ، پس به جز پایانی خشونت بار، طور دیگری نمی­تواند تمام شود.

آیا زن همسایه بغلی فیلمی­ست که در آن هاید از جکیل انتقام می­گیرد؟ نه واقعا. این فیلمْ ستایشِ آنارشیستیِ یک عشقِ دیوانه­وار هم نیست، اگر چه طنینی از صحنه­ی معروفِ مربوط به دوران طلایی در آن به گوش می­رسد: صحنه­ی معاشقه­ی پرهیاهوی یک زوج، وسط یک میهمانی رسمی. اما آن­چه برای بونوئل یک شوخی سطحی­ست، برای تروفو بیانگر افقی در دوردست است. زنا از نظر او نه یک موضوعِ بازیگوشانه که مازاد است. نه، اگر زن همسایه بغلی فیلم موفقی­ست و در نهایت این­چنین تاثیرگذار است، به این خاطر است که تروفو، دشمن نمایش شوروشوق­ها و ایده­ها، مردِ میانه­روی و مصالحه، این بار سعی دارد تا خودِ مصالحه را فیلم کند و از آن مصالح و حتا فرم فیلم را بسازد. مصالحه نه به معنای تحقیرآمیزِ «دست از اصول کشیدن»، بلکه به آن معنا که فرویدی ها «برقراری مصالحه[8]» می­نامند. توضیح می دهم (دوباره).

قمار تروفو با زن همسایه بغلی، خروج از اتاق سبز است، ترکیب کردن سناریو – هاید (شورِ بیمارگونه و در خفا) است با سناریو – جکیل (دیگران، زندگی عمومی). او به گونه­ای این کار را می­کند که هیچکدام بر دیگری برتری نیابد و بیننده یکی از آن­دو را ترجیح ندهد. هر چه بیشتر وارد جزییاتِ شورِ آتشین شویم، بیشتر باید نسبت به هزاران مانع [در دنیای] واقعی که به مقابله برمی­خیزند، حساس شویم. یک قمار غیرممکن؟ تعادلی شکننده؟ برقراری مصالحه، به قول روانکاوان که آن را پایانی بر نیرنگ­های میل می­دانند، «هم­زمان هم میلِ ناخودآگاه و هم ضرورت­های بازدارنده را ارضا می­کند». برقراری مصالحه، تدوین کردن میل با سرکوب است.

زن همسایه بغلی ابداع بی­نهایتْ تدوینِ کوچک از این دست است، وجهِ هیچکاکیِ تروفوست و هیچکاکْ پیوریتن دیگری­ست که شیفته­ی واقع نمایی­ست (که شاید هر دو یک چیز باشد: هنرِ حفظ ظواهر، و ظواهر برای یک فیلمساز چیز کمی نیست). هیچکاک بهتر از هر کس دیگری می­توانست دو منطق را از یک تصویر بگذراند، با دو سرعت، منطق میل و منطق سانسور یا آن طور که فرویدی ها می گویند: اصل لذت و اصل واقعیت.

حدود اواخر فیلم، جایی که دپاردیو دارد در آشپزخانه روی اعصاب فانی اَردان راه می رود (هر دو خیلی عصبی­اند)، فانی در واکنش چیزی شبیه به این می­گوید: «اگر کسی پرسید چرا آمدی اینجا، بگو آمده بودی برای تعمیر فریزر». این احتیاط خنده دار، این شیوه­ی ناامیدانه­ی چنگ­زدن به واقعیت، حقیقی­ترین چیزی­ست که در فیلم وجود دارد.

این فریزر (که هیچ وقت آن را نمی­بینیم) بیشتر از هر چیز دیگری در زن همسایه بغلی، مرا تحت تاثیر قرار می­دهد، حتا بیشتر از شورِ مرگبارِ دو دلداده. باید این فریزر آفریده می­شد، که هم نیست و هم هیچ نیست، این ابداع به تروفو (و سوزان شیفمَن [فیلمنامه نویس]) تحمیل می­شود تا تفاهمی بین جکیل و هاید بوجود آید. به همین شیوه، وقتی از روی تصادف (از روی تصادف، چه حرف ها!) پیراهن فانی اردان پاره می­شود و او وسط جمع نیمه عریان می­شود، شاهد برقراری مصالحه­ایم: این شوخی به مذاق همه­ی میل­ها خوش می­آید: زن می­خواهد در برابر همه عریان شود (هیستری)، مرد [دپاردیو] می­خواهد او را عریان ببینیم، تماشاچی دلش می­خواهد بازیگر زن را عریان ببیند، تروفو هم می­خواهد او را نشان دهد و… این بازیِ برخاسته از چارگوشه­ی میل، ضرورتِ نوآوری را برای همیشه ایجاب می­کند. اگر چه این یک «بازی قدیمی»ست، اما بازیِ تروفو شبیه به هیچکس دیگری نیست.

آن­طور که این دو دلداده در طول فیلم پیش می­روند و از دیگران و از مکان­ها مثل یک چشم­انداز عبور می­کنند را دوست دارم. [چشم­اندازی] متروکه و آشنا. هر چند تروفو به جای فیلم گرفتن از چشم­انداز، فقط بدن­ها و اشیا را نشان می­دهد. [مثلا] وقتی دپاردیو، که عقلش را از دست داده، زن محبوبش را دنبال می­کند و جلوی چشمان بهت­زده­ی بقیه، درست بین آنها و انگار آن­ها حضور ندارند، او را کتک می­زند؛ موقعی­ست که دو سناریو [جکیل و هاید] کنارِ هم حضور دارند و ما مانده­ایم که این شوخی­ست یا رسوایی. [این همان] چشم­اندازی­ست که تروفو می­تواند آن را با سرعتِ هر چه بیشتر و با استادیِ تمام، نقاشی کند. به خاطر یک پارادوکس که فقط مختص خود اوست، هنر مصالحه­ای اش او را به سمت سینمایی همراه با ریسک و بدون تور ایمنی سوق می­دهد.

در زن همسایه بغلی، هنر میزانسن آنقدر فراخ و رها می شود تا بتواند هاید و جکیل را در آنِ واحد در خود جای دهد.

30سپتامبر1981

*این ترجمه در شماره­ی نخست «سینما – چشم» چاپ شده است. نشریه­ای که فقط از طریق سایت آمازون قابل خریداری­ست و از این­رو، کمی دور از دسترس خواننده­ی ساکن ایران.


[1] Daney, Serge (1986). Ciné journal. Paris: Cahiers du cinéma. p. 39-41

[2] اشاره به داستان «مورد عجیب دکتر جکیل و آقای هاید» نوشته­ی رابرت لوییس استیونسون (1886) که فیلم­هایی هم بر اساس آن ساخته شد. قهرمان این داستان دو شخصیت کاملا متضاد دارد: دکتر جکیل (شخصیت خوب) و آقای هاید (شخصیت بد).

[3] Homo sapiens نام گونه­ی انسان در طبقه­بندی علمی موجودات زنده

[4] Œcuménisme اشاره به ایده­ی وحدت همه­ی شاخه­های مسیحیت در قالب یک کلیسای واحد

[5] Fétichiste

[6] Don Juan مردی افسانه ای که زنان را اغوا می کرد.

[7] Grenoble شهری در جنوب شرقی فرانسه

[8] Formation de Compromis [Fr] / Compromise Formation [En]

از نظر فروید، هسته­ی اصلى شخصيت انسان، يعنى اگو، چيزى از ارزش­ها نمى­فهمد و به دنبال ارضای میل است. در عين حال در برابر نیروی سرکوبگرِ سوپراگو، بین آن دو مصالحه برقرار می­شود.

 


پرسه در شهر 4

 

فیلم­هایی هستند که به­حدِ کمال در رابطه­ی انسان و شهر موشکافی می­کنند، شبِ (1961) آنتونیونی یکی از آن­هاست. می­شود پرسه­زدنِ لیدیا در شهر را هم­چون نقدی پدیدارشناسانه بر شهرِ مدرن، از فیلم و قصه­اش جدا کرد و بارها به تماشایش نشست. اجازه بدهید آن نمای معروف را این­بار از نگاه رُنه پرِدال، از پیشگامانِ مطالعات سینماییِ فرانسه، ببینیم: «در نمای مشهورِ لیدیا در حالِ قدم زدن در خیابان، او را کوچک­اندازه در زیر و سمت چپِ دیواری صیقلی به ارتفاع پنج طبقه که به سمتش خم شده می­بینیم. در چنین جهانی­ست که عشق رو به زوال می­گذارد»* [تاکید از من].

 

 

*نقل قول را از این کتاب آورده­ام:

Prédal, René (1991). “Antonioni ou la vigilance du désir” Ed. Cerf

عکس ها را از روی فیلم برداشته ام.


یک ریویوی «پوزیتیف»ی در «تجربه» 6

 

برای پرونده­ی روزی روزگاری در آناتولی در چهاردهمین شماره­ی ماهنامه­ی تجربه (مرداد 91) یک ریویو از پوزیتیف (نوامبر 2011) نوشته­ی الیز دومناش، انتخاب و ترجمه کرده­ام که بخش ابتداییِ آن را این­جا می­آورم:

چرخاندنِ روایتی پلیسی یا عشقی حولِ مرکزی رازآلود، جابه­جا کردنِ ظریفِ این مرکز، و بعد، رصدکردنِ آشفتگی­های روحی و جسمیِ آدم­ها؛ این عادتِ نوری بیلگه جیلان است. عادتی با موفقیت­های پیشین­ (دوردست، اقلیم­ها و سه میمون) که امروز به کمالِ پالوده­گیِ خود رسیده است. روزی روزگاری… (برنده­ی جایزه­ی بزرگِ هیات داوران کن در سال 2011) ساختارِ شسته­رفته­ی تراژدی­ها و وسترن­ها و عمقِ قصه­های شرقی را در خود دارد. مثل فیلمی جاده­ای شروع می­شود و در جستجوی یک جسد، در دلِ شب و در چشم­اندازی از تپه­های بی­آب وعلف پیش می­رود. در پرده­ی دوم، زمانِ غذاخوردن کش پیدا می­کند و در دل­زدگی، رنج­ و تردیدِ شخصیت­ها رخنه می­شود، شخصیت­هایی که در تنگنای پایانیِ فیلم، در آن صبح زودِ بیمارستان، گرفتار می­شوند…

 

 

 

 


سِرژ دَنه، امروز 8

 

سرژ دَنه ، ونیز 1984، عکس از زَویه لامبورس (+)

بیست سال از مرگ او گذشت. سرژ دَنه، سردبیر کایه دو سینما بین سال­‌های 1974 تا 1981، نویسنده­‌ی صفحه­‌ی سینمایی لیبراسیون و بنیانگذار ترافیک، خواننده­‌ی جدیِ لَکان، طرفِ گفتگوی دُلوز (نامه­‌ی دُلوز پیشگفتار کتاب سینه ­ژورنالِ سرژ دَنه است)؛ صحبت از نامی‌­ست که انگار هرچه از مرگش می­‌گذرد، بیشتر به ­یاد آورده می‌شود. خبر خوب برای دوستداران او، که حالا از دنیای سینه­‌فیلیِ فرانکوفون فراتر می‌­روند، دور جدیدِ گردآوری و انتشار نوشته­‌های اوست (+). بزرگداشتش در سینماتک پاریس (+) و پرونده‌­ی ده صفحه‌­ایِ کایه دو سینما (شماره‌­ی ژوئن 2012) برای او، نه فقط ادای دینی اخلاقی، که نیازی اصیل به بازخوانی او در این سال­هاست. (ستایش)نامه‌­ی یک دهه­ پیشِ جاناتان رُزنبام به ترافیک درباره­‌ی سرژ دَنه (چاپ شده در کتاب خداحافظ سینما، سلام سینه­‌فیلی) و مقاله­‌ی سینه‌­فیلی به مثابه­‌ی ماشین جنگیِ ادرین مارتین، تایید دیگری­‌اند این­‌بار از جهان سینه­‌فیلیِ آنگلوفون بر این مدعای استفان دُلُرم، سردبیر کایه، که: «بیست سال بعد از مرگش، اندیشه­‌ی سرژ دَنه کاراتر از هرزمان دیگری­‌ست»*.

دلیل این اهمیت چیست؟ شاید یکی از پاسخ­‌ها را باید در همان کتابِ تازه منتشرشده جستجو کرد. خانه سینما و جهان، جلد3 کتابی­‌ست دربرگیرنده‌­ی نیمه­‌ی دومِ نوشته‌­های سال‌­هایِ لیبه [لیبراسیون]، بیراه نیست اگر بگوییم مهم‌ترین نوشته‌­هایِ تئوریک او. 1986 تا 1991، سال­‌های بسطِ نظریِ ایده­‌ی امر دیداری [le Visuel] و تمایز آن با تصویر [Image] در نوشته‌­های سرژ دَنه ا­ست؛ نوعی بالندگی در رویکرد انتقادی به تلویزیون و تبلیغات (قلمروی امر دیداری) در برابر سینما (قلمروی تصویر) که به تعبیر پاتریس رُله، عضو هیات نویسندگان ترافیک و گردآورنده‌­ی کتاب، ردپای «دیگریِ» لکان [Altérité] در آن قابل مشاهده است. اما جذابیت سرژ دَنه در هضمِ خاستگاه­‌های تئوریک در سنتِ نقادیِ وفادار به سینه­‌فیلی­‌ست، و زبانِ او، نه آکنده­ از شطحیاتِ غربال­‌نشده و مفاهیمِ نجویده­‌ی درسطح­‌مانده، که سرزنده از جریانی نظری در لایه‌­های زیرین است.

حالا با تحولات سریع اینترنت و پدیده­‌ی شبکه­‌های اجتماعی در این سال­ها، بخشی از نوشته­‌های دَنه نوعی پیش‌­بینیِ آینده به نظر می­‌رسد. او در کتاب رمپ (1983) سیر تحول سینما را این­طور خلاصه می‌­کند: سینمای کلاسیک (بعد از پیدایش سینمای ناطق)، سینمای مدرن (پس از 1945) و سینمای دیگری که صفتی به­‌خود نمی­‌گیرد اما مثل سینمای مدرنی­ست که توسط تلویزیون تمام شده و مورد خیانت واقع شده باشد (بعد از 1960). او صحنه‌­آراییِ [scénographie] سینمای کلاسیک را نشات گرفته از تئاتر می­داند که اهمیت را به عمق تصویر می­دهد و صحنه‌­آرایی سینمای مدرن را وامدارِ نقاشی می‌­داند که بر تصویرِ مسطح اصرار دارد. اما در سینمای مدرنی که به­‌وسیله‌ی تلویزیون اتوماتیزه شده، کارِ صحنه­‌آرایی، لغزاندنِ نگاه بیننده در طول تصاویری­‌ست که خود روی هم می­‌لغزند. سینمای امروز چطور؟ رابطه­‌ی اینترنت و کاربرانِ آن با این سینما چیست؟ سینمای تجاری به‌­کنار، اما جذابیت­‌های بصری در اجرا و گرفتن عکس­های یادگاری با فلان ژانر و شِیر کردن آن (سازوکاری که در آپاراتوسِ فیسبوک، دنیای امروزمان را می­‌سازد) به عنوان فیلمِ هنری، کم­‌کم تبدیل به یک جریان شده است. جالب آن­که هواداران این جریان، نه فقط در میان داوران جشنواره‌­ها، که در کاربرانِ این دنیای جدید هم فراوان­‌اند: «آه چه میزانسن محشری!» و لایک­‌ها و کامنت­‌هایی که نصیب «استاد»یِ کارگردان­‌هاست. استفان دُلُرم، در شماره­‌ی ماه می  کایه، با چنین رویکردی به سه فیلمی حمله می‌­کند که نمونه­‌ای از این جریانِ «شبه­‌هنری»­ست: درایو، تعمیرکار خیاط سرباز جاسوس و دختری با خالکوبیِ اژدها (اجازه بدهید شرم را هم اضافه کنیم!).

«زیبایی به عنوان چیزی که میخکوب می­کند، هیچ ارزشی ندارد، هیچ چیزی بیان نمی­کند، درخودش ذوب می­شود. زیبایی هیچ­گاه نزد من (نزد ما) نبوده است مگر درنتیجه­­‌ی خودبه‌­خودیِ جستجوی حقیقت. زیبایی پاداشِ نوعی قهرمانیِ اخلاقی­ست»*. سوال این نیست که آیا این اخلاقِ مورد ستایش سرژ دَنه، جایی در دنیای جدید خواهد داشت یا نه، مساله­ حتا تاثیرگذاری ماشینِ جنگیِ سینه‌­فیلی هم نیست، چراکه به تعبیر ادرین مارتین: «سینه­‌فیلی تاریخِ صدها انقلابِ شکست­‌خورده است». با این وجود بازخوانیِ سرژ دَنه، فارغ از همه­‌ی پیروزی­‌ها و شکست‌­های سینه­‌فیلی، نیازی­‌ست که در جبهه­‌های مختلف اعلام می­‌شود.

 

* برگرفته ار نوشته‌ی استفان دُلُرم در کایه دو سینما، ژوئن 2012

 


آخرین سوررئالیست 9

 

«جنون حتا با استانداردهای خودِ این انیماتور چک، سیاه، ترسناک و نامطبوع است. شوانکمایر آخرین سورئالیستِ واقعی­ست و با این عنوان، چندان علاقه­ای به خلق “هنر” ندارد. او چیزها را به جنبش درمی­آورد؛ کیمیاگری بیشتر راه­ و رسم اوست» / جی. هوبرمان، ویلج وُیس (+).

 

جنون، یان شوانکمایر، جمهوری چک 2005، (منبع تصویر)

 

آیا با ادای دینی «کودکانه» به ادگار آلن پو و مارکی دوساد طرفیم؟ یان شوانکمایر، در پرولوگ، فیلمش را این­گونه توصیف می­کند و آن­را از جنس ژانر وحشت می­خواند. اگرچه ظاهرا کابوس و تابوت و تدفین و قلعه­ی مخوف و … مهیاست، اما آن­چه واضح­تر است نوعی ژانرزدایی­ست تا پیروی از قواعد ژانر وحشت. پس چرا در ادعای اولِ او هم شک نکنیم و در معنای «کودکانه» احتیاط به خرج ندهیم؟ هرچه هست، به­سختی می­شود آن­را «خام­دستانه» معنا کرد؛ سرخوشانه چطور؟

سرخوشیِ جنون از کجا می­آید؟ هندسه­ی منظم، متقارن و خوانای فیلم، بر دو بسطِ رواییِ (ظاهرا) مختلف و موازی استوار است. از یک طرف، ژان برلوتِ ساده­لوح در چنگالِ کابوس­هایی یک­شکل و بی­پایان، حرکتش را آغاز می­کند و آشنایی­اش با مارکیِ لذت­طلب و ضدمسیح/کنترل، فضای بلندخوانیِ اندیشه­های مارکی دوساد و ادای احترام به او را می­سازد. برای سوررئالیسم، چه کسی عزیزتر از او می­تواند باشد؟ آلن پو در این فیلم اگرچه هم­سنگِ فیگوراتیو ندارد، اما داستان­هایش، یک­بارِ دیگر مواد خامِ شوانکمایر شده­اند، این­بار: زنده به گور و سیستم دکتر تار و پروفسور فدر. خط رواییِ دوم که از همان پرولوگ و از پیشِ پایِ شوانکمایر شروع می­شود، استاپ­موشنی­ست از زبان­ها، چشم­ها، گوشت­های خام و دل و روده­هایی که در هم می­لولند، با مارشِ مارسی­یز ورجه­وورجه می­کنند و به همه­جا سرک می­کشند. در وهله­ی اول، این بازیگوشیِ سوررئالیستی را می­شود صداها و عناصر خارج از جهان فیلم [nondiegetic] تعبیر کرد که درخدمت جهانِ فیلم­اند. آیا سرخوشیِ فیلم از این­جاست؟ اما مرز دقیقِ جهانِ فیلم کجاست؟ پس اجازه بدهید از منظر دیگری فیلم را مرور کنیم: سفر ماجراجویانه و پرخطرِ امعاء و احشاء، شرحِ خوشی­ها و لذت­های­شان، که درنهایت در چرخ­گوشت هم­سان می­شوند و دربسته­بندیِ تمیزومرتب در سوپرمارکت به فروش می­رسند، اما هنوز و از پشتِ رویه­ی نازکِ نایلونی، می­شود نفس­کشیدن­شان را حس کرد. حالا این «شخصیت»های نه چندان خوشایند، اگر نه بیشتر، به اندازه­ی ژان و مارکی و شارلوتِ دل­ربا (مرموزترین شخصیت فیلم) و … بارِ این ادای دین سوررئالیستی و انتقادنامه به مدرنیته را به دوش می­کشند.