مسعود


مکبث زار در آوینیون 4

 

فستیوال تئاتر و هنرهای‎ ‎مختلف شهر “آوینیون” در جنوب فرانسه که از زمان بر پا شدنش در سال 1947‏‎ ‎توسط “ژان ویلار” به این سو تبدیل به یکی از مهمترین رویداد های فرهنگی‎ ‎فرانسه شده است، امسال نیز ‏برای شصت و پنجمین برگزاری خود، از تاریخ 6 ‏‎ ‎تا‎ 26 ‎ژوئیه، در دو بخش “این” (درون) و “آف” (بیرون) ‏بیش از هزار نمایش را‎ ‎ارائه خواهد کرد‎.‎

در بخش‎ ‎حاشیه ای یا “آف” که گروه های تئاتر حرفه ای و آماتور، جدا از مدیریت رسمی‎ ‎فستیوال، آن را ‏برگزار می کنند، امسال بیش از1120 نمایش پانتومیم ، رقص،‏‎ ‎چیده مان و رویدادهای مربوط به تئاتر ارائه ‏خواهد شد. ایران یکی از‏‎ ‎کشور های شرکت کننده در بخش “آف” امسال فستیوال آوینیون است و نمايش ” تنها‎ ‎سگ اولی ‏می‌داند چرا پارس می‌کند مکبث” به اقتباس از مکبث اثر شکسپیر، به‎ ‎طراحی و‎ ‎کارگردانی ابراهیم پشت‌کوهی از ‏روز 15 تا 30 ژوئیه در تئاتر “سن بنه زه” زیر عنوان “مکبث، زار” به اجرا در خواهد‎ ‎آمد. ‎
این‎ ‎نمایش کاری است از گروه تئاتر «تی توک» بندرعباس با اقتباس از نمایشنامه “مکبث” شکسپیر که ‏براساس آیین‌های بومی و مراسم زار منطقه جنوب ایران با‎ ‎نگاهی طنزآمیز اجرا می شود . در این نمایش ‏مکبث برای بابا زار شدن دست به‎ ‎جنایت می‌زند و از پادشاهی اسکاتلند به بابا زاری اهل هوا در جنوب ایران‎ ‎می‌پیوندد‎. این کار در‎ ‎سال 1388‏‎ ‎جایزه بهترین نمایش بخش تجربه‌های نو بیست و ‏هشتمین جشنواره بین‌المللی‎ ‎تئاتر فجر را دریافت کرد.

منبع: بخش فارسی رادیو فرانسه

 

عکسها از روح اله بلوچی

 

 

این نمایش شهریور 89 در کارگاه نمایش تئاتر شهر ‏‎تهران و هفته گذشته در بندرعباس ‎اجرای عمومی شد.

 

پانوشت:

در کنار تعریف و تمجیدها و حرف و حدیث های شفاهی در مورد این کار، نقدی خواندم از ایسا صادقی (اینجا) که “حداقل” به خاطر بی تعارف بودن و صریح بودنش که لازمه یک نقد است، قابل توجه است.

 

 


پاریس، منهتن، قاهره 6

نیمه شب در پاریس، وودی آلن2011

منبع تصویر

 

شهر زیبایی و هنر، شهر تاریخ و فرهنگ، شهر عاشق شدن. شهر زبان فرانسه. شهری که می گویند اروپا حومه آن است. حالا هر چقدر هم که ساکنان شهر پاریس به شما بگویند بابا این حرفها برای شما توریست هاست که می آیید حال می کنید، چند تا عکس از اینجا در فیس بوکتان می گذارید و می روید پی کارتان، شما چه تاکنون واقعا این شهر را دیده باشید چه مثل نگارنده فقط خوابش را، به خرجتان نمی رود و همچنان مصمم می مانید که حتا اگر یک روز از عمرتان باقی مانده بود، آن روز را با گردش در پاریس جاودانه کنید.

 

گیل (اوون ویلسون) در کنار رود سن، منبع تصویر

 

خوب شما در این عشق بی حد و حصر تنها نیستید، وودی آلن این بار از زبان گیل قهرمان فیلم نیمه شب در پاریس، ستایشش را نسبت به این شهر ابراز می کند. راستی اولین دقایق فیلم منهتن (1979) این کارگردان را یادتان هست؟ آن تصاویر سیاه و سفید رویایی از نیویورک، زادگاه محبوب وودی آلن با موسیقی رسپودی آبی (Rhapsody in Blue) کار جورج گرشوین (George Gershwin) و البته صدای خارج از صحنه قهرمان فیلم، ایزاک (وودی آلن) که دارد فصل اول کتابش را مدام بازنویسی می کند: فصل اول، او شیفته نیویورک بود. او آن را بی اندازه می پرستید …

 

سکانس افتتاحیه فیلم منهتن

 

حالا اینجا می توانید بگویید: فصل دوم، او عاشق پاریس بود… (این نوشته را ببینید) و برای چند دقیقه از نماهای زیبای این شهر لذت ببرید. همینجا باید از تصاویر خوب داریوش خنجی، فیلمبردار ایرانی-فرانسوی این فیلم یاد کرد که حالا در کارنامه اش نام وودی آلن را هم به نامهای بزرگ دیگری مثل دیوید فینچر و برناردو برتولوچی اضافه کرده است.

داریوش خنجی، منبع تصویر

 

هشدار! از اینجا به بعد بخشی از داستان فیلم لو می رود. گیل پندر (Gil Pender) با بازی اوون ویلسون (Owen Wilson)، فیلمنامه نویسی است که آرزو دارد روزی رمان نویس بزرگی شود. او که در واقع دارد به جای وودی آلن بازی می کند، با نامزدش و پدر و مادر نامزدش از آمریکا برای مسافرت به پاریس آمده اند. دوران طلایی (l’Âge d’Or) به نظر او، پاریس دهه 20 است با موسیقی جز و همه نوابغ دنیای هنر که آنجا دور هم جمع بودند. ولی نامزدش اینز (Inez) که تنها علاقه مشترکش با او در نان پیتا خلاصه می شود، او را درک نمی کند. موضوع وقتی بغرنج تر می شود که آنها تصادفی پل (Paul) را می بینند. از آن آدمهایی که از بس همه چیز می دانند لج آدم را در می آورند. او که برای سخنرانی در دانشگاه سوربن آمده، از نقاشی و مجسمه سازی گرفته تا تاریخ و شراب و رقص، وسیله ای می سازد برای اظهار فضل و درنتیجه تضعیف بیشتر جایگاه گیل در نظر اینز. درست مثل افسانه های شاه پریان، یک شب وقتی صدای ساعت کلیسا نیمه شب را اعلام می کند، گیل سوار یک پژوی قدیمی می شود که مسافران شاد و شنگولش او را دعوت به گردش می کنند و به همین سادگی صاف می رود به آنچه همیشه برایش رویا بود: پاریس دهه 20! آنجا همه هستند: فیتزجرالد (ها)، همینگوی، استاین، پیکاسو، دالی، بونوئل و … گیل در این گردش های جادویی شبانه فرصت می کند از کسانی مثل همینگوی و استاین برای پیشبرد رمانش کمک بگیرد. بدیهی است که نامزدش حرف های او را درباره این سفر در زمان، می گذارد به حساب خل وضع بودنش. یکی از صحنه های تماشایی فیلم جایی است که گیل دارد به بونوئل ایده یک فیلم را می دهد: مهمانانی که بعد از صرف شام در خانه میزبان، به طرز اسرار آمیزی قادر به ترک آنجا نیستند. که اشاره دارد به فیلم ملک الموت (The Exterminating Angel) ساخته 1962 این کارگردان سوررئالیست. اما جالب تر عکس العمل بونوئل است که با تعجب می پرسد آخر برای چه مهمانان نمی توانند آنجا را ترک کنند؟

 

کارلا برونی همسر رییس جمهور فرانسه، در نقش راهنمای موزه

منبع تصویر

 

فانتزی، یکی از دستمایه های اصلی فیلم های وودی آلن است که جهانی به موازات جهان واقعی را پدید می آورد. این فانتزی گاه در فیلمی مثل رز ارغوانی قاهره (1985) به اوج خود می رسد. در آن فیلم، زن سرخورده عاشق سینما، این شانس را دارد که برای فرار از مصائب دور و برش، مورد عشق شخصیت سینمایی محبوبش واقع شود که از پرده سینما عبور کرده و وارد شهر شده است.

 

رز ارغوانی قاهره، وودی آلن 1985

منبع تصویر

 

در نیمه شب در پاریس هم این جهان موازی، بدون هیچ توضیحی به روی شخصیت اصلی گشوده می شود. لازم نیست آفرینش این جهان را مثل فیلم سزآغاز با دلایل علمی توجیه کنید یا ناهمزمان  (anachronistic)  بودنش را مثل فیلم بازگشت به آینده با ماشین زمان میسر کنید. در دنیای وودی آلنی این جادوی پست مدرن (postmodern magic) است که حکومت می کند. فانتزی بر خلاف انتظار، تنها یک خیالبافی ساده نیست بلکه منظری است که از آن جهان را می بینیم و قادر می شویم به واقعیت نگاه کنیم. این هسته خیالپردازانه (fantasmatic) ماست که ما را فرد یا سوژه می سازد. به قول دوستان علاقمند به روانکاوی، فانتزی ها شیوه ای هستند که ما بدان طریق عیش یا ژوئیسانس (Jouissance) خود را سازمان داده، رام می کنیم.

 

گیل با دستنویس رمانش، منتظر آمدن ماشین از دهه 20 است

منبع تصویر

 

شخصا اعتقاد ندارم که این یک شاهکار است، اما به نظر خیلی ها نیمه شب در پاریس یکی از کارهای شاخص وودی آلن در دهه اخیر است. امیدوارم از دیدنش لذت ببرید.

 

تریلر نیمه شب در پاریس

 

 

پانوشت: عنوان مطلب ترکیبی است از سه فیلم وودی آلن که به نظر من با هم در ارتباط هستند: منهتن، رز ارغوانی قاهره و نیمه شب در پاریس


 


معرفی 12

در ادامه مطلب قبل با عنوان مسابقه می کشم پس هستم، طرح برنده رتبه اول در مسابقه طراحی معماری ساختمان مرکزی نظام مهندسی استان هرمزگان را معرفی می کنم.

شرکت معماری فضای نو که در زمینه معماری و معماری داخلی فعالیت می کند، در واقع ادامه فعالیت گروه معماری کاوار است تشکیل شده از دانش آموختگان معماری بندرعباس، که در سال 83 دور هم جمع شدند: مروان عابد، سمیه سلیم پو، مهدی گلبازی، صادق سلیم پور و سمیه محمد نژاد. حالا غیر از دو نفر آخر، بقیه هنوز به فعالیت مشترکشان ادامه می دهند. در ادامه، توضیح و تصاویر طرح را می بینید.

 

توضیح طرح

با توجه به اینکه سایت مورد نظر مطابق با طرح تفضیلی، بین دو کاربری فضای سبز شهری قرار دارد، ایده اصلی طرح پیشنهادی ایجاد یک مسیر سبز ارتباطی بین دو فضای طرفین سایت و به اشتراک گذاری فضای باز مجموعه با فضای عمومی شهر می باشد. با ایجاد مسیر ارتباطی مذکور و غلتاندن مکعب مستطیل های تشکیل دهنده هر طبقه در راستای مسیر ارتباطی، هندسی اصلی طرح شکل گرفت. در طراحی بازشوها و جزئیات آنها سعی شده حداکثر استفاده از دید و منظر به محوطه و فضای سبز، با توجه ویژه به اقلیم و تابش آفتاب امکان پذیر گردد. بدین منظور در جبهه های شمال و جنوب با توجه به دید مناسب به فضای سبز و تابش مناسب آفتاب، بازشوهای بزرگتر همراه با سایبانهای مناسب طراحی شده اند. در شرق و غرب بازشوها کوچکتر و فرورفته درون ساختمان دیده شده اند که با شبکه هایی در برابر تابش شدید آفتاب، محافظت می شوند. با توجه به مرتفع بودن سایت پروژه و دالانهایی که درنتیجه لغزاندن احجام بوجود آمده اند، هوا به راحتی در مجموعه به جریان می افتد.

 

سایت پلان

 

روند طراحی

 

 

پرسپکتیوها

 


پلان طبقه همکف

 


پلان طبقه اول

 

پلان طبقه دوم

 

برش عرضی

 


برش طولی

برای بزرگنمایی تصاویر، روی آنها کلیک کنید.

 

پانوشت

حرفه، معمار آمادگی خود را برای ارائه دیگر طرح های برگزیده این مسابقه اعلام می کند.

 

 


مسابقه می کشم پس هستم 6

یکم

اینکه طراح یک پروژه مهم از طریق مسابقه انتخاب شود هم از آن سنت های خوب دنیای معماری است. کارفرما می آید یک گروه را به عنوان هیات داوران انتخاب می کند تا از بین شرکت کننده ها طرح برگزیده را انتخاب کنند. بعد هم مثل یک بچه خوب هر چه ژوری پسندید به دیده منت می پذیرد، جایزه نفرات برگزیده را می دهد و پروژه را اجرا می کند. مهمترین خوبی این کار به نظر من این است که یکهو یک نفر که تا حالا کسی او را نمی شناخته می آید و همه را کنار می زند و اول می شود. مثل همین اسپرکلسون (Johann Otto von Spreckelsen) خودمان که در سال 1982 از دانمارک نفر اول طراحی طاق لادفانس (La Grande Arche de la Défense) پاریس شد. او قبل از آن بیشتر مشغول ساخت کلیسا بود. می گویند فرانسوا میتران رییس جمهوری وقت فرانسه و برگزار کننده مسابقه، از مدرن و ساده بودن این طرح خیلی ابراز رضایت کرده است. بدیهی است چون حرفه،معمار در آنجا نماینده ای نداشته نمی تواند این موضوع را رد یا تایید کند.

 

La Grande Arche de la Défense

دوم

از آنجایی که ما هم کلا هیچ وقت نمی خواهیم کم بیاوریم، در ایران این سنت حسنه را جاری می کنیم. مثلا قبل از انقلاب یک مسابقه پر سر و صدای بین المللی راه اندختند که بیا و ببین. برای طراحی کتابخانه ملی پهلوی. آن هم با یک هیات داوری از معماران صاحب نام آن روزها: نادر اردلان از ایران، چارلزکوره آ از هند،  فومی هیکو ماکی از  ژاپن، ایو مینگ پی از چین و … آن طرح که به سرانجامی نرسید اما در ادامه آن بعد از انقلاب دوباره این طرح را با عنوان کتابخانه ملی ایران به مسابقه گذاشتند که حاصلش همین است که می بینید. البته اگر بتوانید واقعا چیزی از پشت تپه های عباس آباد ببینید! نقد ایمان رئیسی بر این پروژه را اینجا ببینید. البته آن روزها همه مسابقه ها هم بی سرانجام نبودند. نمونه اش مسابقه طراحی یادمان شهیاد (برج آزادی فعلی) است که حسین امانت 26 ساله به عنوان اولین کار (و مهمترین کار؟) حرفه ای اش آن را برنده شد و طرحش همینی شد که از دیدنش سیر نمی شویم. مصاحبه با حسین امانت را اینجا ببینید. اما کم کم کارفرما ها در ایران به نکته ظریفی پی بردند. اصلا چه کسی گفته که آدم باید همه زندگی اش را بدهد دست چهار تا داور؟ داور هستند که باشند خب پولش را می گیرند. راستش من هیچ وقت نفهمیدم که داورها از کارفرما پول می گیرند یا نه. بعضی دیگر که خیلی باهوش تر و کمی صادق تر بودند به این نتیجه رسیدند که آفا اصلا می آییم یک مسابقه ای برگزار می کنیم، از همان اول هم می گوییم دوستان عزیز، کارفرما مجاز است بعدا هر طرحی دلش خواست اجرا کند حتا اگر طرح مورد نظر کلا در بین طرح های برگزیده و حتا شرکت کننده نباشد! بعضی دیگر که واقعا آخرش بودند، کم کم یاد گرفتند که حتا می شود جایزه برنده ها را هم پشت گوش انداخت. یکی از مسابقه های معروفی که طرح نفر اول را کنار گذاشتند، مسابقه طراحی فرهنگستان های جمهوری اسلامی ایران بود. می گویند مقامات عالی (لطفا عین غلیظ تلفظ شود) مدرن بودن و غیراسلامی بودن این طرح را به صلاح ندانسته بودند. بدیهی است چون حرفه،معمار در آنجا نماینده ای نداشته نمی تواند این موضوع را رد یا تایید کند.

 

طرح مشاور نقش جهان پارس (شادروان سید هادی میرمیران)،منبع تصویر

رتبه اول مسابقه طراحی فرهنگستان های جمهوری اسلامی ایران

در یک دهه اخیر معماران جوانی توانستند در بین قدیمی تر ها و معلم دانشگاه های ایران، به خوبی جا باز کنند. اگر عواملی مثل دسترسی بی انتها به منابع تصویری معماری از طریق اینترنت و رشد کمی و کیفی مجله های معماری داخل ایران را نادیده بگیریم، حتما یکی از مهمترین عواملی که به این نسل جدید فرصت دیده شدن را داده، برگزاری مسابقات مختلف است. این رقابت ها حتا با وجود همه حاشیه ها، توانسته اند فضایی برای تنفس ایجاد کنند.

سوم

بهار امسال آنچه حتا بیش از آفتاب جنوب، فضای معماری استان هرمزگان را گرم کرد، مسابقه طراحی مرکز اداری سازمان نظام مهندسی ساختمان بود که خوشبختانه برندگان آن حداقل تا الان، به جایزه اعلام شده خود رسیده اند.

سایت مسابقه در تقاطع بلوار امام حسین و بلوار دانشگاه آزاد

در پنج شش سال اخیر با پذیرش دانشجوهای کارشناسی معماری در این استان، جمعیت حرفه ای تولید کننده معماری رو به افزایش گذاشته است. همه کمبود ها و مشکلات را که کنار بگذاریم، حداقل به اتکای تجربه شخصی خودم می توانم بگویم در بین این جمعیت، جوانانی هستند که کمترین و البته مهمترین سرمایه شان شور و شوق این کار است. حالا با اعلام نفرات برگزیده این مسابقه می شود کمی امیدوارتر به آینده معماری این استان نگاه کرد. به نقل از سایت سازمان نظام مهندسی ساختمان استان هرمزگان:

1. شرکت معماری فضای نو (رتبه اول)

2.شرکت مهندسان مشاور معمار سازه پارسیان( رتبه دوم)

3. شرکت معماران جنوب( رتبه سوم)

4.سرکار خانم مهندس مژگان صفری (رتبه چهارم)

5.شرکت مهندسان مشاور پارکساران (رتبه پنجم)

6. سرکار خانم مهندس شایسته فرح( رتبه پنجم)

تا آنجا که من می دانم، طراحان اصلی کارهای اول تا چهارم، معماری را در دانشگاه های استان خوانده اند ظرف همین چند سال گذشته. در مطلب بعدی طرح برنده رتبه اول را معرفی می کنم.


سینما به مثابه شعر 8

منبع تصویر

کجا بودی وقتی که من زمین را بنیان گذاشتم… (کتاب ایوب)، نوشته ابتدایی فیلم

دو ساعت و نیم سینمای شاعرانه، شاید این بهترین توضیحی است که می توان درباره این فیلم داد:

 

درخت زندگی، منبع تصویر

 

هر چند برخورد زندگینامه ای با یک اثر را نمی پسندم، اما در مورد “ترنس مالیک” اوضاع متفاوت است: فارغ التحصیل رشته فلسفه از دانشگاه هاروارد، تدریس قلسفه در ام.آی.تی و پژوهش دریاره فیلسوفان تاثیر گذاری مثل کیر کگارد، ویتگنشتاین و هایدگر. همه اینها یک طرف و گزیده کار بودنش ( پنج فیلم در چهار دهه فعالیت) و البته دوری جستنش از رسانه ها و انظار عمومی، شخصیت منحصر بفردی را برای این فیلمساز آمریکایی، پدید آورده است.

درخت زندگی، برنده نخل طلای شصت و چهارمین جشنواره سینمایی کن، این روزها در حال اکران است. از آن فیلمهایی که مخاطب سینمای هالیوود به سختی قادر به برقراری ارتباط با آن است: نه “درام” مشخصی به معنای کلاسیک آن دارد و نه اصلا به راحتی می توان توضیح داد درباره چیست. وقتی استنلی کوبریک در سال 1968 پروژه جاه طلبانه و جسورانه اش به نام اودیسه فضایی 2001 را به نمایش گذاشت، کسی فکر نمی کرد روزی سینماگر دیگری یک قدم از او جلوتر (یا در واقع عقب تر) بگذارد. یعنی به جای نمایش انسانهای نخستین، نظریه فرگشت (evolution) داروین را از مبدا آن یعنی از مهبانگ (Big Bang) پی بگیرد و از پیدایش سیارات تا تک سلولیها، آبزیان آغازین و دایناسورها را در فیلمش بگنجاند. مبدا حیات موضوع پروژه ای بود به نام کیو (Q) که ترنس مالیک به سفارش پارامونت روی آن کار کرد، بعد از نمایش دومین فیلم بلندش به نام روزهای بهشت (1978).

 

فیلم سرشار است از تصاویر شاعرانه از پیدایش هستی، منبع تصویر

 

نمایی از عصر دایناسورها در این فیلم، منبع تصویر

اما مساله این است که این فیلم اصلا در مورد این چیزها نیست، در مورد زندگی خانوادگی آقای اوبراین هم نیست که الگوی یک خانواده آمریکایی طبقه متوسط است در دهه پنجاه میلادی.

خانواده آقای اوبراین، منبع تصویر،

این سه پسر بعد از یکسال مصاحبه با 10000 نابازیگر انتخاب شدند (لوس آنجلس تایمز)

 

جک اوبراین (شان پن استاد اینجور نقش هاست)، آرشیتکت سرگشته ای است هم عصر ما که خاطره مرگ برادر کوچکترش در جوانی، بهانه ای است برایش تا مدام به خاطراتش برگردد و پرسش های بنیادینش را طرح کند.

آه خدايا
چرا؟
کجا بودی در آن هنگام؟
تو  می دانستی . . .

پاسخ بده.

گم گشتگی های جک اوبراین (شان پن)، منبع تصویر

پدر، مادر، شما همیشه درون من مشغول کشمکش هستید…


پدر (یکی از درخشان ترین بازیهای برد پیت)، پدرسالاری است عاشق خانواده که می خواهد از سه پسرش، مرد بسازد. پدری منضبط، مذهبی و گاه خشن.

 

آقای اوبراین (برد پیت) به پسرانش مبارزه می آموزد، منبع تصویر

 

آقای اوبراین هیچگاه نتوانسته مطابق رویایش، موسیقی را به طور حرفه ای دنبال کند اما عاشق موسیقی است درست مثل ترنس مالیک، که جشنواره موسیقی به راه انداخته است: باخ، مالر، هولست، برلیوز، اسمتانا (رجوع شود به پست قبل) و … که البته نباید نقش الکساندر دسپلت آهنگساز این فیلم را فراموش کرد.

بخش هایی از موسیقی درخت زنذگی

 

مادر (جسیکا چستین) اما تقریبا بی کلام و  الهه عشق است.

برادر، مادر . . .
خدايا
تو حرفت را ـ از آسمان ـ با زبان مادر می‌گفتي
از طريق درختها می گفتي
. . .

کِـی بود که قلبم را نخستين بار لمس کردي؟


صحنه نشستن پروانه روی دست مادر (جسیکا چستین)

که به طور اتفاقی و خارج از فیلمنامه اتفاق افتاد، منبع تصویر


درخت زندگی، ضیافتی است تصویری که هر قاب آن، تابلویی است تمام، با کار درخشان امانوئل لوبزکی فیلمبردار مکزیکی این فیلم. دیالوگها بیشتر به تک گوییهایی درونی می مانند، مکاشفه ای که در نهایت به ساحلی رویایی ختم می شود که در آن جک، خانواده اش را باز می یابد و در آغوش می کشد. اگر چند نوشته مارتین هایدگر را فقط ورق هم که زده باشید، حس می کنید که انگار درخت زندگی فیلمی است درباره “هستی” و آشکار شدنش بر انسان یا به قول او دازاین (Dasein).

“ترنس ماليک، فيلمی داستانی نساخته است، بلکه شعر بلندی از تصوير سروده دربارهء سوگمندی و مرگ؛ يا دربارهء غربت و جداافتادگي. فيلمی که دوربين آن شناور است ميان لحظاتی گذرا از هستي؛ حاوی احساساتی به بيان در نيامدني. لحظات آرامش، هراس، مهر، اسارت، تنهايي، رشک، عطوفت، کين، خشونت، زشتي، مهر، سرگشتگي، و رهايي.” نقل قول از عبدی کلانتری، اینجا

 

تریلر فیلم درخت زندگی

 

 


میهن من


هر چه فکر کردم دیدم این آهنگ به یادمانی در لابلای مطالب دیگر اصلا شنیده نمی شود. از آن کارهای درخشان که آدم مطمئن است انگار قبلا آنرا شنیده است. بتریش اسمتانا(Bedřich Smetana) آهنگساز قرن نوزدهم اهل چک را به خاطر کارهای میهنی اش، پدر مویسقی چک می نامند. و این میهن من (Má Vlast) که با تصویر بالا پیش درآمدی هستند برای پست بعدی درباره بحث انگیزترین فیلم این روزها:

میهن من

 

 


روزی که سایت شدم 12

حالا دیگر می توانم بروم توی یک سایت درست و حسابی مثل بی بی سی فارسی کامنت بگذارم: چه سایت خوبی دارید. راستی با تبادل لینک موافقید؟ خوب بله، آخر ما هم خیر سرمان “دات.کام” شدیم رفت!

نه این که چون مادرش بهترین معلم ادبیات من بوده، نه حتا به خاطر اینکه بیست و دو سال است که دوست من است، نه چون از آن آدم هایی است که هم برق شریف خوانده و هم عاشق ادبیات و تاریخ است، نه، همه این ها هم البته هست، ولی دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ، من می خواهم از سعید، صاحب وبلاگ کتیبه (فشار دهید) تشکر کنم چون باعث و بانی “دات.کام” شدن ما شد.

یک دوست نازنین دیگر هم دارم که برای خودش “ارباب لوگوها”ست. حالا که دارد اینجا را می خواند خودش می فهمد منظورم با اوست، او به من گفته اگر سایت دار شدم، یک لوگوی دبش برایم طراحی می کند. ما هم حالا منتظریم.

این سومین جایی است که در آن می نویسم. اولی www.mansouriarch.blogspot.com و دومی هم که www.msmansouri.wordpress.com بود و هر دوتا به خاطر فیلتر بودن میزبان هایشان، در ایران به روش “حلال” در دسترس نبودند. به احترام دوستانی که این دو لینک را هنوز دارند، آنجا ها را هم یک جوری به اینجا وصل می کنم تا ببینیم در آینده چه پیش می آید.


سمفونی مردگان

… پدر که تازه متوجه آسمان شده بود سر بلند کرد و قرص خونینی از خورشید را دید، غبار سیاه رنگی احاطه اش کرده بود، و صدای گنگ هیاهویی از جایی دور به گوش می رسید. انگار کسی مویه می کند، یا مردی صیحه می کشد. لرزه بر اندام پدر افتاد و برای اولین بار از تنهایی خود ترسید. خانه در تاریکی محض فرو رفته بود و دنیا اعتبار خود را از کف داده بود. پدر تنها توانست در آن تاریکی پاپاخش را به یک جا بیاویزد. و آنگاه از پله ها پایین دوید.

 مادر زیر لب ورد می خواند و با صدای محزونی گریه می کرد. اورهان لب حوض نشسته بود. آسمان غرق در ستاره شد. آن قدر ستاره در آسمان بود که در هیچ شبی آن همه ستاره دیده نشده بود. پدر کنار مادر ایستاد، گفت:” این بلاست که نازل شده. می دانید معنی این چیست؟ ” کف دو دستش را نشان داد د با حالتی تب زده گفت:” ما خون کرده ایم؟”

مادر گریه کرد و پدر گفت:” این اعمال ماست، اعمال ما و بچه های ما. خدایا تو نخواه.” …

سمفونی مردگان، عباس معروفی، انتشارات ققنوس، چاپ چهاردهم، تهران 1388

برنده جایزه سال 2001، بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سورکامپ


در حال ساخت است 2

یکم

اینکه آدم وسط این همه پیشرفت و فن آوری، از گذشته و هویت حرف بزند موافقان و مخالفان خاص خود را دارد بخصوص وقتی پای معماری در میان است. بدون اینکه بخواهم در رد یا اثبات هر یک حرفی بزنم فقط اشاره می کنم به این موضوع که انگار ملت هایی که توسعه یافته تر به حساب می آیند و به همان نسبت “کم تاریخ”تر هستند ظاهرا بیشتر دغدغه هویت دارند. تجربه توکا نیستانی در این باره خواندنی است (اینجا).

دوم

نمی دانم چرا یک معمار اردنی که در اورشلیم (بیت المقدس؟) به دنیا آمده باید اینقدر مورد علاقه من باشد. آن هم در این دوره که پر است از معماران “آوانگارد” و “دیجیتالی”. او که عشق به هنر اسلامی را از پدرش به ارث برده بود بعد از تکمیل تحصیلاتش در آلمان غربی سابق در دهه شصت میلادی، تمام هم و غمش را صرف آنچه “معماری مدرن اسلامی” می خواند، کرد. “راسم بدران” را می گویم برنده جایزه “آقا خان” در سال 1995 به خاطر این پروژه:

مسجد جامع ریاض، معمار: راسم بدران، منبع عکس

مسجد جامع ریاض، معمار: راسم بدران، منبع عکس

سوم

بهمن 87 بود که طراحی کتابخانه مرکزی بندرعباس را شروع کردیم:

کتابخانه مرکزی بندرعباس، مشاور ارگ بم کرمان، مدیران طرح: شهاب الدین ارفعی، شهریار یقینی، طراح معماری: مسعود منصوری

تصاویر و اطلاعات تکمیلی را می توانید اینجا ببینید. مثل همه جوانهای دیگر که بر آنها عیب نیست، من هم آرزوهایی دارم. حالا که دست بر قضا مشتری دائمی این کتابخانه هستم، اتفاقا این آرزوها برایم عینی تر و ملموس تر شده اند: کتابخانه نه به عنوان زندانی برای کتاب بلکه به عنوان پاتوقی برای پرسه زدن، گذران اوقات فراغت با خانواده و دوستان، موزیک گوش دادن، فیلم دیدن، قصه شنیدن، شرکت در سخنرانی و نمایشگاه، چرت زدن، مطالعه غیر جدی و البته مطالعه جدی. البته موانع هم کم نیست شاید جدی ترینش دور بودنش از مرکز شهر است و باز از آن هم مهمتر باید دید بهره برداری از آن چگونه مدیریت می شود.

بهر حال، یکی دوسالی است که درختان پارک جنگلی نخل ناخدای بندرعباس، شاهدان عینی رشد “خیلی” تدریجی مهمان جدیدی هستند که شاید روزی تاثیر مثبتی را برای شهر به همراه بیاورد:

دو حجم تعریف کننده ورودی

ورودی اصلی هدایت کننده به صفه میانی که خود، فضای باز تجمع و توزیع است.

دید از سمت بلوار خلیج فارس

دوستان دیگری را که همراه این پروژه بودند تا جایی که خاطرم هست، نام می برم:

مرحله دوم معماری: محمدرضا برومند، احسان یزدجردی، خانم کیوانفر

سازه: مشاور توسعه ساحل دریا

تاسیسات مکانیکی: بابک رستمی

تاسیسات الکتریکی: سروش صفایی


ناقوس جدایی 4

جدایی نادر از سیمین، منبع عکس

فروش میلیاردی یک فیلم “خوب” در ایران، بیش از آنکه تحلیل سینمایی اثر مورد نظر را طلب کند نیازمند دقتی است جامعه شناسانه. حالا که تب و تاب اکران داخلی فیلم “جدایی نادر از سیمین” را پشت سر گذاشته ایم شاید نوشتن درباره آن کمی دیر به نظر برسد اما حال و هوای “خرداد”ی این روزها، نگاهی دوباره به این فیلم “روز” ایران را طلب می کند.

یکم

سینما نه هنر است نه صنعت، جادویی است که هیچ چیز دیگر را یارای مقابله با آن نیست. این جمله قصار را “آندره بازن” در اولین شماره “کایه دو سینما” نگفته است، این فقط احساس شعاری من است نسبت به این پدیده. خیلی ها هم هستند که می توان از آنان به عنوان جادوگران ضعیف نام برد. جادوگرانی که هنوز “ورد” های اولیه کارشان را هم بلد نیستند و حاصل کارشان آن می شود که نشاید. ملغمه ای  که با یک شهر نمک هم بامزه و خنده دار نیست چه برسد با یک “ده” کوچک نمک. عجیب آنکه اصغر فرهادی به آن دسته از جادوگران کمیابی تعلق دارد که با روش های بسیار ساده و کلاسیک، چنان محصولی را از زیر دستمالشان در می آورند که از فرط واقعی بودن غیر قابل باورند.

اصغر فرهادی(راست) و محمود کلاری (چپ)، منبع عکس

دوم

درباره این فیلم نقدهایی خوبی خوانده ام که از نظر تکنیکی و فیلمنامه ای به موضوع پرداخته اند: نوشته سعید عقیقی در اولین شماره ماهنامه تجربه، نوشته روبرت صافاریان اینجا و نوشته رضا کاظمی اینجا. اصغر فرهادی به اصول کلاسیک فیلمنامه نویسی پایبند است یعنی به یک قصه سه بخشی (مدل سید فیلد) که با آن می توان از دم دستی ترین آثار تا پر خرج ترین ها را مثلا در هالیوود ساخت. شباهت دیگر کارهای فرهادی با مدل رایج فیلم های سرگرم کننده، “حادثه” محور بودن است به جای “شخصیت” محور بودن. این هم از جادوی سینماست که با فرمول های مشترک، هم می توان “جدایی نادر از سیمین” را ساخت هم “دزدان دریایی کارائیب 4” را که با آن همه تکنولوژی و سیستم iMAX 3D نتوانست چرت بعد از ظهر در سالن تاریک را از چشمهای نویسنده این جملات بگیرد. تفاوت در این است که فرهادی هم خوب قصه می گوید و هم مهمتر از آن قصه های خوبی می گوید.

سوم

باور کردنی نیست برای من، این که می گویند هنرمندان موجودات خیلی خاصی هستند که مورد لطف الهام خانم قرار می گیرند یا شاخک های حسی پیشرفته ای دارند که حتا جلوتر از زمان خود را هم احساس می کنند. یعنی فکر می کنم این حرفها رسوبات دوران رمانتی سیسم است. با این وجود علتش هر چه باشد بعضی آثار به طرز معجزه آسایی امروزی اند. “جدایی نادر از سیمین” فقط ادامه “درباره الی” و “چهارشنبه سوری” نیست یعنی نمی توان صرفا آن را مرثیه ای درباره صداقت و دروغ یا نقد طبقه متوسط ایرانی دانست. این، انعکاس صدای ناقوسی است که مدتهاست به صدا در آمده است: در زندگی روزمره، موسیقی زیرزمینی، ادبیات تحت توقیف، سیاست،… و حالا در سینما. اتفاقی در زیر پوست جامعه امروز ایران در حال وقوع است که با پوست و گوشت در زمان دیدن این فیلم، قابل لمس است. نمی شود به صراحت توضیحش داد یا پیش بینی اش کرد فقط می توان تلخی و شومی اش را چشید. اوضاع آن طور که اخبار بیست وسی نشان می دهد گوارا نیست.

چهارم

تاویل سیاسی آثاری که در اواخر دهه چهل و اویل دهه پنجاه شمسی ایران را تسخیر کرده بود، حتا در زمان خودش هم کار سختی نبود: ترانه های فرهاد مهراد و فریدون فروغی، “خروس” ابراهیم گلستان، “قیصر” و “گوزنها”ی مسعود کیمیایی، “کندو”ی فریدون گله و…

بهروز وثوقی و داود رشیدی در فیلم کندو ساخته فریدون گله، منبع عکس

“جدایی نادر از سیمین” اما به ظاهر هیچ نسبتی با سیاست به مفهوم عام آن ندارد. اما سیاست نه فقط بازی بزرگان که همین روابط بین آدمهای معمولی است یا آنگونه که میشل فوکو توضیح می دهد قدرت در روابط روزمره بازتولید می شود. وقتی قاعده در حال فروپاشی است، هرم محکوم به متلاشی شدن است بدون این که راس تعیین کننده باشد. همه تلاش های نادر (پیمان معادی) برای مراقبت از پدر رو به اضمحلال (گذشته؟) و دختر باهوش (آینده؟) به شکست می انجامد. گزینه سیمین (لیلا حاتمی) هم آنقدر غیرمنطقی است که جبر فیلمنامه حتا اجازه دفاع از آن را هم به او نمی دهد. وضع خدمتکار (ساره بیات) و شوهرش (شهاب حسینی) هم که بدتر از این نمی شود. دنیای تصویر شده در فیلم عین دنیایی است که هر روز در آنیم: در حال فروپاشی.

شخصیت ها در بن بست غیر قابل اجتناب، منبع عکس

دیدن چندباره این فیلم و گریستن با آن نیز ظاهرا تنها کاری است که از دست ما بر می آید.

عنوان مطلب نام آلبومی است از گروه پینک فلوید